داستان كوتاه discussion

83 views
داستان كوتاه > دستشویی دختران طبقه ی سوم 2

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments در قسمت قبل کمی از راز نهفته ی اتفاقات و دانشگاه و کمد ویلاییم گفتم و جایی بودیم که تا شب داشتیم درس می خواندیم و من سر زدم به کمدم و در دستشویی باز شد...
باز هم باید متذکر شوم این صرفاً یک داستان است و قصد مسخره کردن کسی را هم ندارد!! و تمام مشابهت های اسمی اتفاقی می باشد.

2
بگذارید یک مقدار توضیح بدهم من آن زمان به قول دوستان یک VIB بودم . معنیش این است که هر جا و در دانشگاه های دیگر و ... به کار نه چندان خوبی مشغول بودم... من با این سابقه کاری زیاد باز هم متعجب بودم در مورد دانشگاهم! دانشگاه ما درست قابل مقایسه بود با تمام محیط بیرون بود . پر بود از مناظر زیبا و متحرک طبیعیت! زیبایی های محضی که راه می رفتند صحبت می کردند و... اگر این قدر دوزاریت کج است که هنوز فکر می کنی دارم در مورد درخت های دانشگاه حرف می زنم باید بدانی که باید جای "ر" را دو حرف آن طرف تر ببری...
برگردیم سر اصل مطلب! بژژژژ...
در دستشویی دختران باز شد من اول به دلیل آواز عرفانیم ترسیدم طرف استاد باشد. خودم را داشتم خیس می کردم ولی بعد وقتی دیدم شهلا بیرون آمد هوش از سرم پرید...
شهلا از آن مناظر زیبای طبیعت بود ! آن موقع شب توی دستشویی طبقه ی سوم؟...
شاید فکر کنید دختر زیبا با دماغ و چشم و مو ها و پوست و لب و ... اش تعریف می شود . اما زیبایی یکی از بزرگ ترین اتفاق های دنیا است و پشت هر اتفاقی یک راز نهفته است . یک دختر زیبا را هیچ وقت نمی شود فهمید چرا زیبا است! چون یم راز نهفته ی دوست داشتنی پشت چهره اش هست که اکثراً مثل بقیه راز ها نمی فهمیم اش. چرا می گویم اکثراً نمی فهمیم؟ من می خواهم یکی از راز های بزرگ دنیا را فاش کنم ... برایتان تعریف خواهم کرد.
بعد از اتفاق آن شب برای فهمیدن راز این اتفاق دستشویی شروع به تلاش کردم . اولین فعالیت تحت نظر گرفتن دستشویی بود .
بعد هر کلاس بعد هر کاری به دستشویی سر می زدم و در رفتر کوچکی تمام آمار را با دقت یادداشت می کردم:
ساعت نام سوژه مدت اقامت( دقیقه)
8 طناز 2
9:45 ساناز 2
10:15 الناز 2:30
11:30 فاطمه 2:15
11:45 نگار 3:30
12:15 آتوسا 2
1:15 شیما 1
2:30 مهرناز 1:30
3 زهرا 2
3:30 شهلا 2:30
4:30 سارا 1:30
5:15 پری 2
6:15 پروانه 2
7:30 یاسمن 3
8:30 سمیرا 2:15
کار سختی بود ولی ارزشش را داشت باید از این راز پرده بر می داشتم . روز ها از این گزارش های محرمانه جمع کردم...
واقعاً باید از کمد ویلاییم متشکر می بودم وگرنه این همه وقت با یک دفترچه جلوی دسنشویی دختران نه تنها مشکوک بود بلکه معلوم نبود چه حرف هایی که پشت سر آدم در بیاورند. آن هم اگر یک هفته پشت سر هم تمام روز وقت و بی وقت آن جا باشی . اما من همیشه جلوی کمد ویلاییم که مثل یک پناهگاه بود ، بودم . جایی که کاملاً توجیه شده بود هر کس می تواند تمام یک روز را جلوی کمدش باشد چهاردیواری اختیاری!
پنجشنبه شب تمام گزارش ها را روی هم ریختم . جواب گزارش ناباورانه بود!...

