داستان كوتاه discussion

45 views
داستان كوتاه > داستان گروهی شماره2- ارسال داستان ها

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments نقش جهان ، دیگر نقشی از جهان نیست ....
هتل نقش جهان – ساعت 6.05 صبح
علی سجادی دبیر سرویس اجتماعی خبر گزاری آسمان با صدای زنگ گوشی همراهش از خواب بیدار شد . غرغر کنان گوشی را از کنار بالشتش برداشت و خواب آلود جواب داد : الو ؟! ... کیه این وقت صبح ؟ خواب نداری بشر؟!
سعید رفیعی سردبیر خبر گزاری پشت خط بود : الو ؟ سلام علی جون ... می دونم بد موقعیه .. ولی یه اتفاق وحشتناک افتاده ... والا مزاحمت نمی شدم توی این اوضاع ... همین چند دقیقه پیش یکی از اصفهان بهم خبر داد که میدون نقش جهان داغون شده ... تو هم که توی اصفهانی می خواستم ببینم که خبر راسته یا دروغ ؟!
سجادی قلتی زد : سرکاریه حاجی جون ... یارو خواسته سیات کنه !! برو بگیر بخواب جون مادرت ، بذار ما هم خوابمونو کنیم ... آخه چه طور می شه این میدون داغون شه ؟! حرفا می زنیا ؟!
_ حالا تو برو ببین ! طرف عکساشم برام فرستاده ! ببین بذار یه بارم که شده ما اولین خبرگزاری باشیم که یه خبرو پوشش می ده ...
سجادی سر تکان داد : خیر سرمون ما توی مرخصیم ... مثلا ...
_ می دونم ... می دونم ... آقا جهنم ... باهات دوبل حساب می کنم ... خوبه ؟! می ری ؟! الآن خبر بیات می شه ... بجنب پسر ...
سجادی نچ نچی کرد اما نمی توانست از دستمزد دوبرابر شده اش بگذرد ، به صورت آرام و ملیح همسرش که هنوز خواب بود نگاه کرد : باشه ... سه سوته ته و توشو برات در می یارم ...
_ ایول بابا یه دونه ای ... بازم بهت زنگ می زنم ...
گوشی را قطع کرد ، آرام ملحفه را به کنار زد و از تخت به پایین رفت باید به دنبال حقیقت می رفت .
خیابان منتهی به میدان نقش جهان – ساعت 6.30 صبح
علی سجادی نزدیک ورودی میدان ایستاده و با سربازی صحبت می کرد : ببین سرکار اینم کارت خبرنگاریمه ... آخه چرا نمی ذاری برم تو ؟! من که کاری نمی کنم ! فقط دو تا دونه عکس و یه مصاحبه همین ! ...
سرباز کوتاه نمی آمد : نه آقا .. نمی شه ... مسئولیت داره ... اگه چیزی بشه من باید جواب گو باشم ... برو ... برو این قدر مزاحمت درست نکن ... بازداشتت می کنما ...
سجادی از لای دستان سرباز نگاهی به میدان انداخت : باشه ... باشه ... حالا چرا هل می دی ... بذار ببینم اسمت چیه ؟ وقتی به مافوقت خبر دادم که چطور با خبرنگارای این مملکت رفتار می کنی ، اون وقت حالت جا می یاد ... 2 ماه اضافه خدمت رو شاخته ....
سرباز اتیکت روی سینه اش را پوشاند ، صدایش را پایین آورد : ببین ... نوار ورود ممنوع کشیدن ... یعنی هیشکی نمی تونه بره توی میدون ... حالا تو هی اصرار کن ... اول صبحی اعصاب هممونو بریز بهم ...
_ باشه ... نمی رم توی میدون فقط بذار یه نگاه بکنم ببینم راسته میدون نقش جهان و داغون کردن ؟!
سرباز سجادی را دوباره هل داد : نمی شه! چرا زبون آدمیزاد حالیت نیست ؟! بفهم آقا جان نمی شه ... برو والا ...
صدای جروبحثی از داخل میدان حرف سرباز را نیمه کاره گذاشت . سرباز و سجادی ، هردو ، به طرف میدان به راه افتادند . همین که سرباز از نوارهای خطر عبور کرد و در میدان قدم گذاشت ، سجادی از فرصت استفاده کرد و با موبایلش چند عکس از مخروبه های به جا مانده گرفت . اثری از میدان چهار گوش نبود ، میدان به تلی از خاک تبدیل شده بود . حوض وسط میدان ناپدید شده و چند تنه بریده، جای درختان تنومند را گرفته بود . رو که بر گرداند پیرمردی غرغر کنان از نوارهای خطر عبور می کرد : بابا خونه زندگی من اونجاست !... این دیگه چه کاریه ، اول صبحی آدمو از خواب بیدار می کنن و از خونش می ندازنش بیرون ... حالا اگه یکی از وسایلای من گم بشه آخه کی جواب منو می ده ؟!
سرباز پیرمرد را به طرف جدول کنار خیابان راهنمایی کرد : جوش نیار بابا جان ! مطمئن باش هیشگی به وسایل تو کار نداره ...
سجادی به طرف پیرمرد رفت و کنار او ، روی جدول خیابان نشست : چی شده آقا ؟ شما چطور رفتی توی میدون ؟!
پیرمرد دستی به سر بی مویش کشید : من از همون دیشب اونجا بودم ! ... من سرایدار مسجد امامم ...
سجادی به وجد آمد . لب تابش را از کیف بیرون آورد و سوالاتش را از پیرمرد پرسید : خوب ... پدر جان شما احیانا دیروز و یا روزای دیگه توی میدون متوجه کنده کاری ، گود برداری ، چیزی نشدین ؟!
سرایدار خمیازه ای کشید : نه بابا جان .. نه ... بعد از جا بلند شد : خدا بگم چی کار کنه این سربازارو ... بابا من دیشب نخوابیدم ... ساعت 8 که در مسجد باز شد ، اون وقت من چه خاکی توی سرم بریزم ، شما می یاین وای میسین دم در و به مردم بلیط می فروشی ؟! ... ای خدا بگم چی کارتون کنه ... پس انصافتون کجا رفته ؟!
سجادی از جا بلند شد : پدر جان برای چی دیشب نخوابیدی ؟
پیرمرد با عصبانیت گفت : خدا بگم چی کار کنه این کارگرای شهرداریو ... معلوم نیست چرا نصف شبی اومده بودن سراغ میدون؟! ... برای فاضلاب بوده ؟! ...برای کابل برق بوده ... آخه یکی نیست به اینا بگه ... مگه روزو ازتون گرفتن .. مردم آزارای ... استغفرالله ... اول صبحی می خوان زبون آدمو به فحش باز کنن ...
سجادی با تعجب پرسید : مامورای شهرداری ؟! ..شما مطمئنی ؟!... اگه مامورای شهرداری بودن پس پلیس و میراث فرهنگی اینجا چی کار می کنن ؟! ...
پیرمرد بی توجه به حرفهای سجادی دوباره روی جدول کنار خیابان نشست : ای کاش منم مثل بقیه سرایدارا ول می کردم می رفتما! ... اشتباه کردم موندم ...
_ یعنی همه سرایدارا رفتن ؟!... فقط شما اونجا بودین ؟!... آخه برای چی ؟!
