داستان كوتاه discussion

40 views
داستان كوتاه > چشمهای خالی مرگ بر روزهای خاطره /۱ ـ ساعت صفر

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Aug 05, 2010 12:22PM) (new)

Nader - نادر ۰۰۰۰


پنجم خرداد

حقیقت چیست؟
عریان آن چگونه است؟
مثل آیینه است؟
بازتاب خودمان بر خودمان است؟

همیشه این پرسش ها در ذهنم بود۰ اما حالا برایم جز چند پرسش احمقانه چیز دیگری نیست۰ و این خود یک حقیقت تلخ است۰ این حقیقت که دیگر وقتی برای این حرفها نیست۰ حالا وقت رویارویی با حقیقتی است اجتناب ناپذیر۰ همانی که دکتر تمام امروز بعدازظهر را برایش وقت گذاشت تا مرا با آن آشنا کند۰
حقیقتی که همه ی ما زمانی با آن رو در رو خواهیم شد۰ و من هنوز آماده ی این رودررویی نیستم و جدیت دکتر برای آماده کردنم چقدر مسخره بود۰ فکر میکنم در ذهنش متنی را برای چنین بیمارانی حاضر و آماده داشت۰ اول با یک مقدمه در مفاهیم زندگی زودگذر و بعد تلاش علم و ناتوانی انسان در گشودن رازها و رمزها و بعد این که هنوز در مقابل مرگ هیچ هستیم و بایستی به عنوان حقیقتی عریان و اجتناب ناپذیر پذیرایش باشیم۰ همان حقیقت عریانی که همه با آن آشنا هستیم و از آشنا شدن با او گریزانیم۰ جالب تر این بود که وقتی دید میخندم، آن قیافه ی عجیب را بخودش گرفت۰ تبدیل به یک علامت سؤال شد۰ با تمام پیکرش روی صندلی خم شد و سرش را جلو آورد تا بهتر چهره ام را زیر نظر داشته باشد و همین من را بیشتر به خنده انداخت. و آنوقت خودش هم زد زیر خنده۰نمیدانم چرا تا این حد خنده دار شد۰ همان موقع بود که فکر کردم الان اگر یک نفر در اطاق دکتر را باز کند و داخل شود و ما را اینطور و در اینحال ببیند، آیا میتواند تصور کند که چه موضوع جذابی ما را به این حال انداخته؟ جدی ترین موضوعی که برای ما وجود دارد۰ مرگ اجتناب ناپذیرمان۰ و از پی این تصور خنده ام بیشتر شد۰ خنده هایی که خنده نبودند، شیون ترس بودند از دهان یک محکوم به مرگ۰ ترسی که از ژرفای قهقه ها بیرون میجست۰ کراهتی بی ترحم۰ ترحمی وجود نداشت و مردن من حتمی بود۰
شمارش معکوس درون سلولهایم آغاز شده و هر لحظه بر شتاب آن افزوده میشود۰

دهم خرداد

کلید باغ را در دستم گذاشت و گفت، مش حسن و زنش هم هستند، زنش آشپزی هم میکنه۰ نان هم میپزه۰ بگو برات پنیر خیک از ده بالا بیاره با خیارهای جالیز که الان دیگه باید قلمی و خوش عطر شده باشن۰ من که خودم با همان نون و پنیر سالها زندگی کردم و هنوز هم برام خوشمزه ترین غذاست۰ میدونم که حوصله ی روندن اون همه راه رو تا بازار نداری۰ باطری همراه خودت ببر، رادیو توی گنجه ی اطاق بالاست، کلیدش تو همین دسته کلیده۰ موتور برق خیلی وقته از کار افتاده و کسی هم نبوده که تعمیرش کنه، بعد از مرگ خدابیامرز، من فقط دو بار سر زدم، خودت میدونی که وقتشو نداشتم۰ ۰۰
دیدم اگر چیزی نگویم این داستان سر دراز دارد، گفتم، فکر نمیکنم که فرصتی باشه تا بتونم این همه محبتت رو تلافی کنم۰ اما ۰۰۰
اشک توی چشمانش دوید و رویش را به طرف پنجره برگرداند۰
دسته کلید را توی جیبم گذاشتم و موقعی که از دفتر کارش بیرون می آمدم، دم در، صدایم کرد و گفت، اگه جای تو بودم شب میروندم۰ دم سحر میرسی و در راه گرما نمیخوری۰
تشکر کردم و بیرون آمدم۰