در طی هفته در مواردی که من ثبت کرده بودم 101 بار به دستشویی پرت طبقه ی سوم مراجعه شده بود که روی هم می شد 238 دقیقه! خود این مشکوک است. ولی مساله ی حیرت آور دیگری هم بود . تقریباً افراد و مدت حضور ثابت بود به غیر از سه نفر که در جامعه ی آماری پرت محسوب می شدند. نکته ی اعجاب آور دیگر آن بود که تمام دختران مراجعه کننده از مناظر زیبا بودند! آن شب اصلاً خوابم نبرد تصمیم گرفتم تمام فرضیه های ممکن را بررسی کنم . اول فکر کردم ساده ترین فرضیه این است که آن جا وسایل آرایشی است . نکته ی بد این نظریه این بود که چرا بقیه از این وسایل مطلع نبودند؟ چرا فقط این دختر های خاص؟
نظریه ی بعدی این بود که این وسایل سحرآمیز باشند و فقط برای این دختر ها باشند. اگر این طور باشد چطور آن ها بدست آورده ان؟ چرا آن را در جای دیگری استفاده نمی کنند؟
نظریه ی دیگر کاملاً بی شرمانه بود این که مردی توی دستشویی است و .... (بقیه اش و دلایل رد شدنش را خودتان حدس بزنید نمی گذارند چاپ شود!)
آن شب سردرد عجیبی گرفتم و حس فضولی تمام وجودم را فرا گرفته بود کلی نظره توی کله ام داشت آن را می ترکاند!
بعد تصمیم گرفتم وارد فاز دوم عملیات سرّیم بشوم. برای هفته ی بعدی باید یک برنامه ی مدوّن دیگر می داشتم اول برای تثبیت داده ها تمام دختر های دانشگاه را از نظر منظره طبقه بندی کنم تا جایگاه دسته دختران دستشویی کاملاً معلوم شود...دوم این که باید آن ها را زیر نظر می گرفتم . باید می فهمیدم آن ها چه می کنند کجا ها می روند آیا جای دیگری هم برای این عملیات مرموز دارند؟ خوشبختانه جمعه رفتم شمال و کمی از این درگیری محرمانه نجات یافتم . اما شنبه با تمام قوا فاز دوم را شروع کردم . در ماموریت طبقه بندی لیستی از تک تک دخترا ن تهیه کردم و در جا های شلوغ مخفیانه حضورپیدا کردم . مثلاً مثلاً قبل از ناهار قبل از سلف خواهران کمین می کردم و با زل زدن به تک تک آن ها نمره می دادم از یک تا ده. به نظر کار ساده ای می آید ولی واقعاً پیدا کردن همه مخصوصاً خیلی ها که نمی شناختم خیلی سخت بود . از طرفی من در کمین کردن هیچ استعدادی ندارم در حدی که اگر زندگی وحشی در جنگل های آمازون را داشتم یقینآ از گرسنگی تلف می شدم این طوری بود که همه در آن هفته متعجّب شده بودند و در شبکه های خاله زنکی دختر ها بحث داغی به وجود آمد مبنی بر این که باز من دنبال طعمه هستم ! و ترسی محیط دانشکده را فرا گرفت...
نتیجه بخش اول فاز دوم این بود تمام دختران صنف دستشویی نمره ی 10 گرفته بودند!!! واقعاً حیرت آور بود.
اما در قسمت دوم فاز دوم هر روز را به یکی از دختران دستشویی اختصاص دادم طی دو هفته آن ها را کامل بررسی می کردم. خوشبختانه یکی از دختران دستشویی سارا بود که از دوست هایم بود . برای گرم شدن و گرفتن تجربه ی لازم از او شروع کردم . بدون این که بداند چرا، یک روز تمام از صبح تا شب با او بودم . از هر دری مجبور بودم حرف بزنم و لا به لای حرف هایم سعی می کردم سوال های خاصی بکنم... این حرکت کلی فضای دخترانه ی دانشکده را گرم کرد و شبکه های خاله زنکی با سرعت بالاتر از یک مگابایت در ثانیه اطلاعات جا به جا می کردند . فرق این شبکه با شبکه های معمول مثل اینترنت یک سرعت دهشتناکشان است و دیگری قدرت خلاقانه ی تزاید دیتاست مثلاً اگر داده ی زخم شدن دست یک پسر وارد شبکه شود بعد از مدتی کوتاه تبدیل می شود به هفت کفن پوساندن آن پسر!
خلاصه آن روز گذشت و من تمام اطلاعات سارا را ریز به ریز یادداشت کردم و رفتم سراغ شهلا و یک روز را هم به او چسبیدم و... آخر آن روز شبکه های خاله زنکی به حد انفجار رسیده بودند . لابد حجم داستان هایی که به روایت های گوناگون در این رابطه نقل شد از نظر حجم با کل بانک اطلاعاتی گوگل برابری می کرد...
نفر سوم هم و چهارم و پنجم و ... دیگر شبکه یشان گویی ERROR داده بود و طی روز جماعتی هنگ کرده با حالت خاصی به من نگاه می کردند به هر حال هر شبکه ای هم یک گنجایشی دارد بالاخره!...
در طی آزمایش متوجه شدم تمام از تمام افرادی که یک روز با ایشان بوده ام خوشم آمده! البته یادم نمی آید که از دختری بدم آمده باشد . کلاً آدم انسان دوستی هستم (بی ادب دختر باز خودتی) نکته ی مهم تر این بود که وقتی می خواستند به دستشویی طبقه ی سوم مراجعه کنند هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست جلوی آن ها را بگیرد. حتی با پیشنهاد های مکرر من مبنی بر مراجعه به دستشویی های نزدیک تر با برخورد تندشان مواجه شدم و این خود باعث می شد هیجان ماموریت به حد فوق العاده ای برسد...


message 2: by Elnaz (new)

Elnaz | 39 comments خدا رو شکر که فقط یه داستانه. بامزه نوشتی.بقیشم بنویس


message 3: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments جالب شده بود. فقط جای جمله ها بعضی جاها خراب بود یعنی اشکال تایپی داشت نه نگارشی


افسانه بینشونه | 5 comments بقیه شو بنویس دیگهههههه..من دنباله دار دوس ندارم..دوس دارم همشو یکجا بخونم...یه غلطی کردم و خوندم فک کردم تموم میشه...حالا می بینم زکی بقیه اش کو؟؟؟؟؟


message 5: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments افسانه بینشونه wrote: "بقیه شو بنویس دیگهههههه..من دنباله دار دوس ندارم..دوس دارم همشو یکجا بخونم...یه غلطی کردم و خوندم فک کردم تموم میشه...حالا می بینم زکی بقیه اش کو؟؟؟؟؟"

چرا می زنی باشه بقیه اش رو می گذارم فکر کردم کسی این جا دنبال نمی کنه!


back to top