داستان كوتاه discussion

37 views
نوشته هاي ديگران > قهوه تعریف ندارد ـــ ولفگانگ بورشرت

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Aug 17, 2010 10:14PM) (new)

Nader - نادر قهوه تعریفی نیست۰

روی صندلی ها آویزان بودند۰ از میزها آویزان شده بودند۰
اعدامی خستگی هولناکشان بودند۰ برای این خستگی ها خواب معنا ندارد۰ خستگی جهانی که دیگر در انتظار هیچ چیز نیست۰

چهار نفر در سالن ایستگاه قطار در انتظار قطار هستند۰ سه مرد و یک زن۰

آنها به یک زندگی آویخته اند۰ خدایی بی چهره آنان را آویخته است۰ خدایی که نه خوب و نه شرور و نه خشمگین بود۰ خدایی که فقط بود۰ و نه بیش۰ و این هم خیلی زیاد بود۰ و این هم بسیار کم بود۰

آنها قهوه مینوشند۰ قهوه ای که تعریفی نیست۰ اما زن میگوید، برایش مهم نیست۰ من فقط میخواهم قرص هایم را بخورم۰ و با هوشیاری اضافه میکند۰ باید خودم را بکشم۰ سه مرد خیره شده اند۰ آن یکی که انگشتهایش کوتاه است، ناراحت میشود که چطور آدم میتواند چنین حرف هایی بزند۰ اگر قرار باشد هر که هر چه فکر میکند را به زبان آورد، برای آدمهای دیگر غیرقابل تحمل میشود۰ و در ذهن خودش حساب میکند که برای پخت نان فردای نانوایی اش، به اندازه ی چهار هزار و هشتصد نان، آرد کم دارد۰ یعنی چهارهزاروهشتصد فامیل گرسنه میمانند۰آن دیگری با چهره ی شاد و سرحالش فقط به این می اندیشد که این زن دیوانه است۰ بله، بهترین کار کتک زدن اوست۰ او از جنگ می اید، و هیچ چیز نمیخواهد جز اینکه فردا صبح در بالکن دور میزی با پدر و مادر خود بنشیند و همه با هم قهوه بنوشند۰ و آنوقت این دیوانه اینجا حرف از کشتن خود میزند۰
سومی لب به سخن میگشاید، همانی که در تمامی مدت سرگرم خواندن کتابش بود۰ برای او آن دو مرد دیگر بسیار مادی مینمایند۰اینکه آیا نانوا بعداً روی اسلحه ها هم دقیقاًمثل نان ها حساب نخواهد کرد؟ او از جایش بلند میشود و خود را فاتح این میدان میداند، میخواهد لبخند بزند، اما دهانش را باز میکند و فریاد میکشد، سرتان که به حرف زدن گرم شد، این زن غیبش زد۰ فنجانش خالی است و فقط شیشه ی خالی قرصهایش جای مانده است۰

لوله ی نازک شیشه ای را از دستش رها کرد تا از روی میز بلغزد و روی زمین بیافتد۰ لوله ی نازک شیشه ای به زمین افتاد۰ و شکست۰ (و خدا؟ او صداهای کوچک را نمی شنود۰ اینکه لوله نازک شیشه ای بشکند یا قلبی نازک۰ از هیچیک صدایی به او نمیرسد۰ او گوش ندارد۰ همین ۰ او گوش ندارد۰)۰

***

آنچه خواندید از بهترین های کوتاهترین داستانهای کوتاه بعد از جنگ جهانی دوم تا کنون در آلمان شناخته میشود، نوشته ی ولفگانگ بورشرت است که داستانهای سیصد تا چهارصد واژه ای او معروف هستند۰

ترجمه : نادر


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments بی شک هم چنین است. گاهی با خواندن شاهکارهای ادبی آرزو می کنم که بتوانم آنچه را که خود نویسنده، به زبان خودش، نگاشته است، بخوانم. این داستان هم چنین حسی در من ایجاد کرد. ترجمه بسیار خوبی بود نادر گرامی. بسیار لذت بردم و سپاسگزارم. ‏


message 3: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments سلام . ممنون از ترجمه خوب و رونتون . داستان خوبی رو برای ترجمه انتخاب کردین .


طيبه تيموري | 659 comments درود نادر گرامی

پیش از هر چیز سپاس مرا بخاطر زحماتی که در رابطه با ترجمه و به اشتراک گذاری آثار در گروه می کشی بپذیر. و باز هم سپاسگذارم بخاطر ترجمه روانت و انتخاب سنجیده ات

...
او صداهای کوچک را نمی شنود


موفق باشی


Nader - نادر لیلا wrote: "سلام . ممنون از ترجمه خوب و رونتون . داستان خوبی رو برای ترجمه انتخاب کردین ."

سپاس از توجه شما


Nader - نادر Medad Rangi wrote: "درود نادر گرامی

پیش از هر چیز سپاس مرا بخاطر زحماتی که در رابطه با ترجمه و به اشتراک گذاری آثار در گروه می کشی بپذیر. و باز هم سپاسگذارم بخاطر ترجمه روانت و انتخاب سنجیده ات

...
او صداهای کوچک را..."


چه خوب که این صدای کوچک را شنیدید!۰
سپاس۰


back to top