داستان كوتاه discussion

18 views
نوشته هاي ديگران > چشم خدا ـ ولفگانگ بورشرت

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Aug 21, 2010 06:09AM) (new)

Nader - نادر ***


پدر بزرگش مرده است۰ همین امروز۰ جایی که امروز برای ناهار ماهی پخته اند و پسرک با چشم ماهی در بشقابش بازی میکند۰ ماهی که دیگر حسی ندارد و عاقبت مرده است۰ اما مادرش سعی میکند به او بفهماند، نباید با چشم ها بازی کرد۰ این چشم ها را خدای مهربان مانند چشم های خودش درست کرده است۰ و پسرک که تنها میشود، به چشم ماهی نگاه میکند و زیر لب نجوا میکند: تو که چشم خدای مهربون هستی، میتونی بگی چرا پدر بزرگ یِهو امروز مرد؟ چشم پاسخ نمیدهد۰ و پسرک هرقدر سعی میکند تا بفهمد آیا پدر بزرگ دوباره، حتی برای یکبار هم که شده، باز خواهد گشت، به پاسخی نمیرسد۰ پسرک خشمگین بشقاب را پس میزند و چشم روی زمین میغلطد۰

چشم خدا به روی زمین افتاده است۰ اما چیزی نمیگوید۰ یکبار دیگر به او چشم میدوزم، نه، هیچ۰ از جایم آهسته بلند میشوم تا به خدا وقت بیشتری بدهم۰ آرام به سمت در آشپزخانه میروم۰ دستگیره ی در را میگیرم، خیلی آهسته آنرا پایین می آورم همانطورکه پشتم به چشم است، همانجا به اندازه ی یک لحظه ی خیلی خیلی خیلی طولانی صبر میکنم۰ هیچ، هیچ، هیچ پاسخی نمی آید۰ خدا هیچ نمیگوید۰
بعد میروم، از در بیرون میروم، بدون اینکه برگردم و به چشم نگاه کنم۰

ولفگانگ بورشرت
ترجمه: نادر


طيبه تيموري | 659 comments دوست دارم مفهوم رهائیش رو

ممنون نادر گرامی


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments شانس یزرگی است که به لطف شما می توانم با دبیات آلمان بیشتر آشنا شوم. سپاس فراوان نادر گرامی


back to top