Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

6 views
هنر عشق ورزیدن The Art to improve love

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
منظر عشق در جهان
ا لکترونیکی " پال ماسکه "


منظر حسینی



بخش یکم :

.....زمان به سرعت و بیرحمانه می گذرد و با رشد روزافزون تکنولوژی، انسان، فردگراتر، تنهاتر و منزوی ترمی شود. پی آمد این تحول سریع، انسانها را نسبت به خود و به دیگران بیگانه تر ساخته و مجبور می سازد در این آزادی بی حد و مرزجهانی را برای خود بیافریند که در آن معنایی بیابد.
جامعه مدرن، بطور بیرحمانه ایی انسان را با سقوط ارزش های مشترک، گسست خانواده، دریده شدن پرده های اخلاقی و از میان رفتن پیوند های اجتماعی روبرو ساخته است.

در گذشته ای نه چندان دور، انسان در فضایی زیست می کرد که در همان فضا نیز دوستی، مهر و عشق را جستجو کرده وبه نیاز های اساسی هستی خود پاسخ داده و آن را تحقق می بخشید و تمامی این همه سادگی و طبیعی زیستن امروزه به پدیده ای پیچیده و دشوار بدل گشته وموجب استفاده اغراق آمیز تکنولوژی و اینترنت گشته است.

عشق پدیده ای است زیبا، مقدس، پر قدرت و اسرار آمیزکه جایگاه ویژه ای درهستی انسان داشته و شاید بتوان گفت تنها ارزشی است که هنوز از میان نرفته است. پدیده ای که نمیتوان آنرا حتی با دانش بیکران انسان توضیح داده، تعریف کرد یا که فهمید. بلکه فقط بایستی این حس اسرارآمیز را تجربه کرده و از آن لذت برد. استعاره هایی از قبیل شعله، طوفان، آتشفشان، و غیره واژه هایی هستند که برای تعریف این احساس بکار گرفته می شوند. وجه مشترک این استعاره ها به این صورت است که عاشق یا چنین تشبیهاتی را سحرآمیزو شورانگیز تجربه می کند و یا دردناک و غم انگیز و در جهان قصه ها و فیلم، داستان شیرین و فرهاد، رومیو و ژولیت و غیره نیز اوج چنین احساسی را خوانده و دیده ایم.

یکی دیگر از ویژه گی های عشق این است که نمی توان این احساس را پنهان ساخت و در چنین حالتی فقط یک نفر در دل عاشق جای داشته و آن معشوق است و این عشق معمولا بر روح و فکر او سایه افکنده و وقتی که این احساس در اوج خود می باشد خاموش کردن آن بسیار دشوار است. این اصطلاح که " عشق کور است " و در تمامی فرهنگ ها از آن نام برده میشود به این معنی است که هر آنچه محبوب را محبوب تر جلوه دهد تا یید شده و هر آنچه او را تحقیر یا تهدید کند نفی و انکار می شود و هر موضوعی که به این عشق و محبوب ارتباط پیدا کند جنبه ای مقدس به خود می گیرد.
پرسید یکی که عاشقی چیست
گفتم که چو ما شوی بدانی !

اریک فروم یکی از بسیار کسانی است که عشق را هنری می داند چون هنر زیستن و بر خلاف فروید که معتقد بود انسان را غرایزاو هدایت می کنند، فروم شعور و آگاهی را راهنمای انسان دانسته و نشان می دهد که این آگاهی، انسان را به این شناخت نیز می رساند که او موجودی تنهاست و آگاه شدن به مسله تنهایی به اضطراب و تردید بشرمنجرمی گردد.
از اینرو عمیق ترین نیاز انسان، نیاز او به غالب آمدن بر جدایی و رهایی از بندهای تنها یی است و چگونه می توان بند های تنهایی را گسست مگر با عشق ؟

عشق توان بی پروای هستی است که دیوارهای بلند و نامرعی میان انسانها را فروریخته و اورا از تنها یی و انزوا بیرون می آورد و به


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
part 2

تعریف او در عشق تضادی روی می دهد که عاشق و معشوق یکی می شوند و درعین حال ازهم جدا می مانند.
مشکل انسان در وهله نخست این است که دوستش بدارند، نه اینکه خود دوست بدارد و مهر بورزد و به نظر فروم عشق، استعداد و نیرویی است که تولید عشق کرده و مظهرقدرت انسان است.

