داستان كوتاه discussion

102 views
داستان كوتاه > اعتراف

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments هوا سرد بود اما آنقدر سرد نبود که پیرزن را بلرزاند . لبان خط مانندش را خیس کرد و به دختر ی که مشتاقانه او را نگاه می کرد گفت : ببین دختر حالا که بهم ایمان آوردی که حرفام بیهوده نیست می خوام چیزی رو بهت بگم که خیلی مهمه. دختر شالش را جابه جا نموده و ابرویی کج کرد و به یاد حرف های چند دقیقه پیش پیرزن رمال در مورد خودش افتاد که همه موبه مو درست بود : اسمت مهنازه ، چندوقته رفتار شوهرت تغییر کرده ، شوهرت از برادرش که همسایه تونه متنفره و تازگیا آتیش دعواشون داغ تر شده . سکوتی که شکست مهناز را به پارک برگرداند و پیرزن با همان صدای خشن و ناآرامی که داشت ادامه داد : الآن که برمی گردی خونه شوهرت اعتراف بزرگی می کنه اعترافی که زندگی تونو عوض می کنه باید خودتو آماده کنی برای.... .مهناز با وحشت پرسید : چه اعترافی؟ خونسردی پیرزن رمال اعصابش را به هم می ریخت و با دقت و نگرانی پیرزن را نگاه می کرد .پیرزن به سادگی گفت: نمی دانم. مهناز با حالت تحقیرآمیزی او را نگاه کرد و تقریبا فریاد زد: نمی دانی؟ یعنی چه که نمی دانی پیرزن با لحنی خشک و عاری از احساسی گفت فکر می کنم کافی باشه من واقعا نمی دانم شوهرت می خواهد چه چیزی بگوید. سپس از روی صندلی کثیف پارک بلند شد و کیف عجیبش را از روی میز شطرنج پارک برداشت .مهناز جلوش را گرفت و با التماس گفت : بهت پول بیشتری می دم .مطمئن بود پیرزن با پول بیشتر به حرف می آید اما پیرزن بی توجه به او به راهش ادامه داد. قوزش بیش از بیش نمایان شده بود و نور ماه چروک هایش را عمیق تر می نمود . مهناز فهمید که نمی تواند از او حرف بیشتری بکشد و به رفتن پیرزن چشم دوخت حس می کرد در آن هوای سرد و سنگین در حال خفه شدن است . پارک خلوت شده بود و باد سردی عرق ترس را بر گونه های مهناز منجمد می کرد. مهناز به آرامی به طرف خانه حرکت کرد سعی می کرد به اطراف نگاه نکند. سایه های سیاه درختان خود را جلواو می انداختند و ناله ی باد آنها را از اینکار باز نمی داشت تقریبا می دانست که محسن می خواهد به او چه چیزی بگوید اما از فکرش هم مو بر تنش سیخ می شد کم کم داشت از حدسش مطمئن می شد و صدای تق تق تهدید کننده ی کفشش بر پیاده رو حدسش را تایید می کرد .محسن را تصور کرد:مهناز من شلوارم دو تا شده . مهناز خنده ای جنون آمیز سر داد و از خود متعجب شد . ناگهان به این فکر افتاد که چرا پیرزن از میان خربار مشکلات زندگی آنها آنقدر به دعوای محسن و برادرش سعید تاکید می کرد. البته به نوعی حق داشت زیرا این اواخر دعوای آنها سر خانه ی پدری خطرناک شده و حتی تا کتک کاری هم پیش رفته بود محسن می گفت به دلیل خرج هایی که برای پدر کرده، پدر در وصیت نامه سهم بیشتر خانه را به او داده و برادرش سعید وصیت نامه را دزدیده است اما سعید انکار می کرد حتی زن سعید هم حرف محسن را قبول داشت زیرا زنی عادل بود . تا اینکه محسن در این اواخر تصمیم گرفت از همسایگی آنها درآید. مهناز دلش می خواست حدس دوتاشدن شلوار محسن را کنار بگذارد و به برادر محسن به عنوان مشکل پیش رو فکر کند . بنابرین اطلاعاتش را در مورد کارهای سعید در این روز ها جمع بندی کرد. زیرا کمی مشکوک بود چند روزی بود او و زنش غیبشان زده بود مهناز عقیده داشت آنها به مسافرت رفته اند اما محسن نظری نداشت و حرفی در این مورد نمی زد. فکر حدس اول در مورد اعتراف دوباره به سراغش آمد و با مسافرت و مشکوک بودن سعید مخلوط شد وناگهان فکری خطرناک به ذهنش آمد تا مشکل را حل کند لبخندی از رضایت زد. با این فکر دیگر محسن جرئت نمی کرد بگوید من زن گرفته ام و ترجیح می داد در خفا از زن دومش تلاق بگیرد و قضیه را فیصله دهد . مهناز با تعجب متوجه شد حدود نیم ساعت است روبه روی در آپارتمانشان ایستاده با اضطراب زنگ زد و از پله ها بالا رفت. پشت در خانه ایستاد و در نقشی که می خواست بازی کند فرورفت و وارد شد. خانه ی کوچکی که با چند دست مبلمان کهنه ، تلوزیون ، فرشی نو و آباژوری زیبا پر شده بود .محسن با چشمان سبز تیره اش مهناز را دید بلند قد ،خوش اندام و صورتی ظریف که با موهایی بلند و قهوه ای مزین شده بود مقابل در بود . محسن به خشکی گفت : سلام. مهناز هیجان زده کیفش را روی میز آشپزخانه پرت کرد و گفت :خبر بد و شاید خوبی برات دارم . چشمان مهناز برق می زد اما چهره اش نگران بود . محسن هیکل چهارشانه ی خود را جمع کرد و با تعجب به مهناز نگریست . مهناز با هیجانی تصنعی گفت:عصر وقتی تو پارک قدم می زدم یلدا زن سعید تلفن زد مهناز مکثی کرد و ادامه داد :یلدا گفت من دیوونه شدم دست خودم نبود و الآن نمی دونم چیکار کنم . محسن اکنون دقیق تر مهناز را نگاه می کرد از جایش بلند شد و به مهناز نزدیک تر شد. مهناز با تعجب متوجه چند قطره خون روی پیراهن محسن شد که کم رنگ شده بود انگار به شدت تمیز شده بود اما اثرش نرفته بود . اهمیتی نداد و ادامه داد : این اواخر بین سعید و یلدا دعوا بود یلدا می گه سعید به من گفت من زن گرفتم .یلدا چاقو رو بر می داره سعیدم می زنتش ولی آخر یلدا سعیدو به شدت زخمی می کنه . مهناز می توانست تغییر حالت چهره محسن را ببیند تعجب جایش را به ترس و وحشت می داد و عصبی شده بود وحشیانه گفت : چی داری میگی ... مهناز به سرعت گفت : فرار کرده و به من زنگ زده که حمایتش کنیم چون برادرتو کشته . مهنار آرامتر ادامه داد: به نظرش سعید مرده . مهناز از دروغ بزرگی که سرهم کرده بود تعجب می کرد و در دل خود را تشویق می کرد . محسن از ترس چند قدم عقب رفت دستانش می لرزید روی مبل افتاد رنگش پریده بود و حالش بد شده بود . این حالت محسن مطابق نقشه اش نبود او خیلی ترسیده بود مهناز به طرف محسن رفت و با نگرانی گفت : چت شده . محسن به آرامی و به سختی گفت : تو از کجا فهمیدی چرا این حرفارو می زنی دیوونم می کنی محسن ادامه داد: سعید خونه بود و زنش رفته مسافرت . مهناز بر خود لرزید اما محسن گفت : تو می دونسی ؟ باید اعتراف کنم سعید...سعید....مرده... .مهناز دیوانه شد به اطراف نگاه کرد نفس نفس می زد محسن چه می گفت می خواست این شوخی بی مزه را تمام کند فریاد زد : چی میگی احمق می خواستم بترسونمت....همین.... . سپس خنده ی بلندی سر داد و منتظر شد محسن او را همراهی کند اما محسن به سختی نفس می کشید و می لرزید دستش را زیر قالی کرد و چاقویی تیز و خون آلود که هنوز از آن خون می چکید بیرون آورد . مهناز جیغ بلندی کشید و عقب رفت . محسن با صدای گرفته ای در حالی که چشمانش قرمز شده بود اعتراف کرد : من چند دقیقه پیش او را کشتم...... .


