داستان كوتاه discussion

42 views
داستان كوتاه > سرقت / محسن ص

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments محسن عزيز
نوشتن اين نوع داستان ها سخته
و گاهي غير ممكن ..
چون صحبت عشق و جفا و فقر و كار و جامعه و فلسفه نيست
صحبت چيزيه كه قرنهاست با آدمهاست
و برخواسته از معني زندگي آدمها
كسي كه چنين سو‍ژه اي انتخاب مي كنه
بخواد يا نخواد مجبور به سانسوره
مجبور به نگفتن خيلي حرفهاست
عين فيلم 2012
و حالا كه تو با چنين سوژه نابي نوشتي
بايد بگم
از نظر نگارشي بي نقصه
از نظر درك موقعيت و فضاسازي و شخصيت هاهم خيلي خوبه
زبان روايتت يكدست و روانه
و از همه مهمتر اينكه خواننده رو بدون وقت كشي به انتها مي كشونه
و تازه بعد از انتهاراز داستان شروع ميشه
و فكر آدمو مشغول مي كنه -
خواننده با موضوع جالبي روبروست و مي خواد ببينه چي شده و نشده
پس تا اينجا خصوصيات يه داستان كوتاه خو ب رو داره
فقط مي مونه يه موضوع
نقد جملات كتاب...
اگه اين داستان رو گابريل گارسيا ماركز مي نوشت
حتما جملات ناب اين كتاب رو تا اينجا رها نمي كرد
و منظور خودشو به نحوي مي رسوند
يعني:
از خدا نترسيد
چون؟؟؟
گاهي ميشه به خدا ايمان داشت گاهي نه
چون؟؟؟
يعني تو نقطه قوت داستانت رو عين بچه يتيم ها رها كردي
اگه دستشونو مي گرفتي به نتايج بهتري مي رسيدي
البته - همونطوري كه اول نوشته ام گفتم
حق داري - بعضي چيزا رو نميشه گفت
داستان كرد
چون برداشت هاي آدما متفاوته
من بهت تبريك مي گم -چون هر دفعه ازت داستاني مي خونم
با خودم مي گم اين از بقيه هم بهتره
موفق باشي


message 2: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments خیلی خوب بود صحنه آرایی و سوژه اش و ...
اما محسن جان من دوست دارم بیشتر ابهام در داستانم باشد تا آن چیزی اصلیی که داستان می گوید . چون آن چیزی که داستان می خواهد بگوید شاید برایم تمام داستان است . کما این که در داستان های فوق کوتاهم می بینی

مردم عام هم هیجان زده نظاره گری عادی بودند

این جمله آن جا عالی بود . تفکیک متفکران و عام توی آن موقعیت جالب بود


افسانه بینشونه | 5 comments اوه خیلی طولانیه...باید بعدا بخونم سر فرصت! میام باز


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments
خیلی عالی بود


message 5: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments دوست داشتم اینکه خواننده بعد از پایان داستان رها نمیشه و ذهنش قلقلک داده میشه
چشم ها در دو ضرب شدند
به نظر من توی این تیپ داشتان نیازی به اینگونه جمله ها نیست
قرار بود رازی رو بر فنا کنند
این جمله رو دوست داشتم شاید چون از میانه های داستان رفتم تو این فکر که اگه قرار باشه کتاب خونده بشه چیزی جز فنای کتاب نیست و وقتی گفتی پیرمردو پیدا کردند یخ زدم ولی خوب شد راز فنا نشد
البته حرف برفنا کنند از نظر دستور زبان مشکل داره
موفق باشی


message 6: by محسن (new)

محسن | 228 comments چقدر محسن توی گود ریدز داریم
محسن ها خوشبختم
داستان جالبی بود ولی نیاز به پرداخت بیشتر دارد به خصوص در زبان . اصلا زبان یک دستی ندارد



message 7: by Rose (new)

Rose | 449 comments یه عالمه چیز نوشتم همش پرید:(
فقط میگم عالی بود دوست من


back to top