داستان كوتاه discussion

18 views

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments رفتم زیر آب, صداهای مبهمی به گوشم میرسید,تصمیم گرفتم دیگه دست و پا نزنم, چه الان چه چند ماه دیگه, واقعا چه فرقی میکنه?خودمو سپردم دست سرنوشت,ریه هام پراز آب شده بود,نور کم سویی به چشمم می خورد,گاهی اوقاتم تصویر کج و کولهای از بچه ها که بالای آب بودن, همه دست و پا میزدن واسه نجات همدیگه ولی من خودمو ول کرده بودم, اول میخواستم خودمو نجات بدم سعید چسبیده بود به من جوری از ترس بغلم کرده بود که دستامو نمی تونستم حرکت بدم بالاخره ازش جدا شدم پرتش کردم طرف سطح آب ولی دیگه تو جون خودم رمقی نبود انگار یکی هی منو میکشید پایین و پایین تر, آب خیلی سنگین بود, تازه دریچه سد رو باز کرده بودن,وسط شنا کردن ما,سعید خودشو پرت کرد رو من با هم رفتیم زیر آب سعید شنا بلد نبودیعنی خیلی کم بلد بود,کنار کانال آب حالت شیب داشت که بتن شده بود خیلی لیز بود نمیشد آدم خودشو بهش بند کنه واسه همین دیگه تلاش نکردم واقعا چه فرقی می کرد کم کم رفتم تو حالت اغما...
تو خیابونا داشتم قدم میزدم دیر وقت بود آهنگ بوی جوی مولیان واسه خودم زمزمه میکردم,هم از دست خودمو کاری که کرده بودم راضی بودم هم نه, باید چیکار می کردم? می دونم اگه بهش میگفتم از سر دلسوزیم شده قبول نمی کرد از هم جدا بشیم, ولی واقعیت چی بود؟صد در صد همینی بود که من انجام دادم, یعنی رفتن, واقعیتی که باید اتفاق می افتاد, بقیه چیزا همه توهمات فانتزیه, نه اینکه سارا از این دخترایی باشه که الان دورتونو گرفتن یعنی همونایی که خیلی افکارشون سطحیه و دوست داشتنشون از این بچه بازیاست, نه, ولی این یه حقیقته که دخترا بیشتر از پسرا تابع احساسات هستن, سارا هم خب یه دختره.واسه همین از وقتی فهمیدم مریضم تصمیم خودمو گرفتم نمی خواستم دختر مردمو پاسوزه خودم کنم به همین دلیل ازش خواستم از هم جدا شیم ولی هیچ جور زیر بار نمی رفت حق داشت من اصلا دلیل قانع کننده ای نداشتم,عقلم به هیچ جا قد نمی داد تا اینکه تصمیم گرفتم دست بزارم رو نقطه ضعفش و این شد که دست به اون کار مسخره زدم...
بالاخره از زیر آب در اومدم, همه دورم جمع شده بودن, بهم تنفس مصنوعی دادن,هی سینمو فشار دادن,انصافا هر کاری که بگین واسم انجام دادن,ولی خب این کارا هیچ فایده ای نداشت دیگه من مرده بودم, منو سوار آمبولانس کردن, بعد اون هم سرد خونه, تشیع جنازه, شستن, نماز خوندن بالا سرم و آخر کار دفن کردن از کارایی بود که انجام شد تا من یه نفس راحتی بکشم...مراسم ختم خیلی با شکوه برگزار شد چون هم جوون بودم هم ناکام و هم اینکه خیلی دوست و رفیق داشتم, همه بودن ولی اون نبود, خیلی با خودش کلنجار رفت که بیاد ولی نیومد, با خودش می گفت حق نداشت با من اینکارو بکنه, مگه من واسش چی کم گذاشتم, خودش میدونست که خیلیا آرزوی منو داشتن ولی من آرزوی اونو داشتم که اونم...