داستان كوتاه discussion

32 views
داستان كوتاه > از دفتر خاطرات دیوانه ی کهریزی

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Aug 20, 2010 06:14PM) (new)

Nader - نادر ***


دفترِ خاطراتِ عزیزم
هیچ چیز در این دنیا بدتر از این نیست که زمانی در انتهای زندگی از خواب برخیزی و بفهمی که نتوانسته ای هیچ کسی را خوشبخت کنی۰ آنوقت مجبوری همانجا در جای خودت دراز بکشی، دستهایت را زیر سرت بگذاری و خورشید میتواند هر قدر که میخواهد بتابد و بتابد و بتابد۰ و آنوقت از همه چیز و همه کس حالت بهم میخورد، حتی اگر این روز، آخرین روزت بر روی زمین باشد۰ فرقی نمیکند، بازهم حالت بهم میخورد، و خورشید میتابد و میتابد و میتابد۰ آنقدر که دلت میخواهد بجای شب در یک روز روشن و آفتابی بمیری۰ آرزویی که کمتر کسی دارد۰ اما چرا من؟ چرا من بایستی چنین آرزویی داشته باشم؟ و خوب میدانم که در مورد من همین اتفاق خواهد افتاد۰ من که وقتی از نانوا آب میخواهم به من نان میدهد۰ من که آزادم هرچه را میخواهم، بخواهم۰ خواسته ام را بگویم۰ وقتی میگویم پرواز، گنجشک مرده ای کف دستم میگذارند تا پرهایش را دانه دانه بکنم۰ بعد به من بخندند۰ فریاد میکشم، چه کسی آنجاست؟پاسخی نیست، صدایی نیست۰ درها بسته است۰ مهم نیست به چه کسی این همه را میگویم، مهم این است که هیچکس گوش نمیدهد۰
دفتر خاطرات عزیزم
نشانه ای نیست و از بخت بد راه بازگشت به کاخ رؤیایی ام را گم کرده ام۰ تاجم؟ نمیدانم چه شد، باید یکی دیگر اما این بار از چوب گردو بتراشم۰
میبینی؟ چگونه از سرنوشت تلخ خود آگاهم؟ درست به عکس آن خوشبخت ها، آنهایی که هنوز آرزو دارند۰ زمین صاف است و یکدست و مثل من در مرکز عالمِ خِرد ایستاده است۰
بزودی زمان برآورده شدن خواسته هایم فرا میرسد۰ بزودی خوشبخت میشوم۰ همین امروز صبح، وقتی آگاهیم را نشخوار میکردم موش چاق در گوش دیوار گم شد۰ مدتهاست که چنین بی حالم و حوصله ی هیچ هیچ هیچ ندارم۰
به سمت در میروم، میخواهم بازش کنم، ببینم آن بیرون چه خبر است۰ صدایی هست؟ خیابان ها پشت و رو شده اند یا نه؟ اما در باز نمیشود۰ فکر میکنم بازهم آنرا برویم بسته و قفل کرده باشد۰ بله، در را قفل کرده تا نتوانم این داستان را برای کسی تعریف کنم۰ اینکه برایم چه اتفاقی افتاد۰ خیانت۰
به در آویزان میشوم و در این فکرم که مفهوم زندگی چیست؟ توهم؟ سراب؟ کویری که در ان به برکه ای میرسم و کسی نیست تا این واپسین گامهایم را همراه باشد و مرا به آب برساند۰ و خورشید که میتابد و میتابد و میتابد۰
دفتر خاطرات عزیزم
امروز در باز میشود و او به درون می آید۰ نگاهم میکند، نامطمئن و عجیب۰ و من با صدایی رسا میگویم، منِ عزیزم خودت را ببخش۰ و فقط به او بگو کجا هستم۰ و او نزدیک میشود۰ مرا درآغوش میگیرد و میگوید، آنها اعدامت میکنند۰ و این جمله شیرین ترین ضربه است برای من۰ چرا که نمیدانم منظورش از آنها کیست و چه کسی به آنها حق اعدام مرا داده و چرا بایستی این اتفاق بیافتد؟
دفتر خاطرات عزیزم
صبر کن، این آخرین نکته احتمالاً به نظریه های هوشمندانه و طرح هایی که در سر دارم بازمیگردد۰ بله، آنها اینطور فکر میکنند۰ ناگهان همه چیز برایم روشن است۰ در این اطاق سرد، همینجایی که دیوارها مرا میپایند۰ و مرا میان خود له میکنند۰ آنها که هستند؟ باید راهی برای شناختنشان باشد۰
آنها همه هستند۰ یعنی میتوانند همه باشند؟ بطور حتم نیروی واکنش هستند۰ نیروی واکنشی که با قدرت به دنبال خود میگردد۰ من آنها را همینجا به لقب متغیر مفتخر میسازم و بُعدِ تغییرشان را در ناشناخته ضرب میکنم۰ حاصل ضرب برایم تکان دهنده است، ناشناخته ها در بُعدِ تغییر۰ و بدین طریق شهادتم را معنا میکنم برای ناشناخته ای که میخواهد با نیروی واکنش نقطه ی پایان بر سطر آخرمم بگذارد۰
دفتر خاطرات عزیزم
صدای قطراتی را درون کاریز میشنوم که واژه هایم را تک تک میشویند و با خود به خروشانترین امواج در دورترین دریاها میسپارند۰ پس از جای برمیخیزم و پیشانی او را میبوسم۰ و خندان میگویم، از این بهتر نمیشود و نمیدانم چرا وقتی اینرا میگویم پس پس از اطاق بیرون میرود و در را پشت سرش محکم بهم میکوبد۰ فکر میکنم به این دلیل است که مرا تحویل داده است۰ چه سرنوشت مضحکی۰ آنهم او و نه هیچکس دیگر۰ او که در ژرفترین سلولهایم زهر تلخ خیانت می افشاند۰ شرم آور است که مرا اینگونه به ابدیت میسپارد۰
دفتر خاطرات عزیزم
می اندیشم و میخندم۰ ساعت ها و از صمیم قلب۰ چه احساس خارق العاده ایست، پیروزی اجتناب ناپذیر بر خود و رسمیت ابدی در ذهن۰
میرقصم، میخوانم، میخندم و همچون دلقکها شکلک در می آورم تا تراژدی قربانی شدن خود را جشن گیرم۰ عاقبت درون این اطاق خاموش به روشنایی رسیده ام و خورشید که آن بیرون میتابد و میتابد و میتابد، جذابیتی ندارد۰
گرسنگی بی پایانی دارم۰ هوس تکه ای گوشت نرم مرا برانگیخته، روی زمین میغلطم و در سرخوشی ها تا کنار دیوار میخزم و از تهِ گوش موشی چاق میگیرم و به نیش میکشم۰ چه لذتی دارد موش خیانتکار را به دندان کشیدن۰ از شور لذت قهقهه سر میدهم و میجوم و قهقهه میزنم و به چهارگوشِ گرد می اندیشم۰ و فریاد برمیآورم، تو ای چهارگوش بیچاره، تو که اینک در مقابلم ایستاده ای، لعنت همه ی روشنایی ها بر تو باد۰ و چهارگوش همانطور در جای خود محکم می ایستد و به من مینگرد۰ فریاد میزنم، تو بیچاره، ای دیوانه، تو ای انگل ترین انگل ها، من و مثل من هایی ترا چرخانده اند و می چرخانند۰ تو خود ساکنی۰ فریادها چنان به شوق و شورم می اندازد که موهایم همه چون کوهی سیخ میشوند و هوس میکنم چند تایی از آنها را بکنم، چه هوس خیال انگیزی۰
دفتر خاطرات عزیزم
در باز میشود و دو غریبه با لباسهای یکسان وارد میشوند۰ هر دو بی چهره۰ دستهایم را میبندند و مرا با خود میبرند۰ از میان دالانهای دراز با نور نئون میگذریم۰ کاخ پرشکوه کاریز را در مینوردیم۰ تا به اطاقی عجیب میرسیم۰ جایی که غریبه های دیگر همه بی چهره در نیم دایره ای ایستاده اند و یک صندلی چوبی در میانشان خالی است۰ مرا بر روی آن می نشانند۰ دست ها و پاهایم را به آن میبندند۰ یکی از آنها گامی به من نزدیک میشود و میگوید، آخرین خواسته ات را بگو۰ آنگاه به جای خود باز میگردد۰
و من با آرامش و با وقار میگویم، به آنها همه و همه ی آن هایی که در آنجا نیستند و صدایم را میشنوند میگویم، چیزی نمیخواهم۰ امروز روز برآورده شدن خواسته های شماست و نه من۰ شما خدمتگزاران شیطان۰ هرچند که او را در اینجا نمی بینم۰ به شما میگویم که خواسته ای ندارم۰ خواسته ها مالِ شماست که از آنِ اوست۰
سکوت نیست، صدای قطرات می آید که در دالانهای کاخ کاریز جاریست۰
غریبه ای دیگر جلو می آید و حلقه ی بالای سرم را پایین میکشد و به دور گردنم محکم میکند۰ دریچه ای در زیر پایم گشوده میشود و من همچون قطره ای فرو میچکم۰