_ چه می دونم والا ... اعتصاب کردن !... گفتن تا حقوقای ما رو زیاد نکنین سر کار بر نمی گردیم ! ... منم که می بینی نرفتم ... از بس ترسوام ... ترسیدم نکنه جامو بدن به یکی دیگه ... توی این بی کاری اون وقت چی کار می کردم ... دم پیری باید می خوابیدم توی خیابون ؟! ...
سجادی تمامی گفته های پیرمرد را تایپ کرد . باید هر چه سریع تر گزارشش را ارسال می کرد .
خیابان منتهی به میدان نقش جهان – ساعت 8.10 صبح
سعید رفیعی برای چندمین بار بود که به سجادی زنگ می زد : کولاکه علی ... نمی دونی چند نفر بیننده داشتیم ...... فقط این مصاحبه با میراث فرهنگی و نیروی انتظامی چی شد ؟ با شهرداری که به جایی نرسید .. علی بی خیالشون نشیا ... بازم پیگیری کن .... نمی شه که همش به دیده ها و شنیده های مردم بسنده کرد ... یه شماره تلفنی ... یه چیزی از این میراث فرهنگیه پیدا کن ... تو که ماهری ... من نمی دونم ... هر گلی زدی به سر خودت زدی ....
سجادی لقمه ای را که زنش برایش درست کرده بود به دهان گذاشت : باشه ... باشه ... ردیفه ... نگران نباش و گوشی را قطع کرد . زن سجادی که تازه به میدان آمده بود ، لقمه دیگری برایش گرفت : ببین تو رو خدا ... اینم از ماه عسل ما ... مثلا قرار بود یه مدت استراحت کنیما .. حالا ببین ... نشستیم توی خیابون و صبحانمونو اینجا می خوریم ... این دیگه چه وضعشه ؟! ...
سجادی لقمه را قورت داد : غر نزن دیگه ... ببین ... تا حالا این همه آدم یه جا دیده بودی ؟! ... یه اتفاق فرهنگی افتاده ، شوخی نیست میدون نقش جهان داغون شده ، اون وقت تو نشستی اینجا و به فکر ماه عسلی ؟! ... چند وقت دیگه همین اتفاق می شه یه خاطره که واسه نوه هامون تعریف کنیم ... واقعا کم چیزی نیستا که توی یک واقعه تاریخی حضور داشته باشی ! ....
تازه عروس رو ترش کرد و زیر لب به سجادی بد و بیراه گفت . سجادی اما گوشش به غرهای زنش بدهکار نبود . لقمه را از دست زنش قاپید و سرخوش به سیل عظیم جمعیت نگاه کرد . همه مردم عصبانی بودند ، می خواستند بدانند که چه کسی میدان عزیزشان را نابود کرده است . سجادی تازه لقمه اش را قورت داده بود و منتظر لقمه بعدی بود که چشمش به رئیس میراث فرهنگی افتاد که از میدان به بیرون می آمد . سجادی به طرف میدان خیز برداشت و با زور خودش را بین خبرنگارهای دیگر جا داد : آقای میراث فرهنگی موضوع این اعتصاب مسولین اماکن فرهنگی میدون چیه ؟! ...
مسئول میراث فرهنگی اول به دنبال صدا گشت و بعد از آنکه سوال کننده را پیدا کرد ، گلویی صاف کرد و با آرامش گفت : والا من الآن دارم از شما می شنوم ... الکی بازار گرمی نکنین آقای محترم ... شلوغش کردی ...
_ موضوع کارگرای شهرداری و لوله فاضلاب چیه ؟
_ نه ما و نه شهرداری کندن معابر و خیابونها توی برناممون نبوده ... مگه الکیه ؟! اونم توی اصفهان که هر تکه از خاکش جزیی از میراث فرهنگی این مملکته ... هیچ حفاریی بدون اجازه میراث فرهنگی انجام نمی شه ...
_ آقای رئیس به نظر شما کاری کی می تونه باشه ؟!
_ نظر بنده در این مورد دخیل نیست ، تنها چیزی که می دونیم ، اینه که رد پایی از دشمنان ملت ایران در این کار دیده شده ...
جمله رئیس میراث فرهنگی که تمام شد ، یکی از همراهانش دست مشت کرد و فریاد زد : مرگ بر انگلیس ... مرگ بر آمریکا ... مرگ بر اسرائیل ...
مردمی که در خیابان منتهی به میدان تجمع کرده بودند ، یکصدا شعار دادند . رئیس میراث فرهنگی از فرصت استفاده کرد و ناپدید شد .
میدان نقش جهان پیشین – ساعت 12 ظهر
سجادی زنش را پای یکی از تنه ها ی به جا مانده در میدان نشاند و خود به طرف جایگاه خبرنگاران رفت و به سخنان رئیس جمهور که به طور فوق العاده به اصفهان سفر کرده بود ، گوش داد : اینها کار دشمنان ملت ایران است . دیروز تحریم اقتصادی ، امروز سرقت میراث فرهنگی و هویت ملی ، برای فردا چه نقشه ای کشیده اید ؟! یعنی شما نمی دانید که بزرگترین ثروت ملت ایران خود همین مردم است ؟! همین خون شهدای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس است ؟!...همین جوانان غیور و فداکار است که هر لحظه با دستاورد علمی جدیدی دماغ شما را به خاک می مالند ... بس کنید آقایان ... دشمنی تا کی ؟! ... حرفهای رئیس جمهور که به اینجا رسید ؛ گوشی سجادی به صدا در آمد ، رفیعی بود : چه خبر ؟! ... داری حرفای رئیس جمهورو می شنوی ؟!
_ بله آقای سردبیر محترم ...چطوری ؟! مثل اینگه حالت خوب نیست ! مثل صبح سرحال نیستی ! چیزی شده ؟! ...
_ آره ... همین نیم ساعت پیش معاون مطبوعات رئیس جمهور زنگ زد ...
_ واقعا ؟!... خوب ... چی گفت ؟
_ هر چی از دهنش دراومد بهم گفت ... گفت شما دشمن ملتین ... گفت وقتی همه می گن کار ، کار انگلیسه ، شما این وسط کاسه داغ تر از آش شدین ؟! می گین کار ، کار شهرداری و فقط لوله فاضلاب و می خواستن اصلاح کنن ! خلاصه یکم لیچار بارم کرد ... آخر سرم گفت سند داریم ... رد تیکه های میدونو توی یه هواپیما زدیم ... من نمی دونم این خارجیا تیکه های میدون نقش جهان واسه چیشونه !...
_ خوب یعنی چی ؟! ... یعنی من روی موضوع کارگرای شهرداری و لوله فاضلاب کار نکنم ؟!
_ نه ... کار نکن ... حرفای رئیس جمهورو پوشش بده ، بدشم برو سراغ میراث فرهنگی و یه پرونده درست و حسابی برای سرقت آثار تاریخیمون دربیار ...
_ پس مرخصی من چی ؟! ... این طوری که وقتی برای استراحتم نمی مونه ...
_ گیر نده دیگه علی ... بعدا جبران می کنم !... حالم خوش نیستا ... فعلا همراه ملت باش ...
سجادی آهی کشید ، نمی دانست که چه جوابی باید به تازه عروسش بدهد . به فکر چگونه مجاب کردن زنش بود که با صدای شعار مردم به خود آمد : مرگ بر آمریکا ...
سجادی شانه بالا انداخت ، دست مشت کرد و فریاد زد : مرگ بر انگلیس ...
شهریور _ 89