نیازانسان به همزیستی و ترس و تردید او از تنهایی موجب می شود پیوسته درجستجوی نیمه گمشده خویش بوده و با دیگران پیوند خورد. اما اگر فقط ترس از تنهایی انگیزه و اساس این همزیستی باشد، دیگران وسیله ای می شوند برای از میان بردن ترس او. حال آنکه اگر انسان مسولیت زندگی و تنهایی هستی خویش را بعهده گیرد می تواند رابطه ای انسانی، عمیق و معنا دار با افراد دیگر برقرار کند.
عشق رابطه ای است دوجانبه میان " من و تو"، یا دو فرد و مستلزم تجربه کامل این دو فرد از یکدیگر می باشد. در چنین رابطه ای " من " فرد در چهارچوب یک رابطه با ویژه گی های خاص آن کشف و آفریده می شود.
نوع دیگراین رابطه، رابطه " من و آن " است که رابطه ای است یک جانبه و ابزاری. در چنین رابطه ای فرد از دیگران بعنوان وسیله و ابزاری برای واپس زدن و از یادبردن تنهایی خود استفاده کرده و معشوق به جای یک انسان آزاد با فردیت مستقل خویش به یک شیء بدل می شود. بنابراین عشق، مهر ورزیدن به دیگران و تجربه تمامیت و هستی آنان است. مهرورزیدنی که با احترام، مسوولیت، رشد و آزادی توام است. و در این مهرورزی است که هم خود را کشف می کینم وهم معشوق را ویا به عبارتی " انسان " را کشف می کنیم.

همانطور که اشاره شد وقتی سنت، فرهنگ، ارزش های اخلاقی و انسانی معنای خود را از دست دادند و این ارزش ها دیگر وجود نداشتد تا روابط انسانی را تعریف و تعین کنند، فرد بایستی به گونه ای دیگر،جهانی معنی دار را برای تداوم هستی خویش بیافریند و درهمین جاست که می توان گفت عشق، هنری است که انسان مدرن در آفرینش و حفظ آن ناکام مانده است.
انسان مدرن عشق را بصورت پدیده ای می بیند که فقط بایستی به او عشق ورزیده شود بی آنکه او نیز خود عشق بورزد و بی آنکه استعداد عشق ورزی را در خود رشد و پرورش دهد. از اینرو فرد پیوسته می کوشد دیگران را متوجه عشق ورزیدن به خود کند. عشقی که اعتماد، صداقت، شناخت، مهر و مسوولیت، لازمه دوام و بقای آن است. و عشق اینترنتی بیش از هر چیز عاری از تمامی این ارزش ها و مفاهیم است.

نیاز طبیعی انسان به همزیستی و رشد سریع تکنولوژی یا اینترنت و پیدایش فضاهایی مجازی چون " پال ماسکه " مشکل تنهایی انسان را تقریبا از میان برده واین امکان را فراهم ساخته است که فقط با فشار دکمه ای با دوست، آشنا و معشوق خود در مرزهای بی حد جغرافیایی دیگر به گفتگو نشسته، و با فشار مجدد دکمه ای در به روی این دوستی و عشق ببندیم.
جهان پال ماسکه، جهانی است که همه کاملا درآن ناشناس بوده و این امکان را به فرد می دهد که با هر هویتی، نامی، و ماسکی ظاهر شده و به هر گونه ای که مایل است خود را به دیگران معرفی کند بی آنکه این مسله هیچگونه پی آمد اخلاقی و یا اجتماعی به همراه داشته باشد. فقدان ارتباط فیزیکی و عدم رویارویی موجب می شود که گفتگوهای بی شماری میان مصاحبان برقرار شده و به وابستگی های عاطفی بسیاری نیز منجر شود. احساس و عواطفی که در ثبات، پایداری و حقیقت شان هیچ تضمینی وجود ندارد. جهانی که فرد در آن، در به روی جهان واقعیت ها بسته و درمقابل یک صفحه کامپیوتر انزاوای محض را برگزیده، و به خود اجازه می دهد تا هر آنچه را در سر و دل و تن داشته به راحتی بازگو کرده و به نمایش گزارد و با هر صورتکی که می خواهد بر این صحنه به بازی بپردازد.


