انجمن شعر discussion

26 views
كارگاه شعر > گرمای تابستانی دیدار

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (last edited Aug 31, 2010 03:38PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments به دوستی گرامی که فردا بامدادان از ایران خواهد رفت


message 2: by Ashkan (last edited Aug 31, 2010 11:13PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments ستاره ام انگار در آسمان مُرد!
و من به روی این خاک خفته، ناآرامم.
آبله روی ماه نیم خورده، که رفته به کامِ اژیِ فلک
نیشخندم می کند بی شرم!
من امشب سراسر همه بارانم.
نه چون در گمانت چشمهایم تر گشته باشد؛
نه چون اشک، جویباران بر گونه هایم رشته باشد؛
نه چون نوغنچه ی غم های دوری، به جانم رسته باشد؛
نه چون روزهای دلگیرِ تیره ی بی پایان، دلم بگرفته باشد؛
نه!
که من چون خاک نم خورده، پس از باران،
بسان جویباران، شلخته، چون رشته رشته کرده پهنای دشت بی پایان
و چون اشک شوقی که می ریزد ابر آبستن پس از زایمانش، می مانم!
من امشب سراسر همه جاری ام!
نه می دانم از کجایم، نِی کجا منزل می کنم آخر.
می دانم که باید رفت!
با جاری زمان باید رفت.
باشد که چون نارنج از شاخ گاو بر می جهد
و افسون زندگانی باز خواب اسفندی می بُرَد
شاخساران باز بشکفته ز افسون بهار
باز پیش آید گرمای تابستانی دیدار!

شهریور ماه 1389 در شبی افسرده تر از من - تهران


message 3: by Tania (last edited Aug 31, 2010 06:17PM) (new)

Tania (tania-sh) | 2 comments درود
به نظر من عالی بود حس توش خودشو به در و دیوار میزد

فکر کنم با حال و هوات جوره باشه:
تو از اين دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهی كرد و
اشك من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار نااميدی سخت آزرده ست
غم اين نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون وعرق ، اين جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهیی با آن همه توفان بنيان كن در افتادی
تو را كوچيدن از اين خاك دل بركندن از جان است
تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است
تو را اين ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را اين خشكساليهای پی در پی
تو را از نيمه ره برگشتن ياران
تو را تزوير غمخواران
ز پا افكند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بي تعطيل زاغان در ستوه آورد!
تو با پيشانی پاك نجيب خويش
كه از آن سوی گندمزار
طلوع با شكوهش خوشتر از صد تاج خورشيد است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشيد است؛
تو با آن چهره افروخته از آتش غيرت
كه در چشمان غمباری كه روزی چشمه جوشان شادی بود و
،اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكنده است
خواهی رفت
و اشك من ترا بدرود خواهد گفت!
من اينجا ريشه در خاكم!
من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم
من اينجا تا نفس باقی است می مانم
من از اينجا چه می خواهم نمی دانم!
اميد روشنايی گر چه در اين تيرگی ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ، می رانم
من اينجا روزی آخراز دل خاك
با دست تهی ، گل بر می افشانم
من اينجا روزی آخر از ستيغ كوه ، چون خورشيد
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاس فراوان تانیا گرامی. این شعر از فریدون مشیری همیشه برای من خواندنی است. ‏
پیروز باشی


message 5: by Tania (last edited Sep 01, 2010 03:57PM) (new)

Tania (tania-sh) | 2 comments سپاس از شعر زیبای شما.
برقرار و شاد باشی


message 6: by Behzad (new)

Behzad | 19 comments 11/5


message 7: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments اشکان عزیز بارها و بارها شعرتون رو خوندم
ولذت بردم

دوست داشتم نظرم رو بنویسم ولی ترجیح دادم بعد از کامل کردن مطالعاتم این کار رو انجام بدم.

دوست نداشتم حرف بی اساسی بزنم

موفق باشی


message 8: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاسگزارم پروا گرامی. هیچ سخنی بی اساس نیست و بی شک بر معیاری استوار است. همواره خواندن نظر دوستان برایم لذت بخش است. ‏


message 9: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Behzad wrote: "11/5"

سپاسگزارم. بیشتر شاد می شدم اگر سختی بر خود هموار می نمودی و دلیل این داوری را برایم می نوشتی. ‏


back to top