message 2: by Nader - نادر (last edited Sep 08, 2010 09:15AM) (new)

Nader - نادر ***


تحفه ی عباس میرزاخان


***

این داستان از مرحله ی امتیازدهی حذف و به داستان کوتاه انتقال داده شد


message 3: by mehdi (last edited Sep 01, 2010 01:34PM) (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments ناکشان

در آن اتاق دایره ای شکل هر کس مشغول کاری بود موجوداتی با هیکلی سبز رنگ و سری لوزی شکل با سیستم ها کار می کردند و رادارها را چک می کردند . صدای گوش خراش آژیر به آنها هشدار های پیاپی می داد .
همانطور که به صفحه ی نمایش نگاه می کرد با صدایی دورگه گفت :فعلا منطقه ای برای فرود پیدا نکردیم
صدای فرمانده که از پشت به او نزدیک می شد آمد: ناکشان سریعتر زمانی نمونده
هنوز صدای آژیر ها قطع نشده بود و فرمانده را مضطرب تر می کرد در اتاق هدایت و کنترل قدم می زد و هراسان دستوراتی را صادر می کرد تا بحال چنین اتفاقی نیفتاده بود آنهم در نزدیکی زمین بر فراز یک شهر بزرگ وپرجمعیت . هنوز منطقه ای برای فرود سفینه در آن شهر مشخص نشده بود و اگر زودتر فرود نمی آمدند ممکن بود سفینه سقوط کند.
ناکشان هراسان گفت :قربان سفینه فقط تا 5 دقیقه دیگه انرژی برای پرواز داره و ما هنوز منطقه ای برای فرود نداریم
اما یکی از افراد کنار ناکشان با هیجان فریاد زد : آره خودشه قربان پیداش کردم بهترین منطقه برای فرود همینه . زمین مقاومه و پوشش کم داره و مثل اینکه اسم مکان نقش جهانه.فرمانده به طرف او رفت و به موقعیتی که او روی صفحه ی نمایش نشان می داد خیره شد و به آرامی گفت : فک نکنم دیگه انتخابی جز این داشته باشیم درخت هاشم کمه و سفینه آسیب نمی بینه این سفینه قابلیت ناپدید کردن طبیعت زمینو نداره و همینجا که پوشش طبیعت کمتره خوبه . برای فرود آماده شین. ناکشان که ناراحت بود چون نتوانست خودش آن محل را زود تر بیابد گفت :قربان الان روی او ناحیه قرار داریم
فرمانده دستور داد :آدم های زیرشونو با ساختمونا ناپدید کن و زودتر فرود بیا باید دلیل کمبود انرژی را بفهمم .
هنوز باورشان نشده بود همه ی آنها می دانستند این کار آنها عواقب سنگینی دارد اما چاره ای نداشتند انرژی سفینه رو به اتمام بود تا بحال چنین موردی پیش نیامده بود ارزش آنها در سازمان بین السیاره ای بیشتر از انسان ها ارزیابی شده بود ولی شکایت انسان ها می توانست جریمه ی سنگینی را متوجه آنها کند سفینه لرزشی کرد و با سرعت بروی میدان نقش جهان فرود آمد . اطراف آنجا مردم شوکه شده در حال فرار بودند و از دیدن سفینه ی بزرگ وحشت کرده بودند .
-قربان فرود موفقیت آمیز بود . اما ناکشان به طرف فرمانده آمد و گفت : قربان موردی پیش اومده جریمه ی فرود در این مکان خیلی بیشتر از تصور ما بوده سرویس های اطلاعاتی خبر دادن که این مکان با ارزشی، برای انسان ها بوده . فرمانده در حالی که به توبیخی که انتظارش را می کشید فکر می کرد با این حرف از کوره در رفت و محکم روی مانیتور کوبید سپس طوری به رقیبش ناکشان نگاه کرد که انگار کمبود انرژی تقصیر او بوده است سرانجام فرمانده به خود آمد و گفت : وقتی دلیل کمبودو فهمیدیم ساختمان اینجارو شبیه سازی کن ساختمانی بهتر ومقاوم تر اینطوری شاید به ما تخفیف بدن . حالا تا انسان ها حمله ی نظامی نکردن شروع کنید. سپس مکثی کرده وفریاد زد : تحقیقو روی سفینه شروع کنین
ناکشان رویش را برگردانده و لبخندی شیطانی زد مطمئن بود آثاری را از خود به جا نگذاشته است و به زمان برگشت به سیاره اندیشید . در آینده ای نزدیک فرمانده توبیخ شده و ناکشان جای او را می گرفت.


message 4: by AtMor (last edited Sep 01, 2010 03:19AM) (new)