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
part 3


یکی از پی آمد های این ناشناس بودن و چند چهره داشتن، آفرینش یک " من ایده ال " است. " من ایده الی " که نه می توان آنرا دروغ نامید و نه خیالی. بلکه این تصویر کسی است که یا خود را آنچنان که می نمایاند انگاشته و یا فکر می کند که همان تصویری است که دیگران از او دارند یا که می خواهند داشته باشد. و وقتی این " من ایده ال " با تایید و تعریف طرف مقابل روبرو می شود به یک نزدیکی عاطفی اجتناب ناپذیر که می تواند آغاز عشقی خیالی باشد بیا نجامد. و چنین است که گاه افراد، تمامی محاسن جهان را به یکدیگر نسبت داده و به سرعت به جهانی خیالی و توهم آمیز پای می گذارند که پی آمدی جز افسردگی، اندوه، احساس حقارت و بدبینی مضاعف نخواهد داشت.
یکی دیگر از ویژه گی های این جهان، گفتگوی نوشتاری بین افراد و فقدان تجربه زبان بدن، اشارات، میمیک چهره، تون صدا و بسیاری از نشانه های فیزیکی دیگر است. در اینجا شادی و لبخند را با علاماتی چون lool و سایراحساسات را با صورتک هایی به نام emotions به یکدیگر نشان داده و هیچ پیوند و تمامیتی وجود ندارد. آنان نه صدای یکدیگر را می شنوند، نه لهجه و نه چهره فیزیکی یکدیگر را تجربه میکنند به همین دلیل نیز تصویری از یکدیگر می سازنند که این تصویر ضرورتا شخصیت واقعی آن فرد نبوده و اساس این تصویر و تصورسازی فقط مشتی کلمه است که هر کس توانایی بیشتری در بیان خواهش های خود داشته باشد طبیعی است که در این بازی نیز موفق تر خواهد بود. زیرا در بازی الکترونیکی بیشتر صحبت از مطرح کردن خود است و اینکه چگونه این فرستاده ها دریافت می شود هیچ اهمیتی برای فرستنده ندارد.

شاید بتوان گفت این گونه استفاده اغراق آمیزو بی مسوولیت از تکنولوژی، مبارزه با جامعه ای است که رو به تجزیه و سقوط است. جهانی که میتوان آنرا به سالن باماسکه ای تشبیه کرد که پیوسته افرادی اتفاقی به آن وارد شده و یا از آن خارج می شوند. جهانی که پی آمدهای ویرانساز اخلاقی ای بسیاری را در جهان واقعیت به دنبال خواهد داشت.
از آنجاییکه وارد شدن به فضای پال ماسکه مستلزم رعایت هیچگونه نظم و قانونی نیست بنابراین هر کسی می تواند با چندین هویت یا ID متفاوت به طور همزمان در آنجا به بازی بپردازد. زیرا همانطور که اشاره شد یکی از قوانین این بازی ناشناس بودن و بی اعتمادی به یکدیگر است. البته این امکان وجود دارد که بسیاری از این افراد در زندگی واقعی نیز چهره های مختلفی برای خود برگزیندند اما از آنجاییکه تمامی این جنبه های فردی و چهره های متعدد در یک غالب فیزیکی و حسی قرار می گیرند می توان توسط همین نشانه های فیزیکی، فرد را باز شناخت. حال آنکه چنین امکانی در جهان پال ماسکه از بین رفته و از آنجاییکه همه در مکان های جغرافیای گوناگونی بسر می برند هیچگونه احساس مسولیتی نیز در مقابل یکدیگر حس نمی کنند.

پرداختن به جنبه های دیگر ارتباطات اینترنتی از جمله پدیده cybersex و web camنیزکه مقوله ای است که بایستی جداگانه به آن پرداخت.