message 2: by Ava (new)

Ava | 100 comments انگار که یه فیلم نا تمام باشه.

ری اکشن هر دو طرف ما جرا اغراق شده است به نظرم و تنها دلیلی یه باعث می شه یه کم باور پذیر باشه همین سرعتی ِ که توو داستان هست.یعنی این قدر سریع پیش می ره که قدرت فکر کردن رو از خواننده می گیره. یه جوراای مثل فیلم های اکشن.جالب هست اما بعدش با خودت می گی از آدمیزاد این کارا بر نمیاد. فیلمه همش.

با همه ی این ها از جمله بندی ِ کار خوشم اومد. ساده بود و روون.

موفق باشید.
آوا


message 3: by Negin (new)

Negin | 21 comments کشش خوبی داشت.به طوریکه دوست داشتم سریع به اخرش برسم.ولی این حس فقط تا قبل از جایی بود که مهناز دروغشو گفت.بعد از اون دیگه به راحتی اخرش قابل حدس بود.


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments چرا اون دروغ مهناز باعث میشد محسن زن دومش رو طلاق بده؟! یعنی رمال ها می تونن آینده رو پیش بینی کنن؟ دیالوگ ها در بعضی جاها می توانست کوتاهتر و مختصر باشه. شخصیت ها خوب شکل نگرفته اند برای همین رفتارشان غیرمنطقی و تصنعی می زند. احتیاج به ویرایش دوباره دارد. با استعداد هستید. ممنون که به اشتراک گذاشتین.


message 5: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments در جواب دوست عزیز مهدی
باید بگم که مهناز این دورغ ساخت تا کار یلدا رو در خشونت نشون دادن در تنبیه شوهرش برای گرفتن زن دوم تایید کنه و بگه اگه منم جای اون بودم این کارو می کردم تا محسن بترسه و از زن دومی که اگه گرفته طلاق بگیره ...
ممنون از توجه تون و وقتی که گذاشتین و نظرتون
داستان باید ویرایش بشه درست میگید


message 6: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments در جواب آوا
ممنون از نظرتون درسته
من اکثر وقتا ترجیح میدم از توضیح زیاد و پایان دقیق دادن به داستان خودداری کنم دوست دارم بقیه شو خواننده با تخیلش کامل کنه ولی گاهی آدم گیج میشه حق با شماست


message 7: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments در جواب نگین
ممنون از نظرتون
جدی یعنی شما با خوندن دروغ نگین تا آخر داستانو درست پیشبینی کردین ؟!
مطمنین؟


message 8: by Negin (new)

Negin | 21 comments اره مطمینم :)


message 9: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments جالبه ؛-)


back to top