داستان كوتاه discussion

31 views
داستان كوتاه > دفعه ی اول

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

Nader - نادر ۰۰۰

دفعه ی اول


زود باش دیگه، چرا انقدر لفتش میدی، تمومش کن، دیوونم کردی، تا صبح که نمیخوای کشش بدی، کار به این سادگی۰
هنوزم نمیتونم فکرش رو بکنم که بالاخره باید اینجا، توی رختخواب من این اتفاق بیافته۰
چرا یه جای دیگه نه۰ خب چه فرقی داره، اینجا یا هرجای دیگه یه وقتی این اتفاق ممکن بود بیافته، اما بازم فکر میکنم کاش یه جای دیگه بود۰ میبینی چطور دیوونم کردی، میشنوی، صدای قلبم رو میشنوی چطور داره تپ تپ میکنه و میخواد از جا دربیاد؟
وقتی بهش فکر میکنم حالم بهم میخوره۰ البته به تو ربطی نداره، اینها همش به خودم برمیگرده، من ضعیف، من ترسو، من بی جرئت۰ شاید اگه کس دیگه بود خیلی پیشتر از اینا کار رو تموم کرده بود۰ خیلی های دیگه، این روزا همه جا میتونی پیداشون کنی۰ اصلآ فکر نمیکنن دارن چیکار میکنن۰ و تو؟ تو که اصلآ به فکر این مسائل نیستی۰ تو همیشه کار خودت رو کردی۰ نمیخوام بگم روراست نبودی۰ اگه اینطور بود که الان اینجا نبودی۰ طبیعی بودی، مثل خودت بودی، همونطور که همیشه بودی و منم همونطور باهات برخورد کردم۰ همیشه هم صاف و صادقانه بهت گفتم که ازت خوشم نمیاد، صحبت نفرت نیست، فقط ازت خوشم نمیاد۰ همین۰اما مثل اینکه حرفهام رو نشنیدی، یا شایدم نمیخواستی، اگه هنوز اینجایی، فقط به خاطر خودم بوده، بخاطر اخلاقم بوده، میدونی هیچوقت اینطور لخت و عریون باهات حرف نزده بودم، اینم بخاطر اینه که میدونم دفعه ی دیگه ای وجود نداره۰ نگو که آدم بی ترحمی هستم، نه، اصلاً موضوع ربطی به ترحم نداره، موضوع به عقل و منطق برمیگرده، همونی که تو نداری، تو که فقط روی غریزه و احساس عمل میکنی، هیچوقت فکرشو نمیکردی کار به اینجا بکشه۰ همینجا توی این لحظه روی این رختخواب، وسط این شب لعنتی۰
تأسف من همش از اینه که یه رابطه ی استثنایی رو خراب کردی، از اون روابطی که یک در میلیون هم ممکنه پیش نیاد۰
من که هیچوقت دنبال تنوع نبودم۰ برای من از تنوع گذشته، شایدم یه جور بیماری مادرزادیه که هنوز هم توی این سن و سال نتونستم باهاش کنار بیام، اما دردش رو میکشم، همین دردی که الان دارم میکشم۰ میفهمی؟ نه، اگه فهمیده بودی اینجا چیکار میکردی، بغل دست من۰
نگو که بهت نگفته بودم، بارها و بارها بهت گفتم، همین دیروز توی راه پله، وقتی داشتی میومدی بالا، وقتی داشتم میرفتم پایین، اول نخواستم ببینمت، روم رو کردم اونطرف و بخودم گفتم ولش کن بذار بره، اما مگه میشه، بعد از این همه وقت، من که همون اول سنگ هام رو باهات واکندم۰ برات مرزها رو مشخص کردم، بهت گفتم پات رو از گلیم خودت درازتر نکن۰ برو با هم تیپ خودت، چرا دست از سرم برنداشتی؟ مگه بهت نگفتم که آزادی؟ نگفتم میتونی بری هرجا که میخوای و هرکاری هم که دوست داری بکنی؟ آخ که اگه به حرفام گوش کرده بودی۰
میدونم. خوب میدونم که حرف زدن با تو فایده ای نداره۰ حتی اگه از این تخت و از این اطاق بندازمت بیرون باز دوباره برمیگردی۰ تا یه جوری زهرت رو بریزی۰ فردا صبح همه چیز تموم شده۰ دیگه نه تو بیش از این میخوای و نه من بیشتر درد میکشم۰ بالاخره باید یکبار هم شده جرئتش رو پیدا میکردم۰ بهت قول میدم که درد نکشی، من از اونایی نیستم که با یه دستمال کاغذی مشکلات خودشون رو حل میکنن۰ اول مغزت رو در یک حرکت مچاله میکنم و بعد ۰۰۰