کاری را که سالها قبل آغاز کردم و خیلی زود ناتمام باقی ماند، میرفتم تا دوباره از نو آغاز کنم۰ هرچند که وقتی برایم باقی نبود۰
سالها قبل زمانی که تصمیم گرفتم تاریخچه ی شخصی خودم را از بین ببرم۰ آن موقع این موضوع مد روز شده بود و همه جا صحبت از آن بود۰
همان ایده و آرمانی که بسیاری را جذب خودش کرد۰ آرمانی که تحقق آن برای انسان درگیر زندگی امروزی تحقیقأ غیرممکن بود۰
جمله های آن روزها را هنوز در خاطر دارم ۰ـ
ـ» هیچکس تاریخچه ی زندگی مرا نمیداند، حتی خودم۰ چگونه بدانم که هستم درحالیکه همه ی چیزها هستم۰ خیلی واقعی بودن مشکل بزرگ اکثر ماست۰ اعمال واقعی۰ من شخصأ واپسین آزادی ناشناس ماندن را دوست میدارم۰«۰


یازدهم خرداد

از مسیر اصلی خارج میشوم۰ میرانم تا مسیر قدیمی و طولانی اما خلوت به سمت جنوب را در پیش گیرم۰
ــ «مشکل این است که میخوای همه چیز را برای همه کس توضیح بدی و در عین حال بدعت و تازگی همه ی آنچه رو که میگی حفظ کنی۰ و به محض اینکه شروع میکنی در مورد خودت و کارهات توضیح بدی، میبینی نمیتونی اون شور و شوق لازم را بوجود بیاری، آنوقت دروغ میگی» ـ
در مسیر خلوتی میرانم که تا حال در آن نرانده ام۰ راندن در جاده های ناشناخته همیشه تمرکز بیشتری میخواهد۰ این ترس از ناشناخته باز به جانم افتاده است۰ این بار هم ترس، از مسیری که انتهایش را نمی شناسم، ذهنم را به کرختی ناب و خلسه آور آدرنالین می آلاید۰
انعکاس نور بیش از حد زرد رنگ چراغهای مه شکن در دوسمت خیابان روی شیشه ی جلو همچون خورشیدهای ریز و چشمک زن به نظر می آیند که در مدار چشمانم با سرعت طلوع و غروب میکنند۰ عقربه ی فسفات ـ سبز کیلومترشمار روی سد بازی میکند۰
آخرین باریست که مسیری ناشناخته را در پیش گرفته ام۰ سفری اجتناب ناپذیر، به بی پایانی ناشناخته ها۰

