داستان كوتاه discussion

29 views

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments يه كلاه بافتني شديدا به دوتا دست كش كه تو هم فرو رفته بودن – نگاه مي كرد و آه مي كشيد – نگاه مي كرد و آه مي كشيد – انقدر كه .. مريض شد و از افسردگي گره ء يكي از كاموا ها باز شد و رفت كه شكافته بشه ....

يكي از دست كش ها گفت: چشمت در بياد ..چيه انقدر زوم كردي رو ما هان؟..دل من مشكيه ها ... ميام و مي شكافمت .

كلاه گفت: چرا خدا به آدما دوتا كله نداد كه منم تنها نباشم .. هان؟...چراااا ؟....

دست كش گفت: اونو از خود خدا مي پرسي ... ولي اگه – زير ميزي – يه چيزي واسه ويزيتت رد كني بياد – اون گره هرو دوباره گره مي زنم نابود نشي .. حالا - خود دانی ...


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی

کلاه دشواری وظیفه است


message 3: by [deleted user] (last edited May 29, 2010 03:10AM) (new)

چه نگاه فلسفي باريكي داري تو

منو ياد پروين اعتصامي ميندازي


message 4: by [deleted user] (new)

من تازه امروز يه جايي

معني اين زير ميزي رو فهميدم

باور مي كني؟


طيبه تيموري | 659 comments خدایا شکر
همین


back to top