انجمن شعر discussion

8 views
كارگاه شعر > دیــــــافــونیــا

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

Nader - نادر | 13 comments ۰




گسترده در امتداد داغِ تابستان
شهر خاکستری
بر شلوغِ عبور
میان تقاطعِ ماشین و دود و انسان
تپنده نبض پرهیاهویش
در حراج دین و عشق و ایمان
گرد مرگ بسته ست راه
در رگ کوچه هایش، پیچ در پیچ
پشت هر خیابان و کنار هر میدان
میزند جار گرسنه ای
هلا، هی
چــه تـلخ است، وای، این نان۰

سقوط تنبلِ خورشید
در عمودِ بلند
میان برج و مناره
به ژرفای پستِ پشتِ دیوارهای بی پایان
تا به روی ایوانی فرو ریخته
در صحنِ حجره های باستان

خیل تاجران پیشاپیشِ مردمان
چه هولناک، عجول و پریشان
همه سرگشته و حیران
میزنند دست
میکوبند پای
در جشن عروج فولاد و سنگ و سیمان

شهر خاکستری بی باران
در سوگ سبز گیاهان
میکشد زهرآگین نفس
تب زده، در هذیان بی پایان
در بساط این بازار و در آن دکان
تمنای عروسک
تاب میخورد در نگاه سرد این کودک یا آن

کنار جویی خشک
در هجوم پرشتاب رهروان
پیر مردی خسته
با چشمان بسته
نشسته است چه آرام
بر پله ای شکسته

میزند ســــــاز

نغمه ای، کو
گم شده است در میانِ وادی دلمردگان

پیر مرد اما
نیست با خود
رفته انگار با نوای سازش
یکسر از این میان

رفته تا
دورها، دورها
به باغ گلباران
بر سر سرچشمه ی چهار رودان
زیر سایه بانی شاید
درون یک سروستان
یا که در رقص با ماهیان
میزند بال باله در رودی روان

این سو، آن سو
از آب، بر خاک، تا ابر
درون قطره های باران
بر سر سبزینه ی هستی بی پایان
زیر طاقی ها، پشت هشتی ها
در صدای چک چک نودان
مییپرد رقصان از روی پرچینی
میان شالیزار، بر سر سبزه زاران
میدود بر روی دریاها
تا پشت آبی های بیکران
بر سر سنگ ها، خارها
در عشق بازی میخک و بومادران
زیر سقف لخت آسمان
می پرد بالا
بالاتر
میشود قطره ی اشکی
میچکد آسان
از پلکهای بسته ی پیرمردی خسته
کو نشسته
بر پله ای شکسته
میزند ساز
در هجوم پرشتاب رهروان


message 2: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments نادر گرامی
شعری خواندم با مفهومی زیبا
آغاز خوبی داشت
ولی رفته رفته هم از قدرت بیان کم شد و هم شاعر به بسط موضوع پرداخت
به عبارتی زیاده گویی اتفاق افتاد

دایره لغات شما بسیار گسترده است و واژه گزینی خوبی دارید

ولی استحکام شعر گاه گاه دچار تزلزل می شود

بخش آغازین بسیار محکم وزیبا بود چه از نظر مفهوم وچه از نظر بیان


و من رو به یاد این شعر از زنده یاد "حمید مصدق "انداخت:


دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كین پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .‏


موفق باشید


Nader - نادر | 13 comments Parva wrote: "نادر گرامی
شعری خواندم با مفهومی زیبا
آغاز خوبی داشت
ولی رفته رفته هم از قدرت بیان کم شد و هم شاعر به بسط موضوع پرداخت
به عبارتی زیاده گویی اتفاق افتاد

دایره لغات شما بسیار گسترده است و واژه گزین..."


با سپاس از اینکه توجه کردید و نظر شما به حق است۰ در حیطه ی شعر تازه کارم و هر اشاره و رهنمودی برایم ارزشمند است۰
باز هم سپاس۰


back to top