داستان كوتاه discussion

32 views

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments باید بگویم ما ( من و سمانه ) متاسفانه شباهت های بسیاری به هم داشتیم و این خیلی وحشتناک است ! چون باعث شده بود به طرز وحشتناک تری از درون من خبر داشته باشد . این طوری می توانست از بدی های من خبر داشته باشد . دردناک تر این جا بود که به غیر از این بدی ها چیز قابل توجهی هم وجود ندارد! شاید بدترین وضعیت دنیا را داشتم وقتی فهمیدم یکسری احساسات نسبت به او دارم...
بگذریم در هر صورت من اشتباه را انجام داده بودم . حتی از خودم هم مطمئن نبودم که آیا این کار را هم از روی دمدمی مزاج بودنم انجام دادم یا نه! بله من پیشنهاد ازدواج را داده بودم و قسمت سخت قضیه این جا بود که او خواسته بود قبل از جوابش ما توی کافه قرار بگذاریم و او پاره ای از سوالات را در مورد من بکند:
- می دونی که من خیلی از زندگیت خبر دارم فقط می خوام یه چیزایی رو از زبون خودت بشنوم
تو دلم گفتم خدا به خیر کناد.
- خوب البته حق داری...
دست کرد توی جیبش طوماری از کاغذ را در آورد . باید اعتراف کنم اول حسابی هول شده بودم
- اخلاق ما دخترا رو که می دونی اولین سوالم در مورد بهاره . چرا بعد اون همه دوستی یکهو رابطتون شکراب شد؟ کاری کرده بود؟
- خوب ببین ما خیلی با هم شاد بودیم . راستش شاید هر وقت با هم بودیم فقط شاد بودیم . یعنی اون این اوضاع رو پیش آورده بود . درست بعد از دو ماه بود که شادی خسته کننده شده بود . تکراری شده بود . حتی یکبار ازش پرسیدم ما جز شاد بودن با هم کار دیگه ای هم داریم؟ می بینی که همش تقصیر اون بود...
خودم از حرف هایم کف کردم!
- در مورد نگار؟
- واقعیتش نگار خیلی خوشگل بود . یک جورایی همه جاش ایده آلم بود . دیوونه اش شدم ...
یک لحظه فکر کردم دارم گور خودم رو می کنم...
- ولی اون دنیاش از من جدا بود می دونی عاشق درس خوندن بود حتی عاشق رشته اش بود عمران! آجر سیمان تیرآهن! می نشست سه ساعت در روز در موردشان صحبت می کرد . ساختمان ها بتش بودند وقتی که من از شهرنشینی متنفر بودم . شاید تقصیر خودش بود گفتم که من دیوونه شدم ولی اون که قدرت انتخاب داشت...
- خوب! در مورد کارت چرا از شرکت زدی بیرون وقتی داشتی میلیونی پول در میاوردی؟ کار بدی که به نظر نمیومد؟!
- آره ولی میدونی می ترسیدم از اون آدمای تیپیک بشم ! از اونایی که از صبح می رن می شینن پشت میزشون و تا شب به پول فکر می کنن بعد شب می رن یه دستی رو سر بچه های قد و نیم قدشون می کشن که دارن بهترین مدرسه ها رو می رن تا مثل اونا شن و بعد هم تا صبح با خانمشون هستند و بعد صبح می رن پشت میز...
خدا رو شکر سوال نکرد آدم غیر این چه می خواهد.
- آهان یه سوال دیگه تو چرا سیگار می کشی؟
- می دونم مضراتشو خوب می دونم تو تمام کتابای پزشکی هست . ولی چرا نباید ازش استفاده کنم وقتی تو زندگیم تاثیر جالبی داره هر چند ساعت یه بار که می کشمش حس می کنم دوباره دارم یه جورایی شروع می کنم... تازه بابا بزرگ من سیگار نمی کشید و مرد منم سیگار می کشم و لابد می میرم و تازه ونه گاتم با سیگار پال مال بدون فیلتر آن همه عمر کرد و مربی تنیسم هم در سن 75 سالگی وقتی سیگار روی لبش بود توی زمین با من بازی می کرد...
- بسه دیگه! اما یه سوال دیگه...

