داستان كوتاه discussion

30 views
داستان كوتاه > علی/امین

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Amin (last edited Aug 26, 2010 04:56AM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments دستشو دراز کرد سمت سربازی که روبروش ایستاده بود تا دستبند رو از دستش باز کنه, با دست راستش جای دستبندُ رو مچ دست چپش میمالید.توی ‌چهارچوب در ایستاد و دور تا دور اتاق رو برانداز کرد.‏
خیلی‌ وقت بود که برای ملاقات به این اتاق نیومده بود, ولی‌ هیچی‌ تغییر نکرده بود.رنگ طوسیه اتاق،یک میزو دوتا صندلی‌،دوتا قاب عکس رو دیوار و یه لامپی که درست بالا سر میز از سقف آویزون بود, همه چیز سر جای خودش بود.با اینکه مدت‌ها منتظر این لحظه بود خیلی‌ بی‌ تفاوت رفت و نشست روی صندلی‌ و بدون مقدمه گفت :ننگ ناموس سخته،تیزه،سنگینه،بمونه روت سنگ می‌شه دیگه نمیتونی‌ قد راست کنی‌.میدونستم میای،نمیخوام نمک رو زخمت بپاشم،شاید هر کس دیگه جای من بود حتی واسه ظاهرم شده میگفت پشیمونم ,ولی‌ من پشیمون نیستم،اگه صد بار دیگه هم تو اون موقعیت قرار بگیرم بازم همون کاری رو می‌کنم که اون موقع کردم ,من هیزی نکردم ,دنبال زن مردم راه نیفتادم که زنم بخواد هرزگی کنه, اگه نمیکشتمش خم میشدم ,خم میشدی ,دیگه نمیتونستم قد راست کنم ,الانم نمیتونم, ولی این خمیدگی با اون خمیدگی خیلی توفیر داره ,این از درد غیرته, اون درد بی غیرتی ...‏
دستشو برد سمت گردنش گفت این رگ ُمیبینی علی؟ این یعنی من سیب زمینی نیستم ,از بچگی هم سیب زمینی نبودم, یادته سه چهار نفر مزاحم خواهرت شده بودند رفتم جلو همشونو زدم, گفتی آدم خوبه غیرتیه پرزور باشه, نه مثل من که اگه میرفتم جلو از همشون کتک میخوردم, اونجا اونارو زدم چون مزاحم خواهرت بودن, ولی اینبار فرق میکرد...‏
چرا ساکتی‌؟تو چشام نگاه کن.هنوزم که هنوزه وقتی‌ تو آئینه به چشام خیره میشم اون صحنه که خواهرت لخت با اون پسره خوابیده بود رو تو چشام میبینم, عرق سرد می‌شینه رو پیشونیم, چندشم میشه, بابا لامصب خواهرت با یه بچه حداقل چهار پنج سال کوچیکتر از خودش ریخته بود رو هم, چرا سرتو نمیاری بالا؟چرا به صورتم نگاه نمیکنی‌؟
یهو با مشت کوبید رو میزو فریاد زد حرف بزن دیگه, دارم میترکم بی‌ مروت,علی هیچ حرکتی نکرد, سربازی که پشت سرش دم در ایستاده بود اومد جلو گفت چه خبرته؟آرومتر... بدون اینکه سرشو برگردونه دستاشو آورد بالا یعنی‌ شنیدم حرفتو, آروم دسشا آورد پایین و برد سمت چونه علی‌ و سرشو آورد بالا ,با صدای بغز آلود گفت: جان من حرف بزن,تو رو به رفاقتمون حرف بزن, ولی‌ علی‌ بی اعتنا دوباره سرشو انداخت پایین و دستش راستشو آورد بالا, با انگشت اشاره ضرب گرفت رو میز, تق تق تق...‏
خیلی آروم شروع کرد به حرف زدن:"دنیا جلو چشام تیره و تار شده بود, پسره سریع از رو تخت پرید پایین دویید سمت من که دم در ایستاده بودم, یه تنه محکم زد بهمو پرتم کرد رو زمین...‏
سرشو برد بالا چشماشو دوخت به لامپ چند دقیقه بعد گفت جلوشو نگرفتم, گذاشتم فرار کنه, میگرفتمش چی‌ می‌گفتم؟می‌گفتم چرا با زن من خوابیدی؟میگفت زنتُ جمع کن ,اون دندون لق که باید میکندمش خواهر تو بود...‏
علی‌ همینطوری سرش پایین بود و بدون هیچ تغییری تو صورتش فقط گوش میکرد و تق تق تق...‏
از رو زمین پا شدم, رفتم سمت میز عسلی کنار تخت،قاب عکس شب عروسیمونو دمرو برگردوندم رو میز،خواهرت بدون هیچ حرکتی خوابیده بود رو تختو خیره به من نگاه میکرد،هیچی‌ نمیگفت،مثل الآنه تو که هیچی‌ نمیگی...‏
سرشو گرفت لای دستاش گفت علی‌ من دوستش داشتم, از بچگی‌ دیوونش بودم, تو زندگی‌ هیچی‌ براش کم نذاشتم ,سرشو از لایه دستش در آورد به دیوار روبرو خیره شد وگفت با مشت زدم تو آیینهٔ میز توالت،یه تیکه از آئینه شکسته رو برداشتم رفتم سمتشو گذشتم رو گلوش, نپرسیدم چرا این کارو کردی،نپرسیدم مگه چی‌ کم گذشتم واست ,هیچی‌ نپرسیدم, اونم هیچی‌ نمیگفت, حتی یه ذره هم نترسیده بود, فقط خیره به من نگاه میکر,د تیکه شیشه رو فرو کردم تو گلوش, همونطوری خیره به من جون داد, خواهرت منو از بچگی‌ میشناخت میدونست اگه بفهمم میکشمش...‏
حالت تشنج بهش دست داده بود...اینکه علی از اون اول حتی یه نگاهم بهش ننداخته بود بیشتر عصبیش میکرد...لباش میلرزید...تا الان این حالت بهش دست نداده بود حتی موقع کشتن خواهر علی...چشماشو واسه چند دقیقه بست, رنگ طوسیه اتاق تو اون نور کم سوی لامپ داشت خفش میکرد,چندتا نفس عمیق کشید تا تونست به خودش مسلط بشه,دوباره شروع کرد به حرف زدن...
"میدونستم میای, میدونستم دلت طاقت نمیاره, علی‌ من آخر هفته اعدام میشم ,ولی‌ نمی‌ترسم, , از کارمم پشیمون نیستم ,دیگه بعد از خواهرت هیچی برام مهم نیست الا یه چیز ,فقط یه کلمه می‌خوام ازت بشنوم بهم حق میدی یا نه؟"
تق تق تق...