دفتر خاطرات عزیزم
اینک همه ی اطرافم خاکستری است۰ پیرمردی نیم برهنه و پریشان احوال در گوشه ای پشت خاکستری ها نشسته و در مقابلش چمدان هایی ناشناس میبینم که از درونشان تیغه های چاقو با لکه های سرخ شکوفه وش برق میزنند۰ پیرمرد چمدان ها را میبندد و با خود میبرد و من به دنبالش میروم و میروم و تا ابدیت میروم،۰
دفتر خاطرات عزیزم
این کاریز نه آغازی دارد و نه پایانی۰

*

نقطه ی پایان بر سطر آخرِ دیوانه ی کهریزی۰


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments بسیار زیبا بود. همانگونه که پیشتر هم گفته بودم بازگشتی است به دوران طلایی معاصر در داستان نویسی. تنها یک تفاوت احساس کردم و آن فضاسازی کم بود. هرچند که با خواندن این داستان در ذهنم آن اطاق نیمه کبود، نیمه خاکستری سه قطره خون شکل گرفت. پیروز باشی نادر گرامی


message 3: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
راستش فقط به عنوان يك دفتر خاطرات خوندمش نه يك داستان چون همونطور كه اشكان عزيز اشاره كرد فضا سازي چندان نداره
ولي واژه آرايي و از اون مهمتر انديشه نويسنده انقدر غليظ بود كه منو با خودش همراه كرد
سوژه داستانت منو ياد يكي از نوشته هاي خودم انداخت

http://www.goodreads.com/topic/show/1...

هميشه موفق باشي
بهزاد


message 4: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments خواندنی بود

ابتدای این نوشته رو زیباتر دیدم
به نظرم نویسنده خیلی زیاد در این داستان وجود داره . ولی با توجهه به موضوع عمیقی که می خوادبگه لطمه ای به داستان نزده .
و اینکه لذت بردم .
خسته نباشید


back to top