یک ساعت تمام گذشت من داشتم با موفقیت تک تک سوالاتش را بدون وقفه جواب می دادم . اصلاً حواسم نبود کجایم و دارم چه کاری می کنم . این جزو معدود کار هایی است که می توانم بگویم در آن حرفه ای هستم چون همیشه این کار را خودم با خودم می کنم. یک زمانی به خودم ایمان داشتم که دانشمند بزرگی خواهم شد چون توجیه پدیده های طبیعی گاهی خیلی آسان تر از خیلی از کار هایی است که من می کنم و برای خودم توجیهشان می کنم...

کم کم حس کردم هم دارد خسته می شود هم دارد طومار به پایان می رسد...
- خوب یک سوال دیگه . تو چرا این قدر راحت توی جمع دستت رو توی دماغت می کنی؟
- ببین من شعارم همیشه این بوده که با دیگران زندگی کن نه برای دیگران . گیرم که بعضی ها بدشان می آید به هر حال همه ی ما دماغ داریم و من هم یکی از درست و حسابی هایش را دارم...
- یک سوال دیگه...
حسابی گرم شده بودم و از این کار هم بدم نمی آمد ولی داشت اعصابم رو خورد می کرد چون نمی گذاشت کاملش کنم!
- چرا این قدر دماغت گنده است ؟
- ببین نیاکان من توی یزد زندگی می کردند و آن جا هوا گرم و خشک است . خوب برای گرفتن بیشتر اکسیژن و هم چنین مرطوب کردن هوای وحشتناک بیابان طبق اوصول داروینی باید هم چین دماغی داشته باشی تا زنده بمانی . این دماغ همیشه من رو یاد اصالتم می ندازه حتی گاهی اوقات بهش افتخار می کنم...
لبخند کوچکی روی لب هایش آمد نفهمیدم چرا ولی خودم با این یکی خیلی حال کرده بودم
- می خوای سوال آخرمم بکنم؟
می خواستم بگویم نه ! تازه داشت به نوعی از خودم خوشم می آمد . چاره ای نبود ، یک ساعت دیگر می نشستیم ممکن بود ما را از کافه بیرون بیندازند!
- آره البته
- الآن تو چرا منو دوست داری؟
خیلی سریع گفت مثل گلوله که رها کرده باشد و جداً هم مهلک بود ! بعد شلیک سکوت بر قرار شد. نمی دانم برای او چقدر طول کشید . برای من که حداقل یک روز طول کشید برای ساعتم شاید 5 دقیقه شد تا من جواب بدهم... توی این یک روز تمام هوش استثناییم را در کاری که خبره بودم به کار گرفتم ولی شبکه ی نورونی من جوابش این بود:
- نمی دانم... راستش......... نمی دانم...
خیلی با استیصال گفتم اصلاً برای مهم نبود با چه کسی کجا هستم در کاری که یک عمر با آن زندگی کرده بودم شکست خوردم
در حالی که قاه قاه می خندید گفت : فکر کنم باید دنبال یک سالن درس حسابی واسه عروسیمون باشی!...


message 2: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments نقد نمی کنم ، چون فکر می کنم دیگران مطمئنا بهتر و اصولی تر از من این کار و می کنن پس مثل یه خواننده نه آماتور نه حرفه ای زاویه های مثبت داستانت و می گم.

1-بدون حاشیه رفته بودی سر اصل مطلب
2- فضا سازی معینی از مکانی که داستانت درش اتفاق می افتاد نداشتی ولی فضای انتخابیت دور از ذهن نبود.
3- تو روند داستان شخصیت پسر و بخوبی جا انداخته بودی.
4- به شخصه از نوع دیالوگ گوییتم خوشم اومد.

به هرحال شاد و سبز
قلمت جاوید


message 3: by محسن (last edited Jul 12, 2010 10:29AM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Nazanin1987 wrote: "نقد نمی کنم ، چون فکر می کنم دیگران مطمئنا بهتر و اصولی تر از من این کار و می کنن پس مثل یه خواننده نه آماتور نه حرفه ای زاویه های مثبت داستانت و می گم.

1-بدون حاشیه رفته بودی سر اصل مطلب
2- فضا س..."


کاشکی نقدت را هم می نوشتی تا می دادم به آن هایی که دارند حماقت می کنند همچین کار ضعیفی از من را (البته بعد از خراب تر کردنش) توی نشریه ی مخصوص داستانشان چاپ می کنند
که شاید پر فروش ترین نشریه ی داستانی کشور باشد بعد دور خیلی خیلی از داستان هایم خط کشیده اند وضع داستان کشور وخیم است آی داستان نویس های دوست داشتنی گودریدز به پا خیزید...


