داستان كوتاه discussion

35 views
نوشته هاي كوتاه > وصیت نامه قبل از کپه ی مرگ/محسن ص

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments با تشکر
خواننده پرو پاقرصتان


message 2: by faranak (new)

faranak | 189 comments كره الاغ كدخدا
حرفاي زيادي ميزني
پريدن بي پريدن
آخور هم كي گفته مال توئه
خودمون براش تصميم ميگيريم

عالي بود


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments این بحر طویل به پیشگاه همدرد همیشگی پیش کش شد: ‏

من که می دانم چرا خر گشته ام
خریت را به پالان و سم و دُمهای جُنبان و جفتک اندازی به یاران و بستنم در آخور یا که دالان و چریدن در دشت و دامان و خلط کردن به گور خاقان و رفتن در پی یک ساربان و لَه لَهِ یک کاروان نیست! ‏

خریت امروز آن باشدم
که شانه داده ام در زیر بار اربابان زور و از پی یک مقصد ناکجا آباد دور و به امید یک لقمه یونجه با شبدرهای جور و پایان شبم در طلوع خور و گشته ام یک دانه کش، مور و پاچه خواری از چشم آبی های بور و دادن افسارم به یک ساربان کور و خریت را به آز آزادگی کردن! ‏


message 4: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments میدونی یاد داستان قلعه ی حیوانات افتادم
لذت بردم


Nader - نادر Ashkan wrote: "این بحر طویل به پیشگاه همدرد همیشگی پیش کش شد: ‏

من که می دانم چرا خر گشته ام
خریت را به پالان و سم و دُمهای جُنبان و جفتک اندازی به یاران و بستنم در آخور یا که دالان و چریدن در دشت و دامان و خلط ..."


رگه های نژاد پرستانه مشاهده شد!!!۰
(:دی


message 6: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments :))


Nader - نادر نمیدانم چرا یاد صمد بهرنگی افتادم که در جایی از قول یک کره خر بورژوا میگه، هرکاری میخواهید بکنید فقط به خواب بعد از ظهر من کاری نداشته باشید۰


message 8: by ArEzO.... (last edited Aug 18, 2010 05:44AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments .
.
.
تا بگويي آزادي
فواره مي زند خون
از رگ خورشيد
.
.
بي نظير خشن است قلمت - محسن!


message 9: by Fati (new)

Fati | 9 comments کاش ما هم الاغی داشتیم
در آخور هم او را می بستم تا علم نیاندوزد مبادا،
بجای یونجه از ما چلو خورشت قیمه بخواهد

:ولی دوست دارم یک الاغ مثل این امیدواره داشته باشم
"
الاغ و امید
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

"


message 10: by Fati (new)

Fati | 9 comments یعنی عقل ما فریزه یا عقل اونا فریزه، یا شما در جایگاه تشخیص فریز و غیر فریز هستین!


message 11: by Fati (new)

Fati | 9 comments با تقدیم احترام استنباط جالبی نیست!


back to top