داستان كوتاه discussion

25 views

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ãtiye (new)

Ãtiye (atiyeh) | 21 comments 1- زن وارد قطعه هنرمندان شد.ایستاد ، دسته گل را مرتب کرد و نگاهی به دور و بر انداخت و دوباره راه افتاد .سنگ قبرها را یکی یکی رد کرد و نزدیک گلدانهای شمعدانی که رسید بالای سر یک قبر دو پله ایستاد.روی سنگ قبر نوشته شده بود:شاهین شریف .تولد 1348 وفات 1387. دسته گل را روی سنگ قبر گذاشت وکنارآن نشست و دستش را آرام روی اسم کشید و خاک آن را پاک کرد.
-سلام شاهین .ببخشید که دیر اومدم .پنج شنبه نتونستم بیام .در گیر کارهای نمایشگات بودم .دیگه کارهاش تموم شده .اگر خدا بخواد فردا افتتاحش می کنیم .می دونم خیلی طول کشید .خودت بهتر می دونی این کارها چقدر دوندگی داره .باز خدا پدر آقای رحمانی را بیامرزه خیلی تو این مدت کمکم کرد .من که تجربه این کارها را نداشتم . می گه استاد به گردن من حق داره .تابلوهای نمایشگاه را هم اون انتخاب کرد .بیشتر کارهایی هستند که این اواخر کشیدی .
.راستی برای افتتاحیه فرداچند تایی دعوتنامه فرستادیم این ور اون ور .یه سری تبلیغات هم دادیم فرهنگسرا .فکر کنم خیلی شلوغ بشه . من هم قراره یکم صحبت کنم .خوشبختانه گالری آقای رشیدی به اندازه کافی جا داره .وقتی بهش گفتم گالری را برای کارهای تو می خواهیم با جون و دل قبول کرد.خداراشکرکارهاخیلی خوب پیش رفت .فقط کاش خودت هم بودی .
می دونی چیه؟ ... تو چیدمان تابلوها بچه ها کمکم کردند. ...شاگردات و از همه بیشتر هم مرجان .واقعا که دختر خوبیه . این مدت خیلی با هم صمیمی شدیم . چیه ... اونطوری نگام نکن .آره خب ،اون موقع ها بهت شک داشتم .تو که دخترها را نمی شناسی .اونها زود عاشق می شن .وقتی هم عاشق شدند براشون فرق نمی کنه که طرف زن داره یا نه .نمی دونم چرا حالا دارم این حرفها را می زنم .. راستش ته دلم راضی نمیشه واقعا دلم می خواد ازم راضی باشی .بخدا تمام اون بدبینیها به خاطر زندگیمون بود . خب بهم حق بده .من توی اون چهاردیواری داشتم می پوسیدم اونوقت تو هر روز با اون دخترهای تیتیش مامانی و تر گل مرگل سرو کله می زدی و خوش و بش می کردی .اینها دیوونم می کرد.آخه اونها چه می دونستند که ما تو چه جهنمی زندگی می کنیم .برای اونها چه فرقی می کرد که توخونه چه طوری بودی .اونا از هیچ چیز خبر نداشتند . نه از بد اخلاقیهات ونه ازخودخواهیهات .یادته تا حرفی می زدم و اعتراض می کردم کلی فحش و مشت و لگد نصیبم می کردی؟ ... وای چی دارم می گم ؟ببخشید .نمی خواستم ناراحتت کنم . خوبیت نداره . تو که دستت از دنیا کوتاهه .حالا هم که دیگه از دستت دادم ...



2-مرد آب را روی قبر پاشید و با دستمال آن را تمیز کرد .روی سنگ قبر نوشته شده بود :پونه پرنیان .نویسنده و شاعر .تولد 1352.وفات 1387. دستمال دیگری برداشت و شروع کرد به خشک کردن سنگ قبر .سلام پونه .حتما تعجب کردی چرا امروز اومدم .راستش اومدم ازت اجازه بگیرم .چه طور بگم اومدم بهت بگم که با اجازت... می خوام زن بگیرم .می دونم،می دونم که داری بهم می خندی همون موقع هم که زنده بودی می گفتی آزادم هر کاری که دلم می خواهد بکنم .از اون حرفهای همیشگیت .ولی خب دلم نیومد بهت نگم .واقعیتش بیشتر به خاطر ساراست نه خودم .باور کن بزرگ کردن بچه تنهایی خیلی سخته .تازه بچه هم که نمی تونه بدون مادر،بزرگ بشه .از وقتی رفتی شرایطم خیلی سخت شده .کلی کار ریخته سرم .از یک طرف شرکت ،از یه طرف کارهای خونه و بچه ،از یه طرف هم کارهای تو .هفته ای نیست که یه مجله نیادو درخواست مصاحبه نده .هراز گاهی هم یکی پیدا میشه و می گه که می خواد یک کتاب بنویسه و یه اطلاعاتی دربارت می خواد .ناشرت هم منو تو فشار گذاشته که کارهات را آماده کنم برای چاپ.واقعا به همه این کارها نمی رسم .به خواهرت گفتم که کمکم کنه .خودت می دونی من همون موقع هم سر از نوشته هات در نمی آوردم ...نگو که مخالف بودم .جون سارا مخالف نبودم .فقط دلم می خواست بیشتر به زندگیمون برسی.به من .به بچه .هنوز هم می گم نویسندگی مال اونهایی که شکمشون سیره .نه مال منو تو که تمام روز باید جون بکنیم تا دخلمون با خرجمون بخونه .راستی ناشرت گفته هزینه چاپ کارهات رو خودش می ده .یه چیزی هم برامون می مونه ...برای بچه مون .داشت پاک یادم میرفت می خواستم از لیلا برات بگم ...آهان اسمش لیلا ست .زن خوب و مهربونیه .سارا را هم خیلی دوست داره .تو این مدت که با هم آشنا شدیم .سارا کلی باهاش اخت شده . راستش هنوز بهش پیشنهاد ازدواج ندادم .گفتم اول به تو بگم ...



3-مرد به سمت گلدانهای شمعدانی رفت . زن سرش را پایین انداخته بود و آرام ارام گلبرگها را جدا می کرد . مرد کنار قبر دو پله نشست ، دستش را روی سنگ قبر گذاشت وزیر لب زمزمه کرد .فاتحه را که خواند رو به زن کرد و گفت .خب لیلا خانم بریم ؟زن سرش را بلند کرد و گفت :بریم
آتیه اجدادی.فروردین 89


message 2: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments راستش خوشم نیومد


message 3: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments یک داستان کوتاه مدرن و اپیزودیک تامل برانگیز! به نظر من هیچ نقصی نداشت و هیچ کلمه اضافه یا کمی هم نداشت. ارتباط معنایی قوی بین مرده ها و همسرانشون برقرار شده بود. خیلی خوب بود.


message 4: by Ãtiye (new)

Ãtiye (atiyeh) | 21 comments از نظراتتون ممنون


message 5: by Afsane (new)

Afsane (lady_sos_2005yahoocom) | 5 comments سلام
من کارتونو دوست داشتم تصویرهای کارتون و اپیزودهایی که به هم ربط دادید خوب بودند .... مرسی


back to top