داستان كوتاه discussion

24 views

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments حالِ اول
نوشته‌ای از فرشته

بدين ترتيب بود که من بر خسی سوار بودم و بر روی آبهای زياد و متحرک اقيانوس ها سرگردان. تابشی قوی از اعماق آبها چشمان مرکب مرا سوراخ می نمود و قلبم را مضطرب می کرد. اضطراب به همه ی وجود بسيار نحيف و کوچکم پخش می شد و اضطراب, اشتياق لمس آن تابش بود و اشتياق درد بود. و همه ی اينها يکی بودند و يک چيز.

ميان من و تابشی که در اعماق بود آب ها و آب ها فاصله بودند و من موری بودم که به خس چسبيده بود و خس مرا تمسخر می نمود زيرا که خس ضعف مرا می شناخت و می دانست که مرا يارای رسيدن به تابش نيست.

دانش می خواست که دادرس شود, ولی او با همه ی اسباب و آلاتش ضعيف بود. و خس به او می خنديد. دانش نمی دانست که ضعيف است و سنگين. سنگينی او به دست و پاهايش بودند که قيری سياه رنگ به آنها چسبيده بود. و آن قير غرور بود. غرور وزن بسيار داشت و آن چنان سنگين بود که راه نمی پيمود. دانش او را حمل می کرد. با وصف اين, دانش وسعت می يافت و بزرگ می شد. و غرور نيز بر وزن خود می افزود. و خس به آنها می خنديد.

روی گرداندم. می بايست بر شعاعی از تابش سوار شوم. می بايست با او راه بپيمايم. می بايست از او کمک گيرم تا بتوانم از آبهای انبوه بگذرم. خس می گفت که هيچگاه قادر به اين کار نخواهم بود. زيرا تابش را جنس ديگری است, تنها شعاع است که از او بيرون می آيد و به او می پيوندد. مرا جنسی ديگر حمل می کند.

حال هم چنان به خس چسبيده ام و بر روی انبوه آب های متحرک و بيقرار سرگردانم و با چشمان مرکب به اعماق اقيانوس می نگرم, آنجا که تابش است و شعاع ها بيرون می تابند.


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments منو بياد حكايت هايي انداخت
كه علاوه بر پندآموزي و عمق
به دنبال خودش مي كشد تا انتها..

مانند يك تلنگر

فرشته ء عزيز
خيلي خوشحالم باز هم مي نويسي در گروه خودت


message 3: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments گرامی آرزوی من،
از لطفت سپاسگزارم.
شاد باش،
فرشته


back to top