داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > بوران آرامش

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments بوران آرامش:
ابر های آسمان سیاه شب در هم می پیچیدند و بی تابی می کردند . قطره های یخزهده ی باران با عجله از ابر ها فرار می کردند و رعدو برق هرزگاهی دل آسمان را می شکافت و لحظه ای مانند خنجری پرده ی شب را می شکافتند . باد در میان خانه های قدیمی کوچه ای باریک می پیچید و از خود ناله هایی سر می داد و صدای گریه های یک زن را با خود می برد . مردی با قامتی بلند و استخوانی در چهار چوب در کهنه ایستاده بود لب هایش آویزان بود و چشمانش گود افتاده بود پیراهن پاره اش بروی تنش دهن کجی می کرد با چشمان قهوه ای سردش وحشیانه به زن روبه رویش نگاه می کرد و دهانش را که به چاکی بدون لب می مانست باز می کرد و فحش هایی نثار زن رو به رویش می کرد نوزاد در دستان زن چادری بی تابی می کرد .
-احمد تو رو خدا منو تو این شب سیاه از خونه بیرون ننداز احمد .... احمد...
مردی که در چارچوب در ایستاده بود موهای خیسش را کنار زد و گفت :زنی که به حرف شوهرش گوش نمیکنه سزاش همینه... احمد دستان استخوانی اش را بالا آورد و با نفرت گفت : حالا دیگه پولاتو از من پنهان می کنی ها...آره...می خوای منو ترک بدی زنیکه ی احمق یا پولاتو برا خودت برداری ها؟. در زواردرفته خانه با حرکت باد تکان می خورد و به شدت به احمد می کوفت احمد در را گرفته بود انگار در می خواست تلافی زن را بکند .
فاطمه زجه زد : آخه مگه غیرت نداری بی آبرو تو چه مرگت شده اون زهرماری تو رو به چه روزی انداخته. خدا... کمکم کن
-خفه شو حالم بده نمی خوام ببینمت نه تو رو می خوام نه بچه تو... مرد بی حال در را بست و سریع رفت تا خود را از نعشگی درآورد
ناله های فاطمه ناله های باد را بی رنگ ساخت گونه های زیبایش را اشک و باران خیس کرده بود بچه را به خود چسبانده بود و در کوچه های تنگ راه می رفت هنوز چهره ی زیبایش دل احمد را تکان می داد اما این احمد نبود یک حیوان نفرت انگیز بود که غذایش را نداده اند و گرسنه مانده . نوزاد بی امان گریه می کرد اما کمی بعد ساکت شد گویا فهمیده بود نمی تواند با گریه هایش دل سرنوشت را به رحم آورد.ابر ها هنوز بی تاب بودند و دیوار های گلی و کهنه ی کوچه را خیس می کردند . کوچه ی گود پر از آب شده بود . آب می خروشید و نگران زن تنها و بچه اش بود . شاید اگر به حرف آن حیوان گوش می کرد این چنین نی شد اما این حرف شیطان بود . مرد بارها زنش را به دوستانش نشان داده بود و به جای یک مثقال حاضر بود زنش را تقدیم آنها کند . اما فاطمه روحی قوی داشت و هرگز در دام مرد نیفتاده بود و این امر از مرد یک دیوانه ساخته بود که نمی توانست خرج مواد خود را درآورد . نوزاد آرام گرفته بود اما مادرش هنوز بی تاب بود که ناگهان یکی از دوستان همسرش جلوش ظاهر گشت.
-خواهر چرا این وقت شب اینجا می گردی. مردی چهارشانه و قد بلند بود و با چشمانی حریص زن را نگاه می کرد . زن از او فاصله گرفت
مرد با مهربانی گفت: من تو را می شناسم می دانستم بلاخره احمد کار خودش را می کند.چرا نمی آیی پیش من من از تو مواظبت می کنم من هرگز معتاد نبوده و نیستم مرد به زن نزدیک تر شد . زن در حالی که رویش به زمین بود با صدایی خفه گفت:گمشو کثیف بوی گند کارات حالمو بهم می زنه تو از احمد من یه حیوون ساختی . مرد یکه ای خورد و لحظه ای خشکش زد همیشه از جسارت این زن می ترسید با مهربانی گفت :عزیزم چرا با من اینطوری حرف می زنی اشتباه احمدو تقصیر من ننداز ...
زن زیر لبان خیسش خدا خدا می کرد و در آرامش بود مرد داشت به او نزدیک می شد فاطمه را خیلی دوست داشت باید او را به دست می آورد و فاطمه را در این لحظه آسیب پذیر تر و بی دفاع تر از همیشه می دید . دستش را جلو آورد لبخند کثیفی بر لبانش بود . اما ناگهان تکه آجری که فاطمه پنهانی از دیوار کوچه تنگ کنده بود محکم به سرش اصابت کرد مرد از درد نالید و بی حال روی زمین افتاد . فاطمه با عجله از او دور شد . خوشحال بود که هنوز بچه اش خواب است . این شهامت را مدیون خودش بود . شهامتی که با احساس عزت به آن دست پیدا می کرد . می دانست که خدا به کمکش آمده و مراقب اوست. بنابراین با آرامش در میان باد و بوران قدم گذاشت و باران و آسمان آشفته را به آرامش فرا خواند.


message 2: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments توی روایت داستان مشکلمو باید کم کم حل کنم
N.etebari ممنون
میشه منظورتونو واضحتر بگینnoora


message 3: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments جدا از خط داستانی که به نظرم کلیشه بود، چرا این همه زاویه دید راوی تغییر کرده؟جایی آب و هوا رو وصف می کنه جایی احساسات درونی شوهر، جایی احساسات درونی مرد مزاحم و در آخر هم احساسات درونی زن! این تغییر دیدگاه در داستانی به این کوتاهی اشکال جدی در فرم ایجاد می کنه.
خسته نباشید


message 4: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments اول در مورد کلیشه بودن مخالفم
توصیف داستان از زاویه ی دید چند شخصیت یکی از فنون نویسندگی است که بسیار مناسب است برای این داستان
بسیار ممنون دوست عزیز از نقدتون


message 5: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments تغییر زاویه دید تکنیکی است که در نول به کار میره اما نه به صورت دفعی و پیوسته به سایر جملات. استفاده از این تکنیک به این شکل، برای داستانی با 816 کلمه اشکال منطقی در روایت ایجاد میکنه،


back to top