دوازدهم خرداد

ساعت صفر

از درون آینه نگاهی به پشت سر میاندازم، هیچ ماشینی نمی بینم۰ روی داشبورد، همه ی ارقام سبز رنگ ساعت دیجیتال در یک آن صفر میشوند۰
وقت سیندرلا ۰ اسم شب را فراموش کرده ام۰
نور مصنوعی رنگ زرد موهومی را روی موجودات میپاشد و سایه ها ظلمت میشوند و اشیاء درون سیاله ای زرد و شفاف از چپ و راستم میگریزند۰
ــ » هیچکس نمیداند خرگوش از کدام سوراخ بیرون خواهد آمد، حتی خودش۰ » ــ
سایه ای از درون ظلمت میجنبد و در فاصله ی سه تیر چراغ جلوتر، به کنار خیابان می آید۰ از سرعتم میکاهم۰ هیج موجود و جنبده ای نیست۰ باد نمی اید. برگها بلورین شده اند و شاخه ها در ظلمت خواب۰
دو تیر با او فاصله دارم۰ میتوانم بخوبی ببینمش۰ زنی است باچهره ای زرد در لباسی بلند، سر تا به پا سیاه که دستش را از میان آستین بلند و گشادی آرام بالا می آورد۰
مورمورم میشود۰ دوباره بالا رفتن سطح آدرنالین را در خونم احساس میکنم۰ کف دستهایم خیس میشود و روی فرمان لیز میخورد۰ لرزش محسوسی از پس سرم با ارتعاشی ریزـ موج شروع میشود و جایی در پشت جناغ سینه ام را تکان میدهد۰ همان لرزش سرد جادویی که همیشه وقتی می آید، نمیتوانم براحتی متوقفش کنم۰
در فاصله ی یک تیر هنوز تصمیم به توقف ندارم۰ با خود میگویم ندیده بگیر و این را هم با تمامی دیگر اشیاء و ماجراهایشان درون همین سیاله ی زردی که به پشت سر میگریزد رها کن۰
لرزه اما به پایم رسیده بر پدال ترمز فشار می آورد و درست در مقابل او توقف میکنم۰
ـ » مرگ ممکن است همه چیز باشد۰ یک پرنده، یک نور، یک درختچه، یک سگ، تکه ای مه، یا حضوری ناشناس۰«۰
قبل از اینکه قفل در را باز کنم نگاهی به اطراف می اندازم۰ جنبده ای نیست۰ شیشه ی سمت او را به اندازه ی دو انگشت پایین میدهم۰ سرش را کمی جلو می آورد۰ لحظه ای بیخودانه بر هر دوی ما میگذرد۰ از همان لای پنجره در ژرفای ظلمانی چشمهایش احساس گنگ آشنایی را بازمییابم ۰ او اما بی حالت، همانطور زل زده و گویی منتظر است چیزی بگویم۰ میخواهم بپرسم چه کمکی میتوانم۰۰۰ فکهایم میلرزند و دندانهایم آرام بهم میخورند و صدایشان در گوشم میپیچد۰ بعد انگار کس دیگری بجایم میپرسد، اسم شب را میدانی؟
لحظه ای میپاید و با صدایی محزون و سرد میگوید، <<شبنم خواب آلوده ی یک ستاره ام>>۰
انگشتم میلرزد و روی قفل میلغزد۰ در را باز میکند و در کنارم مینشیند۰ عطر خاک نم خورده ای در فضا میپیچد۰
حرکت که میکنم میخواهم چیزی بگویم۰ اما پشیمان میشوم۰ سکوت است و صدای موتور و سایش چرخها بر جاده۰
برمیگردم تا نیمرخش را ببینم، نیمرخش در ظلمات گم میشود۰ دوباره به جاده چشم میدوزم۰ همینکه به شعاع نور چراغ بعدی نزدیک میشویم، دوباره برمیگردم به سویش، که ناگاه رویش را به سویم میچرخاند و نور زردی از چهره ی اثیری اش فوران میزند و میگوید، ـ <<روی علفهای تاریکی چکیده ام>>۰
ساعت دیجیتال روی داشبورد ۰۰:۰۰ را نشان میدهد۰
عقربه ی کیلومترشمار روی سد بازی میکند۰
اسم شب را به یاد نمی آورم۰

آخرین چراغهای زرد مه شکن در سیاله ی زرد پشت سر محو میشوند و اینک فقط ظلمات است که ما را در خود میپیچد و بی حرکت از کنارمان به درون خود میریزد۰
صدای زمزمه ای می آید،
ـ <<باید امشب بروم
۰ به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست۰
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند۰>>۰
و
ـ <<مهتاب از پلکان نیلی شرق فرود آمد۰
پنجره ی رؤیا گشوده شد>>۰


۰۰۰

جملاتی که در »» آمده از دون خوان ماتوس سرخپوست یاکی در آثار کارلوس کاستانداست
و جملاتی که در <<>> قرار گرفته از سهراب سپهری میباشد


Nader - نادر N.etebari wrote: "سیاله زرد ترکیبی ست که مفهومش را نمی فهمم و کلمه سیاله را در فرهنگ هم نیافتم
همچنین منظور شما را از بازی در سد
خوب پیش میرفت تا جایی که اسم شب را میدانی،کل جریان را در پرده ای از ابهام فرو میبرد..."