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments محسن wrote: "Nazanin1987 wrote: "نقد نمی کنم ، چون فکر می کنم دیگران مطمئنا بهتر و اصولی تر از من این کار و می کنن پس مثل یه خواننده نه آماتور نه حرفه ای زاویه های مثبت داستانت و می گم.

1-بدون حاشیه رفته بودی ..."



من خودم و در اندازه نقد نمی بینم
ولی کارت و دقیقتر می خونم و روش فکر می کنم بعد از اون بعنوان یه خواننده نه نقدم و که شاید فقط نظرات بهینه ام و نوشتم.


message 5: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Mohsen Sad wrote: "بد تمومش کردی
ولی کشش خوبی داشت
من خیلی جریان و جملات داستانت را دوست داشتم
خیلی خندیدم
مخصوصا به دماغ اجداد یزد نشین
کار جالبی بود"


قبول دارم یه جورایی مثل سریال های ایرانی تموم شد برای تموم کردنش یک مقدار تحت فشار بودم چون یکی از چیز هایی که جدیداً ممیزی می خورد چیزی تحت عنوان سیاه گرایی اگر اشتباه نکنم! خودت تا تهش را بخوان دیگر


message 6: by محسن (last edited Jul 12, 2010 11:42AM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Mohsen Sad wrote: "بد تمومش کردی
ولی کشش خوبی داشت
من خیلی جریان و جملات داستانت را دوست داشتم
خیلی خندیدم
مخصوصا به دماغ اجداد یزد نشین
کار جالبی بود"


قبول دارم یه جورایی مثل سریال های ایرانی تموم شد برای تموم کردنش یک مقدار تحت فشار بودم چون یکی از چیز هایی که جدیداً ممیزی می خورد چیزی است تحت عنوان سیاه گرایی اگر اشتباه نکنم! خودت تا تهش را بخوان دیگر


message 7: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments به به آقا محسن
من کلا کاراتو دوست دارم
این کارتم خیلی دوست داشتم ولی همنطور که محسن گفت خیلی روتین تموم شد


message 8: by محسن (last edited Jul 12, 2010 03:00PM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Amin wrote: "به به آقا محسن
من کلا کاراتو دوست دارم
این کارتم خیلی دوست داشتم ولی همنطور که محسن گفت خیلی روتین تموم شد"


نظر لطفته امین ، حالا فاجعه این جاست که فقط تموم شدنش رو دارند چاپ می کنند! منم مجبورم تن بدم به این وضع (جلوی خودم را گرفتم ننویسم ذلت)

پایان مورد علاقه من این بود که بلند شود و برود بگوید هر وقت دلیلش را فهمیدی سراغم بیا ....


message 9: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments حالا آقا محسن تو کدوم مجله مینویسی؟


message 10: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Amin wrote: "حالا آقا محسن تو کدوم مجله مینویسی؟"

در حال حاضر به صورت جدی (مثلاً به عنوان هیئت تحریریه) جایی نمی نویسم ولی سری جدید بچه های همشهری داستان خیلی دوست داشتند برایشان بنویسم که متاسفانه آخرش این شد ... البته سعی می کنم با این که کلاً کار هایم جزو ممیزی است کار های بهتری هم آن جا بدهم مگر ما چند مجله داستانی داریم؟


message 11: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments سلام محسن جان
چند وقت بود نبودی؟ کجا
خیلی کار خوبی بود
فکر می کنم توی دیالوگ نوشتن خیلی پیشرفت کردی
و اینم به خاطر نمایشنامه های خوبی بوده که خوندی
به هر حال دمت گرم
اومدم تهران حتما باید ببینمت
خوش باشی


message 12: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Alireza wrote: "سلام محسن جان
چند وقت بود نبودی؟ کجا
خیلی کار خوبی بود
فکر می کنم توی دیالوگ نوشتن خیلی پیشرفت کردی
و اینم به خاطر نمایشنامه های خوبی بوده که خوندی
به هر حال دمت گرم
اومدم تهران حتما باید ببی..."


سلام سجاد جان
راست می گویی شاید شدیداً تحت تاثیر نمایشنامه هاست
وبلاگت را فردا می خوانم امشب دارم می میرم
حتماً آمدی خبر بده


back to top