AtMor .. | 21 comments اولین نوشته من

مرد با موهای جوگندمی مثل همیشه صاف و اتوکشیده روی تختش خوابیده بود. با اینکه به خاطر شغلش گاهی اوقات مجبور بود در مکان های عجیب و غریب و خاکی بخوابد اما هیچگاه رفتارهای نظامی گونه ای را که از پدر به ارث برده بود، فراموش نکرده بود. چند شب قبل را به خاطر فشار کارزیاد، نخوابیده بود ولی امشب فرصت را غنیمت شمرده و با نفس های عمیق سعی در عمیق تر کردن خوابش داشت اما صدای تلفن باعث شد خواب دم نکشیده اش کال باقی بماند. گوشی تلفن را با اکراه برداشت. از آنسوی خط مردی باجملات پشت هم از او خواست که خود را سریعا به میدان نقش جهان برساند و او در جواب تنها طبق عادت سرش را مداوم تکان داد و زیر لب گفت: yes.yes.yes
وقتی تلفن را قطع کرد تازه به یاد آورد حتی سوال نکرده که چه اتفاقی افتاده است. به زور خود را از تخت بیرون کشید و با بی حوصلگی به این اندیشید که چه کار پر دردسر و وقت نشناسی دارد.چند دقیقه بعد خود را پشت فرمان ماشینش دید در حالیکه هرچند دقیقه یکبارخمیازه ها خواب دم نکشیده اش رابه رخش می کشیدند. وقتی پشت چراغ قرمز چهارراه قبل از میدان رسید، بر خلاف روز پیش آرزو کرد این چراغ قرمز طولانی ترین چراغ قرمز عمرش باشد تا او بتواند چند لحظه بیشتر سرش را روی فرمان نگه دارد و چرت بزند. اما چراغ قرمز هم با او سر ناسازگاری داشت.
به میدان که رسید با دیدن چراغ ماشین های پلیس و نیروهای امنیتی و آتش نشانی خیلی زود متوجه اوضاع غیر عادی آنجا شد. هر چه به میدان نزدیکتر میشد اوضاع به هم ریخته تر از تصویر قبلی حک شده در ذهنش بود. دور تادور میدان را نوارهای زردرنگ ورود ممنوع کشیده بودند، اما او مثل همیشه با دست راست نوار را بالا زد و بی تفاوت به کلمه ورود ممنوع از آنجا گذشت. وقتی کمرش را راست کرد احساس کرد برافراشته از محدوده بیرون نوار است. این احساسی بود که همیشه در داخل این نوارها به او دست میداد. هر قدم که جلوتر میر فت به تعداد جمعیت روبروی کاخ عالی قاپو افزوده میشد. حالا داشت به این موضوع فکر میکرد که در بین جمعیت همیشه احساس خستگی به او دست می دهد بارها گفته بود که دوست دارد محیط کارش آرام باشد و حالا این عدم آرامش اعصابش را تحریک و خواب آلودگی اش را کمتر میکرد. با خود فکر می کرد اوضاع بیشتر شبیه صحنه های قتل است و اگر اینگونه است پس چه نیازی به حضور اوست؟ به این نتیجه رسید که احتمالا دوباره قربانی هرج و مرج سیستم امنیتی شده است. سرش را بالا برد و با تمام وجود نفسش را از داخل شش هایش به بیرون پرتاب کرد اما برای یک لحظه بازدمش حبس شد! این چه اتفاقی بود؟چشمانش همیشه در این فضا معماری آشنایی را دیده بود، دروازه ای که زمانی دروازه ی ورودی دولتخانه صفوی بوده، دروازه ای که تمام گذشته اجدادش بود وحالا به جای آن هیچ چیز وجود نداشت. مرد هنوز چشمانش را به جای خالی دوخته بود که مجید بی ملاحظه و بدون اینکه فرصتی به او بدهد تا این واقعه را هضم کند به سویش هجوم برد و شروع به توضیح حادثه کرد: دوساعت پیش به منم زنگ زَدِن. اُ ده دقیقه بعدش اینجا بودم. دیدما نیسش، رفتم محلو بررسی کردم، انگار یکی غلفتی از جا کندتش. به فاصله یه متری از دورشا ناپدید شدس. یعنیا نصفی حجره دایی مام رفتس. حالا کاخ هیچی جواب حاج دایی ما را کی میخواد بده.
بعد با شیطنت ادامه داد: میشه فردا قبل وا شدن میدون یه ساعتی به ما مرخصی بدین دایی ما ببینیم؟آخه میدونین این حاج دایی یه عمر پول رو پول گذاشتس تا این حجره رو سرهم کردس حالا اگه فردا بیاد ببیند یکی نصف حجره را بردس جادرجا سکته میکند. البته شومام زیاد خودتو اذیت نکن. اُ یوقت دیدی اینا ما مثل مجسمه های تهرون که خودشون رفتنا اُخودشونم برگشتن، دوباره برگردن! به نظرتون بهتر نی وقتمون بذاریمو بریم سر ادامه حفاری آتشکده؟
او سرش را به سمت مجید برگرداند و با چشمان براق نگاهش را به دستیارش دوخت که علاوه بر توانایی اش در گفتن چند جمله بلند در سی ثانیه، قادر بود تمام پیشینه تاریخی یک ملت را مساوی با نصف حجره دایی اش کند. اما چه می توانست کند، واقعیت این بود که این پسرک بر خلاف ظاهر بی تفاوتش فوق العاده در کارش پشتکار داشت و حسابگر بود و این مزیتی بود که استادش هیچگاه نمیتوانست به راحتی از کنارش بگذرد.
شروع به قدم زدن در خرابه های به جا مانده ازاطراف کاخ کرد و اندیشید آیا تمام این ها کابوسی بیشتر نیست؟ کاش الان ساعتش زنگ میزد و او را برای شروع یک حفاری دیگر بلند بلند فرا می خواند اما نه، متأسفانه کابوسی وجود نداشت و واقعیت مثل همیشه بی حجاب و بی رحم خودش را به او نشان میداد.تا به حال هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاده بود، به غیر از مجسمه های تهران که شب ها یک به یک از این شهر شلوغ خداحافظی کرده بودند و شاید خود را ممنون سارق خود می دانستند که باعث شده بود حداقل چند روزی چشمان آنها را از زشتی های شهر تهران نجات دهند. اما کاخ عالی قاپو چطور؟ نکند که او هم از بی وفایی ها خسته شده اما خود نیز میدانست که این دلیل بی محکمه پسندترین دلیلی ست که میتواند ارائه دهد، عمق فاجعه کم کم داشت خودش را به او نشان میداد و او داشت تصور میکرد که این بار نه تنها باید به رئیس سازمان جواب پس دهد بلکه مطمئنا از دفتر ریاست جمهوری و مجلس و اطلاعات و تمام نهادهای مرتبط با او تماس خواهند گرفت و او هیچ چیز برای گفتن نداشت. شاهدی در کار نبود، نه رد پای سارقی و نه نشانه ای از فرود یک سفینه فضایی! اما او باید حداقل فرضیه ی قانع کننده ای پیدا کند که خود ش را دست کم برای چند ساعت از این مهلکه نجات دهد ولی تا چند دقیقه دیگر نیروهای مسئول وارد محوطه میشدند و هر کدام سراغ او را میگرفتند چرا که تصور میکردند او باید همه چیز را بداند. بله او می توانست بفهمد که فلان کوزه مربوط به خاک کدامین انسان تاریخ است و یا چند هزارسال پیش کدامین نژاد از این سفالینه آب نوشیده اند اما چرا با ید میدانست که کاخ عالی قاپو با آن هیبت و پیشینه چگونه ناپدید شده است. کاش حداقل یک ساعت او را تنها می گذاشتند تا قضیه را هضم کند. کم کم داشت آن سردرد لعنتی به سراغش می آمد. آدمهایی که به سمتش می آمدند را بزرگتر از حد واقعی شان می دید.فکری به سرش زد و به مجید که همیشه منظور او را از کوچکترین حرکاتش می فهمید اشاره ای کرد و از پشت میدان به سمت ماشینش فرار کرد. هنگامیکه سوئیچ را می چرخاند مطمئن بود که مجید مسئولان را برای چند ساعتی سرگرم خواهد کرد. پس سریعا به محل کارش رفت، دفترچه تلفن را باز کرد، گوشی را برداشت و کامپیوتر را روشن کرد. هر چه عقربه های ساعت به جلو تر می رفتند انگار دانسته های او به عقب بر می گشتند هیچ دلیل منطقی برای این اتفاق عجیب و غریب وجود نداشت در تمام این مدت تلفنی با مجید در ارتباط بود و متوجه شده بود که از تمام نهادها و موسسات بین الملی برای این حادثه درخواست کمک شده است اما میدانست در داخل، تمام نگاه ها به سمت اوست. حالا درست دوازده ساعت از آن اتفاق گذشته بود و او هیچ دلیلی برای ارائه نداشت. دوباره تلفن زنگ زد مجید بود و او به خیال اینکه سرنخ جدیدی در راه است گوشی رابرداشت. چه میشنید آیا واقعیت داشت؟ خدایا امروز دیگر چه روزی بود. چرا همه چیز با او سر ناسازگاری داشتند .چرا مسجد شیخ لطف الله دقیقا روبروی عالی قاپو ناپدید شده بود. آیا از اینکه دیده است عالی قاپو دوازده ساعت است که از بین انسان های بی تفاوت که با بستنی و پفک وارد می شدند و عکس های یادگاری می گرفتند طوری که فقط خودشان در کادر دوربین بودند و گاهی حتی یک کاشی هم از عالی قاپو دیده نمیشد، فرار کرده، به او حسادت کرده است. باید چه میکرد او هنوز مشکلش را با عالی قاپو حل نکرده بود که مسجد شیخ لطف الله هم به آن اضافه شده بود و او بیش از پیش در حدسیات ناممکنش را فرو میرفت. او تا به حال با تمامی اساتید و شاگردان فعال و کوشایش در دانشگاه تماس گرفته بود. گروه های مختلف کاری را برای انجام برنامه های مختلفش تشکیل داده بود. حالا مطمئن بود که همگی بدون وقفه در حال کار هستند اما هیچ گروهی به نتیجه قابل توجهی نرسیده بود. شش ساعت دیگر نگذشته بود که مجید یکبار دیگر تماس گرفت. این بار حتی او هم شوخ طبعی اش را فراموش کرده بود با صدایی لرزان اعلام کرد که مسجد عباسی ناپدیده گشته است. خدایا دیگر نمیتوانست باور کند هرچه میخواست بشود بشود. از پشت میز بلند شد و به سمت میدان راه افتاد. در طول راه به این فکر میکرد که آیا میتواند بار این فاجعه را به تنهایی به دوش بکشد. وقتی به میدان رسید چهره بهت زده مردم و دوربین های تلویزیونی، مسئولین، همه و همه به سمت او بود. همه با نگاه هایشان از او پاسخ می خواستند. او بر خلاف گذشته هرچه بیشتر در محدوده ممنوعه پیش می رفت احساس می کرد که قدش کوتاه تر میشود.
چیزی که باورش برای همگان سخت بود درست جلوی چشمانش اتفاق افتاد سردر قیصریه و تمام حجره ها در یک چشم به هم زدن نا پدید شد و مردمی که قبل از این درون حجره ها بودند حالا بدون دیوار و مرز در کنار یکدیگر ایستاده بودند.
همه از وحشت به سمت او هجوم اوردند و او تنها فرضیه خود را که در ذهنش مرور می کرد تا بتواند برای بیان آن کمی جرأت پیدا کند ، تنها فرضیه ای که بعد از این چند ساعت تلاش توسط گروهش به آن رسیده بود را مطرح کرد: میدان نقش جهان با آدمها قهر کرده بود و داشت از از بی توجهی های مردم فرار می کرد، از روز به روز سرد شدن مردم اطرافش نسبت به خود. و وقتی صحبتش تمام شد تمام افراد دور و برش با تعجب به او نگاه می کردند از آن نگاه های عاقل اندر سفیه ولی واقعیت این بودکه خود آن ها هم دلیل دیگری پیدا نکرده بوند. در این جا مجید به دادش رسید و ادامه داد: بااین فرضیه اگه ما به فکر رسیدگی بقیه آثار باستانی نباشیما تمام آثار تاریخیمون یکی یکی قهر میکنن و میرن و مام هیچ وقت دیگه اونارو نمیبینیم. اگر فرضیه درست باشد باید تا فردا تمام حوض های داخل میدون و درشکه هام ناپدید بشن چون همه اونام یه جوری مورد کم لطفی قرار گرفتن و اگه این طوری باشد باید هرچه زودتر دست به کار شیم.
ولی میدان خیلی دستپاچه تر ازمحاسبات مجید بود چون زمان ناپدید شدن اجزا هر بار کمتر از دفعه قبل میشد و همه چیز جلوی چشمان مردم یک به یک ناپدید میشد و فرضیه داشت به همگان ثابت میشد. دقیقا فردای ان روز تنها چیزی که از آن میدان تاریخی بزرگ باقی مانده بود یک درشکه بود که پیرمردی پشت آن نشسته بود. درشکه ای که همه مردم اصفهان آن را میشناختند. درشکه مشدی حسین که قصه او و اسبش،افسانه رستم و رخش را تداعی می کرد.