با درود و سپاس از توجه شما
در مورد سیاله پرسیده بودید
در باقی موارد بعدأ توضیح خواهم داد۰

در لغتنامه ی دهخدا (آن لاین) آمده است

سیال . [ س َ :] (اِ) یاسمین را گویند و آن سفید و زرد میباشد. (برهان ) (آنندراج ). یاسمین . (بحر الجواهر) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).۰

سیال . [ س َی ْ یا :] (ع اِ) نوعی از درخت انگور یا خار.(آنندراج ). عُض ّ. (منتهی الارب ). قسمی از عضاة است . (یادداشت بخط مؤلف ). شبهان . شاباهی . شاباهان . فالیورس . (یادداشت بخط مؤلف ). || (ص ) روان . (آنندراج ). جاری . روان . (ناظم الاطباء). جاری شونده . || رقیق . (آنندراج ) (غیاث ). || نوعی از ماهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

سیال + ه تأنیث = سیاله
مانند سیار و سیاره

سیال به معنای در جریان و بسیار روان است و در مورد هر ماده ای که قابلیت جاری شدن داشته باشد، اعمال میشود۰ سیال را ماده ای تعریف میکنند که وقتی تنش برشی هرچند کوچک وجود داشته باشد شکل آن بطور پیوسته تغییر میکند۰ سیالات دارای حالتهای تراکم پذیر و تراکم ناپذیر میباشند که حرکاتشان وابسته به چگالیشان میباشد۰


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments این نوشته به باور من میراث دوران طلایی داستان نویسی نوین در ایران است و این بازگشت که کمتر در نزد نویسندگان کنونی یافت می شود بسیار ارزشمند است. کمتر شده بود تا داستانی را پس از یکبار خواندن بدون هیچ وقفه دوباره از سر نو بخوانم اما این نوشته اینچنین بود. ‏
استفاده از ظرفیت های زبانی در توصیف ها یکی از نقاط قوت است که آن را بی اندازه مهم می دانم و چون نوشته پیشین باز از آن بهره گرفته شده است. ‏
فضاسازی را نقطه قوت این داستان می دانم و باور دارم که بهترین وجه ممکن از آب درآمده است. هرچند که رسم نیست داستان ها در این بخش امتیاز دهی شوند ولی اگر چنین باشد من به این نوشته 4/5 از 5 می دهم. این نوشته از آن دست نوشته هایی است که می بایست نویسندگان رویکرد بیشتری به آن داشه باشند و مایه شوربختی است که چنین نشده است


message 4: by Baran54 (new)

Baran54 | 20 comments لذت بردم.از آمیزش زیبای واقعیت وخیال.ازدرون نگری بی قضاوت نویسنده.مسلما لحظه مرگ را هیچ انسانی از دیداول شخص نمی تواند کاملا واقع گرا بیان کند. اما ملموس بودن لحظه ای که در ذهن هر کس منحصر به فرد است قابل توجه است. من خیلی مبتدی تر از آنم که نقد کنم... لطفاباز هم بنویسید . لذت میبرم و می آموزم.دوست دارم بتوانم اینگونه بنویسم.
سپاس


message 5: by Ashkan (last edited Aug 10, 2010 03:13AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments در صیغه مبالغه در زبان عربی که سه وزن فعّال (مانند خمّار) فعّیل (مانند صدّیق یا سجّیل) و فُعّول (مانند قدّوس) بیشتر در زبان فارسی مورد استفاده است، معمولا و در بیشتر موارد تفاوتی ندارد که صیغه مونث یا مذکر استفاده شود. مانند آنکه می گوییم علامه دهخدا که علامه بر وزن فعاله، صیغه مبالغه با ة تانیث است. سیال هم چنین است که می تواند به صورت سیاله مورد استفاده قرار گیرد و از نظر دستور زبان تفاوتی نمی کند که جایگزین سیال شود. دیگر نکته این که زمانی که به قرینه عربی تانیث را وارد زبان فارسی کنیم و مثلا بگوییم فلان شاعره یا آن مدیره و ... این اشتباه است زیرا زبان فارسی جنسیت ندارد ولی در این مورد خاص به دلیل آنکه چنین چیزی رخ نداده است به باور من اشتباه دستوری هم ندارد. ‏
می بخشید اگر میان گفتگو شما وارد شدم. پیروز باشید


back to top