این دفعه ی اول بود۰ دفعه ی اولی که امیدوارم به دفعه ی بعدی نکشه۰ عنکبوت قدیمی خونه رو با دستای خودم له کردم و حالا نمیدونم با بچه هاش چه کنم۰

زیاد جدی نبود
برای یک لبخند بود۰
بود؟
یا که نبود؟


message 2: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments مثل بعضی جوکهای اس ام اسی بود!خسته نباشید


message 3: by siamak (new)

siamak (4siamak) | 14 comments زیادی طولانی بود و یکمی لوس!1


Nader - نادر Mojtaba wrote: "مثل بعضی جوکهای اس ام اسی بود!خسته نباشید"

پس بود!!!۰

سپاس از توجهت۰


Nader - نادر siamak wrote: "زیادی طولانی بود و یکمی لوس!1"

هم بود هم نبود؟

برقرار باشی۰


message 6: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments نادر گرامی این نوشته با نوشته های پیشین شما تفاوت بسیاری داشت. یک رخداد ساده که به پیچیده ترین شکل ممکن گفته شد و با لحنی نو! این نوشته را نمی توانم نقد کنم زیرا که تصویری که از نوشته های پیشینی که از شما خوانده ام با این نوشته بسیار تفاوت دارد. شاید اگر باز به این سبک نگارش، بنویسید کار نقد آسان تر شود. ‏
به عنوان یک خواننده در پایان بسیار شگفت زده شدم و یک خاطره در من بیدار شد. من در دوران دانشجویی ام دو سال با یک مارمولک زندگی کردم و هرگز او را نکشتم. او هم هرگز به تخت خواب من نیامد. ‏
پیروز باشی


Nader - نادر Ashkan wrote: "نادر گرامی این نوشته با نوشته های پیشین شما تفاوت بسیاری داشت. یک رخداد ساده که به پیچیده ترین شکل ممکن گفته شد و با لحنی نو! این نوشته را نمی توانم نقد کنم زیرا که تصویری که از نوشته های پیشینی که..."

عنکبوت که چه عرض کنم، هیولای رطیل مانندی مدتها با من زندگی میکرد که بنا به آنچه آمد شرط و پی هایی با هم داشتیم که هر یک بتوانیم در صلح و حسن همجواری با هم زندگی کنیم ۰ شوربختانه شبی از حریم خود تجاوز کرد و آن اتفاق ساده و دردناک مرا به نوشتن این حواشی کشانید۰
امیدوارم هیچکس دچار چنین موجوداتی نشود۰
(:دی


message 8: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من با نوشته های نا مرد
یعنی اونایی که پایان غافل گیر کننده دارند مشکل دارم دست خودم نیست
اگه همین داستان طوری روایت میشد که خواننده بدونه مخاطب عنکبوته بیشتر به دل من می نشست
هرچند که از روی متن و تاکید هایی که وجود داشت وجود یک پایان تکان دهنده رو پیش بینی کردم و تا حدودی خودم رو اماده کرده بودم

منحرف کردن ذهن خواننده خیلی خیلی راحته اما شق القمر اینه که خواننده رو همفکر خودمون کنیم حتی برای چند لحظه


Nader - نادر mohammad wrote: "من با نوشته های نا مرد
یعنی اونایی که پایان غافل گیر کننده دارند مشکل دارم دست خودم نیست
اگه همین داستان طوری روایت میشد که خواننده بدونه مخاطب عنکبوته بیشتر به دل من می نشست
هرچند که از روی متن..."


***


شاید این سطر آخر و آنچه شما پایان ناگهانی میخوانید پایان "دفعه ی اول" اما آغاز داستانی است که در ذهن مخاطب جان میگیرد۰
بسیاری از آدمها مثل عنکبوت با ما زندگی میکنند و ما را در پیله ی تارهای خود میتنند و محبوس خویش میکنند۰ بیش از این نمیتوانم بگویم که این برای من فقط یک آغاز در پایان است۰
از بذل توجه شما سپاسگزارم


message 10: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر N.etebari wrote: "دور از انتظار!ا"

زنگ تفریح!!!۰


back to top