message 5: by Alireza (last edited Sep 01, 2010 08:21PM) (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments به اتفاق دوستان جمع شدیم که به اصفهان برویم و آنجا هم به میدان نقش جهان برویم. انگار همه می دانستیم که قرار است میدان نقش جهان ناپدید شود. پس همه با ناراحتی تصمیم گرفتیم که برای بار آخر هم که شده به میدان نقش جهان اصفهان برویم. پس همه به میدان نقش جهان اصفهان رفتیم. شاید باورتان نشود. در آن چند روزی که ما آنجا بودیم چند بار میدان نقش جهان ناپدید شد ولی خدا رو شکر ما توانستیم میدان را از نزدیک ببینیم و قبل از ناپدید شدن از آن بهره های کافی ببریم. داستان از آن روزی شروع می شود که واقعا قرار بود میدان نقش جهان ناپدید شود. پس من به احمد که دوستم بود گفتم خبر داری که میدان نقش جهان قرار است امروز ناپدید شود؟ با تعجب گفت : نه کی همچین حرفی زده؟ گفتم یه حسی بهم می گه که ما میدان رو دیگه نخواهیم دید. پس همه ی دوستان از جمله محمود و اصغر و دیگر دوستان شروع به خواندن دعای عدم ناپدید شدن میدان های شهر کردیم. این دعا به این صورت بود: خداوندا ما می دانیم که همه چیز در ید قدرت توست . تو به ما آب دادی . نان دادی و میدان دادی. پس میدان را از ما مگیر. آمین. وقتی دعا تمام شد همه اشک در چشمانشان حلقه زده بود. آخر این میدان به این راحتی به دست نیامده بود که حالا با یک بشکن ناپدید شود. به بچه ها گفتم : بریم برای وداع آخر با میدان. همه ترسیده بودند. بعد از صحبتی که با دوستان داشتیم آنها را راضی کردم که بیایند. به میدان رفتیم کمی دیر رسیدیم. میدان داشت ناپدید می شد. همه می دانستیم که این بار واقعا میدان ناپدید می شود.نگاهی به احمد کردم دعای میدان را داشت زیر لب می خواند. گنبد مسجد شیخ لطف الله داشت ناپدید می شد. وقتی ما رسیدیم گنبد نداشت. البته بدون گنبد هم خوب بود. چون آدم را یاد خدا می انداخت. سپس همه ی مسجد و بعد از آن همه ی میدان ناپدید شد. باورم می شد ولی نه اینقدر. بعد از آن هم دعای سلامتی میدان های ناپدید شده را خواندیم و به شهرمان بازگشتیم. دعا اینطور بود: خدایا هر آجری در این میدان یادی از توست پس همه را نگهدار باش تا روزی که دوباره محشور شوند. به راستی که تو قادر مطلق هستی