باعث شد جلو همه سرافکنده شم, جلو دوستام, خانواده حتی اونایی که دنبال من بودن, ولی نه, اون الان دستش کوتاست از دنیا, ولی مگه من که اون بلا رو سرم آورد دستم از همه جا کوتاه نشده بود? حالا اون مرده راحته ولی منم که زنده بودم اون موقع خورد شدم اصلا به خودش گذاشت واقعا چه فرقی میکنه؟ این بلا هم که سرش اومد از آه دل منه,آهی که تا آخر عمر با منه...اینجا اگه بخواهید زود قضاوت کنید میگید که این یه عشق آتشین بوده که به نفرتی عمیق تبدیل شده, هرچند که اگه اینگونه هم که شما میگید باشه باز جای تعجب نداشت و چه بسا حق داشت چون من عشق اول و آخرش بودم و اون بلا رو سرش آورده بودم,ولی باید بگم که نه,اون هنوزم از من کوچکترین نفرتی نداشت و هنوز عاشقم بود و این حرفاش فقط واسه این بود که دوست داشت از من نفرت داشته باشه و با این کار داشت به خودش تلقین میکرد ولی نمی تونست,هیچ وقت نتونست حتی دوست داشت بیاد ولی نیومد...
هرچی وایسادیم نیومد,گفت چرا اینکارو می کنی?اون که از همه نظر دختر خوبیه,گفتم ایکاش میتونستم واست توضیح بدم ولی نمیشه,ولی اینو بدون این کار به نفع جفتمونه خودشم دختر خوبی بود, قبلا خیلی به هم نزدیک بودیم ولی کم کم بین ما فاصله افتاد, ازش خواستم باهام بیاد تا اون ما رو با هم ببینه و اونم چون همیشه به کارای من اطمینان کامل داشت اومد,هرچی وایسادیم نیومد, دیگه ناامید شدم, همیشه همین موقع ها میومد اینجا واسه تدریس ولی نمی دونم اون روز چرا نیومد, تیرم به سنگ خورده بود, گفتم بلند شو بریم, بلند شدیم, برگشتیم بریم که یهو دیدم تو 30, 40 متری ما داره با عجله میاد, تپش قلب گرفتم, یه نفس عمیق کشیدم, دستشو آروم گرفتم تو دستم رفتیم جلو تا مارو دید, خشکش زد, با گستاخی تمام گفتم معرفی میکنم سارا نامزدم فرحناز دوست صمیمی من, فرحناز یه لبخند زد, گفت خوشبختم, داشت دستشو از دستم درمی آورد با سارا دست بده که سارا تازه متوجه دستای به هم گره خورده ما شد, یه لبخند زد گفت همچنین, سرشو انداخت پایین, گفت ببخشید من دیرم شده و با عجله رفت, حتی به من نگاهم نکرد, ما هم راه افتادیم خواستم برای آخرین بار ببینمش برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که افتادم تو چاله, یهو از خواب پریدم, مامان داشت داد میزد که بلند شو علی پشت خطه میگه قرار بوده برین شنا بلند شو دیگه...
گیج گیج بودم, لباسامو پوشیدم, مامان گفت خواب دیدم یه تیکه گوشت افتاده کنار خونه مراقب خودت باش ,گفتم چشم و از خونه زدم بیرون, همش خوابم جلم چشام بود, پریدم تو آب, میگن هرکی خواب ببینه مرده عمرش زیاد میشه, نمی تونم ربط بین خوابمو با حرف دکترا که میگن 3 ,4 ماه بیشتر زنده نیستمو پیدا کنم, منگ منگم, همش تو فکر سارام, یعنی راجع من انقدر بد قضاوت میکنه,به خدا به خاطر خودش اینکارو کردم بابا لامصب هیچ جور از من دل نمیکند غرق خوابم بودم که یهو این سعید پدرسگ خودشو پرت کرد رو من...به خدا به خاطر خودش اینکارو کردم, بابا لامصب هیچ جور از من دل نمیکند,سارا,سارا, وای سارا,کاش منو میفهمیدی,کم کم رفتم تو اغما, واقعادیگه چه فرقی میکنه...?


