داستان كوتاه discussion

28 views
داستان كوتاه > تکه هایی از من

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments این منم . میبینید! البته نه من کامل ! .الان فقط قسمتی از من هست که باقیمانده . شاید هفتاد درصد باشد و شاید هم سی درصد . چون تا حالا نفهمیده ام که جانباز هفتاد درصد یعنی چه ؟ آیا سی درصدش باقیمانده و یا هفتاد درصدش ؟ این سوال را از هر کسی که میپرسیدم یا میگفت نمیدانم و یا با کلمات قلنبه و سلنبه میگفت :

" دیه کامل انسان اینقدر هست . تو یک ترکش نزدیک ستون فقراتت هست و یک گوش تو هم نمیشنود . سینه ات هم در اثر مواد شیمیایی...."

بگذریم . من که چیزی سر در نمی آوردم . البته یک سوال دیگر هم بود که مرا دچار شک میکرد .

" اگر فقط سی درصد از من باقیمانده بود چرا به اندازه ی همان صد درصد به من حقوق میدادند ؟ "

البته من برای پول به جبهه نرفته بودم . ولی الان چاره ای ندارم .در غیر این صورت پولی که معلوم نیست چطور حساب کرده اند و حلال و حرامش هم معلوم نیست را نمیگرفتم .

الان تنها تفریح من بچه هایم پوران و علی است .پوران را مثل فرشته ها دوست دارم . هنوز سه سالش نشده بود که یک شب گفت :

" بابا بقیه ات کجاست؟"

زری گفت :

" دخترم . بابا حوصله نداره ! از این حرفا نزن !"

ولی من گفتم :

"اتفاقا خیلی هم حوصله دارم . باید بهش توضیح بدم ."

بعد گفتم :

" تو تا الان چیزی به علی دادی و عوضش چیزی گرفتی ؟"

پوران گفت :

"آره . یک بار شکلاتمو دادم به علی و عوضش یک دونه آدامس به من داد . "

بعد گفتم :

" ببینم این عروسک که تو بغلت هست را دوست داری ؟ "

گفت :" آره . خیلی !"

من هم گفتم :

"من هم کاری مثل این کار کردم. یعنی یک قسمتهایی از خودمو دادم و بعد ها اینو به من دادند که بدمش به تو . "

با این حرف من پوران ساکت شد . یک نگاهی به عروسک کرد و بعد یک نگاهی به من . انگار که کار بدی کرده باشد ٬سرش رو پایین انداخت و عروسک رو به طرف من گرفت و گفت :

"من این عروسک رو نمیخوام . برو پسش بده و بقیه ات رو پس بگیر. "

بعد به تنها اتاق خواب کوچک خانه رفت و تا فردا بیرون نیامد . زری هم همین طور . اون شب تا نیمه بیدار بودم . عروسک پوران هم کنارم بود . هر چند وقت از زمین بلندش میکردم و نگاهش میکردم تا ببینم به کدام قسمت از بدنم که قبلا پیشم بود ٬شبیه است. داشتم حسابی ور اندازش میکردم که یک نوشته ی بزرگ پشت عروسک دیدم :

" Made in China


message 2: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments خط خطی نامه‌ی گرامی.
داستان کوتاهتان زيباست، زيبا به معنای واقعی. اصولاً کارهايتان در سطح عالی از تفکر است و آنچه که وظيفه‌ی يک نويسده است، به صورتی کامل و وجدانی آگاه انجام می‌دهيد.
درود بر شما که افتخار منيد.
فرشته


message 3: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments داستان زیبایی بود دوست عزیز
بسیار متشکرم


message 4: by Elnaz (new)

Elnaz | 39 comments آخی!!طفلک.


back to top