message 6: by Morteza (new)

Morteza valizade | 1 comments آخرین خاطره من از ناپدید شدن میدان نقش جهان مربوط به آخرین رویایم دراین مورد بود. به سبک فیلم فارسی های دهه های گذشته که توی قفسه ی فیلم های غیر مجاز خاک می خورد. از آن فیلم های غیر مجازی که بر اثر جریان های اجتماعی تاجی به سر داشتند که روی آن نوشته بود غیر مجاز. به همان دلایل بازیگران این گونه فیلم ها هم غیر مجاز شده بودند. البته بعضی از بازیگران به دلایلی مجاز ماندند. گذشته از اینها هدفم این بود که بگویم: این نوع فیلم ها به ازدواج ختم می شد. همیشه باید صبر می کردی که موانع ازدواج یکی یکی و به زیبایی هر چه تمام تر برطرف شوند. در رویای من ازدواج بین زاینده رود و میدان نقش جهان انجام می شد. خوب مانع اصلی چی بود؟ ربطی به این نداشت که زاینده رود به میدان نقش جهان نمی رفت و به آنجا نمی رسید. عشق این مسائل را حل کرده بود. کافی بود زاینده رود اراده کند. پاچه هایش را بالا می زد و می رفت. کسی هم جلودارش نبود. حتی سی و سه پل و پل خاجو. مشکل اصلی فیلم اینجور چیزی بود که زاینده رود خشک شده است! خیلی بد است که زاینده رود خشک شده باشد به شکلی که لوطی ها زیر پل خاجو مرثیه سر دهند. از آن بدتر این است که میدان نقش جهان بد جور بغ کرده بود. حسابی منتظر بوده است. از بی آبرویی می ترسیده و از خجالت می خواسته ناپدید شود. می گفتند بعضی ها جلوی زاینده رود سد زده اند و می خواهند مانع این ازدواج شوند. حتی می خواهند مسیرش را عوض کنند. این یک جور نقطه ی اوج فیلم بود که باید به خوبی از آن می گذشتیم. کلید حل معما یونسکو و سازمان میراث فرهنگی بودند. که نقش ریش سفید را داشتند و با سد زنندگان صحبت ، حتی اگر لازم بود دعوا می کردند. در آخر هم این وضعیت به شکل دوست داشتنیی عوض می شد. صحنه های آخر فیلم صحنه های باشکوه یک ازدواج سنتی بود. میدان نقش جهان لباس طوری سفید به تن داشت و زاینده رود رقص چوپی می کرد. صحنه کم کم محو و ناپدید می شد. سه نقطه


message 7: by [deleted user] (last edited Sep 04, 2010 02:25AM) (new)