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان گیج کننده بی موردی داره
برای داستان به این رو راستی قابل چشم پوشی نیشت
مثلا:
با عجله میاد, تپش قلب گرفتم, یه نفس عمیق کشیدم, دستشو آروم گرفتم
ببینید اینجا چقدر ناشیانه مفعول رو عوض کردید
هرچند که فاعل دستشو گرفتم تو جملات بعدی معلوم میشه
اما حسی که باید نویسنده بگیره با گیج شدن موقتی که براش بوجود اومده کاملا از بین میره

این اتفاق تو جاهای دیگه هم بود
که باید اصلاح بشه

واقعا من نمیتونم خوابی رو تجسم کنم که توش یه شخصیت تک گویی میکنه
تک گویی توی داستان کوتاه و رمان اتفاق می افته به این صورت که راوی مخاطب نداره و به نوعی داره باخودش حرف میزنه
اما
تک گویی سارا تو خواب علی
چطوری؟
فکرشو کردی چقدر غیر منطقیه؟

هرچی وایسادیم نیومد
خوب پس چرا اومد

هنوز نیومده بود
به نظر من جمله بهتریه

انصاف بده
گفت حق نداشت با من اینکارو بکنه, مگه من واسش چی کم گذاشتم, خودش میدونست که خیلیا آرزوی منو داشتن ولی من آرزوی اونو داشتم که اونم...
چند ترلیارد بار این جملاتو تو سریالها فیلمها و ... شنیدیم
بابا جملات بکر
صحبت های نو

در مورد شخصیت هات هم همینطور


ولی باید بگم که نه,اون هنوزم از من کوچکترین نفرتی نداشت و هنوز عاشقم بود و این حرفاش فقط واسه این بود که دوست داشت از من نفرت داشته باشه و با این کار داشت به خودش تلقین میکرد ولی نمی تونست,هیچ وقت نتونست حتی دوست داشت بیاد ولی نیومد...

نویسنده خودش رو میکشه
که طی دیالوگ ها صحنه ها و... این پاراگراف رو که آوردم به خواننده نشون بده
اما شما هم چیزها رو که خواننده باید از داستان بفهمه رو آماده در اختیارش گذاشتید
این طور که نمیشه داداش من


یه سوال
نه اینکه سارا از این دخترایی باشه که الان دورتونو گرفتن یعنی همونایی که خیلی افکارشون سطحیه و دوست داشتنشون از این بچه بازیاست,

اولا دخترای دور بر مارو از کجا میشناسی
دوما حالا که سارا یه شخصیت سطحی و دوست داشتنش از اون بزرگ بازی هاست
و شخصیت راوی هم اینو میدونه
چرا نمیاد مثل یه آدم بزرگ بگه بانوی من سارا جان
من مریضم
دارم میمیرم
هرچند سخته ولی خداحافظ

منتظر کارهای بعدیت هستم


message 3: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments ممنون از نقد تندت محسن جان


message 4: by Amin (last edited May 25, 2010 02:33PM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments محمد جان اولا ممنون از نظراتت و بعد
در مورد چندتا از ایرادایی که گرفتی از داستان چندتا نکته باید بگم
در مورد عوض شدن مفعول من فکر می کنم ناشیانه نبود چون اول اینکه از عمد بود چون سبک نوشته هام اینطوریه به اینصورت که همنطور که خودتم گفتی فاعل در ادامه مشخص میشه حال اینکه این سبک نوشتن خوبه یا نه جای بحث داره
تک گویی سارا کاملا منطقیه و از اونجایی که نویسنده نباید داستانشو توضیح بده من توضیح نمیدم ولی اگه بازم متوجه نشدید چرا منطقیه من بهتون میگم
هرچی وایسادیم نیومد چون واقعا نیومد و دیدیم که گفت پاشو بریم
در مورد اینکه جمله تکراری بود بهت حق میدم خودم به این نکته پی نبرده بودم
راجع دخترای اطراف اینکه اصلا جای بحث نداره چون ما بارها داستان خوندیم و نویسنده حرفی زده که واسه خیلیا انگار راجع خود اونا حرف زده و واسه خیلیام برعکس
و اینکه چرا نگفت به این دلیل بود که فکر میکرد از روی ترحمم شده سارا ولش نمی کنه که تو داستان بهش اشاره شد
در نهایت سپسا فراوان از تو که انقدر موشکافانه با داستان برخورد کردی داشتن خواننده ای چون تو برای من افتخاره
ممنون


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ببین باید فضاسازی و لحن و صحنه سازی اونقدر قوی باشه
که اگه یه وقت مفعول عوض شه خواننده دچار یک گیجی دلچسب بشه
روراستانه میگم
روایت عادی رو درپیش بگیر تا توی روایت کردن خبره بشی
داستان عین گل سفالی میاد تو دستت
اون موقع خیلی راحت میتونی شکلش بدی 10 بار مفعول یافاعلو عوض کنی

درسته راوی مرده
اما توخواب
نمیتونم تجسم کنم مثلا راوی داره حرفای معشوقشو کجا گوش میده
سارا داره با کی حرف میزنه
که روح سرگردان راوی اونارو شنیده

ببین صحبت کردن نویسنده با خواننده
یا راوی با خواننده تو خیلی از داستان ها هست
اما هدف از اونها همراه کردن خواننده با راویه
نه شخصیت سازی


ممنون که به نقد ها توجه میکنی


back to top