message 2: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments Mohsen Sad wrote: "سلام
امین
این روزا همه از خیلی چیزا سخن گفتن به اندازه ای که حرفی واسه گفتن نیست
اگه می خوای حرفت را کسی بشنوه یا بخونه باید خلاقیت به خرج بدی و طوری ببینی و بنویسی که دیگران نتونند از اون طریق ..."


سلام محسن
ممنون که وقت گذاشتیدونه دونه مطالبی که گفتی زو پاسخ میدم تا شاید به یه جمع بندی برسیم و بیشتر خودم چون میدونم راه طولانی رو در پیش دارم پس اگر جواب میدم واسه اینه که اگر اشتباه فکر میکنم از اشتباه در بیام
1.در مورد چهارچوب در باید بگم اگر وایسی تو چهارچوب و سرتو بچرخونی 360 درجه میبینی شاید من باید این سرچرخوندنو بهش اشاره میکردم که نکردم
2.حرفتو کاملا قبول دارم
3.اتفاقا این خواهر عمدی بود واسه این که نشون بدم شخصیت داستانم کیه با این که مدتها با علی رفیق بوده و خواهرشو کشته بازم احترام خاصی به زنش در ساحت خواهر علی قائله
4.تا حدی قبول دارم
5.اصلا قبول ندارم چون من واسه این داستان دو تا راوی در نظر گرفتم یکی دانای کل محدود و دیگری قاتل
و فکر میکنم مرز این دو رو با علائم نگارشی مشخص کردم
6.در بند قبلی توضیح دادم من راوی سوم شخص رو واسه محل مالقات در نظر گرفتم و برای صحنه حادثه خود قاتل راوی بوده
دراه واسه کسی این داستانو تعریف میکنه جای این جمله که دویید سمت من چی باید میگفت؟
شاید اشکال در انتخاب دوتا راویه ولی در این جمله فکرنکنم
7.این کاملا عمدی بود چون این محو شدن رو میخواستم ربا محو شدن اون در ذهن قاتل ربط بدم حال چقدر در اومده نمیدونم؟
من فکر میکنم عاقلانه ترین کار لخت فرار کردنه تا ایستادن و دنبال لباس گشتن
8.موافقم


این جوابها رو با فروتنی تمام تقدیمت میکنم چون خودت میدونی چقدر نظر تو واسم اهمیت داره
امیدوارم اگر نکته ای در جوابای من میبینی که میتونه در آینده کمکم کنه ازم دریغ نکنی و بهم بگی

با سپاس بی پایان از حضور محسوس و انتقادیت
دوستدار تو امین


message 3: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments ممنون از حضورت


message 4: by Tatal (new)

Tatal (goodreadscomusersign_up-Violet) | 11 comments خوب بود ولي يكم غيرتي بودنش زيادي بود !!
اينكه علي هم هيچي نميگفت يكم خسته ام كرد !!
در كل خوب بود


message 5: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments خیلی کلیشه ای بود
یا برات تازگی داره این نوع داستانا که عجیبه
یا نداره که بازم عجیبه


message 6: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments Alireza wrote: "خیلی کلیشه ای بود
یا برات تازگی داره این نوع داستانا که عجیبه
یا نداره که بازم عجیبه"


Tatal wrote: "خوب بود ولي يكم غيرتي بودنش زيادي بود !!
اينكه علي هم هيچي نميگفت يكم خسته ام كرد !!
در كل خوب بود"


ممنون از نظراتتون دوستان


message 7: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments .اینا شاید گیر الکی باشه ولی وقتی به این چیزا


این یه تیکه از حرف محسن ص بود. اگه یادتون نیست برین بالا و یک بار دیگه نظرشو بخونین
منم همینو گفتم ولی به آقایون برخورد


back to top