لذت ظهر یکشنبه با موری



مامانی، مامان، بابا نی!
تو مغازه نبود؟
نه مامان، مغازم نی!
از آقا جمشیدی می پرسیدی خب؟
مامان آقا جمشیدیم نی!
یعنی چی بچه. اون که اولی همه میدونیا مغازشو وا میکند
مامان، مامان آخه میدونیم نی!
چی چی می گوی؟ یعنی چی نی؟
یعنی ... یعنی... هیچی نی!
اوا خاک به سرم!هیچی که نمیشد، یعنی جا ترِس و بچه نی؟!
نه مامان جای ترم نی!
زرین تاج چادر گلدار اصفهانی اش را سر کرد و قابلمه ای که هنوز از لابلای بقچه بندی اش بخار بلند میشد ازدست مرتضی گرفت و از خانه بیرون زد.
اولین خیابان را که پشت سر گذاشت مرتضی در پیچ وتاب چادر مادرش سکندری میخورد. وقتی از خم آخری گذشتند و وارد دالان پشتی شدند، شتاب پاهایش سکته کرد. مردم مثل کرم در هم می لولیدند و از سروکول هم بالا میرفتند. زرین تاج مرتضی را با یک دست زیر بغل زد و چادر را به دندان گره زد و دست دیگرش قابلمه داغ را چون شمشیر جلو گرفت و از بین جمعیت به سوی اولین مغازه راه باز کرد.
زرین از درب شرقی وارد شد ولی در چهارچوب درب غربی خشکش زد! بیرون از مغازه هیچ چیز نبود!باشتاب از مسیر امده باز گشت و وارد مغازه دوم شد، هیچ! مغازه سوم، پنجم، هشتم...چشمانش سیاهی رفت، همه چیز نیست و نابود شده بود!
مرتضی سرش را از لای چادر مادر بیرون آورد و گفت: مامان دیدی گفتم نی!
نیم ساعت بعد در مغازه هشتم نیمه باز بود، زرین تاج روی صندلی افتاده بود و پسری که موهای پریشان بلندش و ریشی که مثل لحاف گردنش را پوشانده بود، داد می زد چکاره است با کلاسورش او را باد میزد.
زرین تا چشم باز کرد دختر لیوان را که هنوز از قنداب نیمه پر بود بسوی دهانش برد وگفت: بخور هانی! واست خوبه. موری تندتر باد بزن!
-مرتضی...مرتضی..
-موری با توئه؟!
مرتضی از پشت چادر مادرش را کشید.
-چه اتفاق فنتستیکی!یه موریه دیگه!
موری کلاسورش را بالا برد و گفت: صد دفه بت گفتم اتفاق وجود نداره!همه چی برحسب علته!اینقد با این کلمه رو مخ من را نرو!
پسری استخوانی که سیگار باریک و سفید گوشه ی لبش تضاد جالبی با رنگ چهره اش پیدا کرده بود، از روی پیشخوان پایین پرید و گفت: الان عصر عصر اتفاقه! قبول نداری؟ میشه بگی چرا ما باید الان اینجا باشیم درحالیکه قرار بوده نبوده باشیم!!؟
-یکی به من بگه اینا چرا اینجان؟دارن درو از جا میکنن! مگه هیچی ام دیدن داره آخه؟
زرین تاج که کلمه هیچ بیشتر از کاه گل برایش موثر بود دوباره چشم باز کرد و به بیرون در چشم دوخت و گفت: آقام نیست شد!حالا چیکار کنم؟
-خانم محترم نیستی وجود نداره!
- پس موری اون چیزی که بیرونه چیه؟و انگشت اشاره اش را به سوی نیستی گرفت.
مرتضی گفت: اونجا که چیزی نی!
-این بچم فهمید نیستی رو نمیشه نشون داد!
-ونمیشه فهمیدش یا تعریفش کرد یا..
-باز شروع شد!
-نیستی....نیستی مقابل هستیه اما... موری کلاسورش را باز کرد و مقابل در روی زمین نشست. اما یه فرقی هست بین هستی و نیستی. ما وجود داریم اما اون نداره یعنی موجودیت ما وجود داره و عینیه اما اون نه. مث سلامتی که وجود نداره فقط وقتی مریض نیستیم میگیم سلامتیه
-ما خودمون امرو صبح آقاجونمونو دیدیم، هیچیشم نبود.آقاجون هستیش موجود داره آقا به خدا راست میگیم
-دیدی موری خودشون اعتراف کردن که از اول هیچی نبوده! پاشو بریم دارم تو این هلفدونی خفه میشم!
-تصور کن!
-چی رو؟
-نیستی رو
-آخه چطوری؟
-وقتی ما نبودیم، زمین نبوده حیات نبوده دنیا نبوده خدا نبوده... پس چی بوده؟
-هانی بسه دیگه!دوباره داری اونجوری میشیا!
-ما که بمیریم، زمین که نابود شه، حیات که نباشه، خدا که نباشه...چی میشه؟
-خدا که مطلقه موری!خودت گفته بودی!حواست کجاست؟
-پس ما چرا هستیم؟به چه دردی میخوره این هستی؟ اصلا هستیم؟ نکنه نیستیم!
-چرا وایسادی کامی! بیا ببریمش بیرون، باید از این جهنم بریم بیرون..
-جهنم نیستیه؟اگه نیستی شره پس جهنم وجود داره؟ یعنی خیر و شر موجودیتشو از هستی میگیرن، یا نیستی؟وای خدایا چرا هیچی به ذهنم نمیرسه؟!
-خاک به سرم شد...آقام نیست شد! هستیم از دست رفت! بچم جهنمی شد! خاک به سرم شد!
مرتضی که با از حال رفتن دوباره مادر بغضش ترکیده بود خودش را روی پاهای زرین تاج انداخت و هق هق کنان گفت:
مامانی پا شو! تو روخدا وجود هستیمونو از موجودیت اینا پس بیگیر....پا شو مامانی!0
پایان


back to top