داستان كوتاه discussion

36 views
داستان كوتاه > دستشویی دختران طبقه ی سوم

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments داستان بلندی است که برای مجله یمان در دانشکده نوشته ام نمی دانم اجازه دارم قسمت قسمت بگذارمش؟
دستشویی دختران طبقه ی سوم

1
از بچگی اعتقاد به راز های نهفته ی اتّفاق ها داشتم یعنی پشت هر اتّفاقی یک راز وجود دارد که اکثراً اسرار آمیزند و مربوط به آن چیز هایی هستند که اکثراً نمی فهمیم .
متاسفانه وقتی بزرگ شدم هم این اعتقاد وجود داشت ولی مواظب بودم تا کسی نفهمد . چون اکثراً مردم آن قدر نفهمند که مسخره اش کنند ! حالا وقتی بزرگ شدم یعنی چه؟ یعنی لنگ هایم دراز شده اند و دست هایم شده اندازه ی مجید دلبندم و شاید مهم تر این که فهمیدم وسط آدم ها به چه درد می خورد و شاید سیگار می کشم و...
خلاصه درست وقتی بزرگ شدم و رفتم دانشگاه هنوز اعتقاد به راز های نهفته ی اتفاقات داشتم . از اثرات بزرگ شدن این است که آدم می خواهد هر چیزی را انگل کند ، هر چیزی را صاحب شود ، هر چیزی را ...
تو این چیز های من راز های اتفاقات هم بود پس می خواستم همیشه راز هایی را که هیچ کس نمی فهمد بفهمم!
بروم سر اصل مطلب . اصل مطلب بر می گردد به وقتی بزرگ شدم و رفتم دانشگاه ، وقتی در سال دوم توانستم یک کمد تکی بگیرم . کمد های دانشگاه نوعی مراتب قدرت در دانشگاه ماست ! به دلیل دو برابر بودن دانشجو ها و نصف بودن کمد ها شاید فکر کنید باید به هر دو دانشجو یک کمد برسد . اما سخت در اشتباهید . کمد ها شبیه ساز دنیای بیرون ما بودند. اگر خانه های دنیا هم نصف جمعیت دنیا باشد آیا هر دو نفر یک خانه خواهند داشت ؟ یا خانه های افراد مساوی هم است؟ قدرت در جامعه حرف اول را می زند و قانون مهم جامعه این است می خواهی قبول کن نمی خواهی نکن...
خلاصه سال دوم یک کمد تکی تمام قد را صاحب شدم ! بزرگ و دراندشت درست مثل خانه های ویلایی با ساحل اختصاصی...
امّا فقط یک مشکل داشت ، طبقه ی سوم دانشگاه بود . البته اگر بتوانیم اسمش را مشکل بگذاریم . چرا نمی توانیم؟ چون اولاً عاشق جاهای دنجم . جاهایی که می توانی خیلی راحت با صدای بلند آواز بخوانی ، سوت بزنی... دوّماً را هم برایتان تعریف می کنم عجله نکنید .
شاید یک مشکل دیگر هم داشت که شاید آن هم مشکل نباشد (کلاً وقتی زیادی فکر می کنم می بینم اصلاً چیزی به نام مشکل وجود ندارد) و آن این بود که قفلش کلید نمی خواست یعنی وقتی به سمت پاییم می کشیدی خودش باز می شد . برای من حتی یک موهبت بود . کمد مشترک قبلیم قریب به سه بار قفل عوض کرد چون من کلیدش راگم کردم.
کمد درست بعد از چند روز از صاحب شدنم دقیقاً برایم همان خانه ی ویلایی شد . وقتی خسته می شدم ، وقتی از شلوغی اطرافم حالم به هم می خورد همین طوری می رفتم سراغش . درش را الکی باز می کردم همین طوری الکی وسایلش زا جا به جا می کردم . بعد از همین چند روز همه چی تویش پیدا می شد : یک ساک تنیس به ضمیمه ی پنجاه تا توپ ، کلی جزوه ، روپوش آزمایشگاه ، یک جفت کفش ، یک چتر برای روز های غافلگیری توسط باران ، یک ظرف عسل که ریخته کف کمد و برای این که به همه چیز نچسبد یکی از این بازی های مکعب روبیک را خورد کرده ریخته ام رویش... درست مثل خانه های ویلایی پرش کرده بودم از خرت و پرت اسرارآمیز که هر کدام برایم خاطره ای را تداعی کند...
امّا اصل مطلب کذا اصلاً کمد نیست ! اصل مطلب را از آن جا تعریف می کنم که آخر ترم دوم بود . ما از بچه های آخر ترم هستیم داشتیم چندیم من کتاب و جزوه را فرو می کردیم (در مغزمان) و حسابی درد داشتیم... یک شب که حسابی درد کشیدم گفتم یک سری به کمدم بزنم دلم باز شود . توی راه حسابی خوشگذراندم و داشتم بلند بلند آواز می خواندم وقتی رسیدم طبقه ی سوم آواز به این جا رسید که:
We are fucking up the generation , it's cloudy now, it's cloudy now…
و داشتم با تمام قوا داد می زدم برق های راهروی طبقه ی سوم خاموش بود و من مطمئن بودم کسی نیست تا به این آواز عرفانی گوش فرا دهد ، همچنان داشتم تکرار می کردم تا رسیدم دم کمد . درش را مثل کافه های کابویی باز کردم و یک نگاهی داخلش انداختم که بژژژژژ...
در دستشویی بانوان (در دانشگاه غلط است دختران ) که روبروی کمدم بود باز شد ...


message 2: by Elnaz (new)

Elnaz | 39 comments ما منتظر بقیشیم


message 3: by hamid (new)

hamid farzanehfar (danosh) | 9 comments خیلی خوب
منتظریم
به جای بقیه که نیستند می خوانیم
عزیزم


message 4: by Nasrin (new)

Nasrin | 10 comments منم منتظرم ;)


message 5: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments چشم بزودی


back to top