جهان دانش نشان می دهد که انسان درهر ثانیه با یازده میلیون دریافت حسی روبرو میشود و کارکرد حواس انسان، جمع آوری این دریافت های حسی است که از طریق چشم، گوش، حس لامسه، چشایی و بویایی اتفاق می افتد و هجوم این دریافت های حسی آنقدر زیاد است که ثبت و ضبط آنها فقط در حد بسیار کمی برای انسان میسر است. حال چگونه می توان ندید، نشنید، نبویید، لمس نکرد و عشق ورزید!!!!!!


message 4: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
part5

" بازی عاشقانه " (و نه فریفتن های عشقی ) دو فرد مستلزم توانایی و بیان اینکه " من کیستم "، " من زنده ام "، و من " فردی ارزشمند هستم" که با جهان پیرامون خود با اعتماد، مهر، و مسوولیت برخورد می کنم می باشد.
بعبارتی دیگر وقتی دو فرد به یکدیگر عشق می ورزند و یک رضایت جنسی عمیق و عاشقانه را تجربه می کنند، با آنکه این دو فرد دارای دو سیستم فردی مستقل هستند، " من " آنان در اوج هیجان جنسی (ارگاسم) از بین رفته و در اینجاست که این دو فرد مستقل یکی شده و برای لحظه ای در یکدیگر حل و یکی می شوند. یعنی پدیده ای که فقط عشق می تواند این احساس فردی و جدایی میان آن دو را از میان ببرد و این همان چیزی است که در هنر و ادبیات به نام یک پیوند اسرار آمیز با آن برخورد کرده و تجربه این احساس و شادی بی نام و بی شکل زمانی اتفاق می افتد که همانطور که اشاره شد، فرد احساس راحتی، امنیت، آرامش، عشق و نزدیکی را به فرد مقابل داشته و آنرا حس کند. در این بازی لذت بخش عشق، کسانی می توانند موفق شده و آنرا تجربه کنند که ظرفیت و توانایی انسانی خود را رشد داده باشند. بنابراین یک عشق بالغ و یک ارگاسم کامل مستلزم داشتن یک توانایی اساسی است و آن " توانایی در زیستن است ". زیرا زمانی که عشق و سکس در یک فضا و آغوش عاشقانه با یکدیگرملاقات می کنند، در آنجا همه چیز بطور کامل وجود داشته و هیچ چیز وجود ندارد ! اگر بخواهیم این حالات را فرمول وار و خلاصه بیان و تعریف کنیم می توان گفت که در روانشناسی فرد، انسان به یک " من " مطلق و همه چیز بدل می شود. در روانشناسی دوفرد، وجود دارد و هست و در روانشناسی تمامیت، انسان دیگر هیچ چیزنیست و همه چیز هست !

درافسانه های یونان آمده است که روزی پسری به نام " نارسیس" بدنیا آمد که زیبایی اش خیره کننده بوده و دختران بسیاری به او عشق می ورزیدند. نارسیس هرگز به عشق هیچیک از ا ین دختران توجهی نشان نداده و فقط مشغول مراقبت از چهره زیبای خویش بود. در میان این دختران دختری بود بنام EkkO که آنقدر فریفته نارسیس بود که نمی توانست عشق او را از سر به در کند و همه جا به دنبال او بود. Ekko یک مشکل بزرگ داشت و فقط می توانست آنچه را که ازدیگران شنیده بود تکرار کند و به همین دلیل نیز نامش Ekko بود. و از آنجاییکه نارسیس بسیار کم حرف بود نمی توانست با او رابطه بر قرار کند.
روزی که نارسیس از جنگلی می گذشت دریاچه کوچکی را دید و رفت تا در آیینه آب ، تشنگی اش را فرو نشاند. در این هنگام ناگهان چشمش به خدای رود که شنیده بود در ته دریاچه ای مسکن داشت افتاد. نارسیس هر بار که می کوشید تا تصویری را که در آب دیده بود با دست بگیرد، تصویر در حلقه های دورانی آب گم می شد. وقتی که امواج آب آرام می گرفت دوباره چشمش به آن موجود زیبا افتاده و باز می کوشد آنرا صید کند. در این افسانه آمده است که نارسیس سالها در همانجا نشست و در این مدت Ekko پیوسته نام او را فریاد کرده و هیچ جز بازتاب صدای خود نشنید. نارسیس آنقدر در این چهره زیبای خیالی خود خیره ماند که در آب افتاده و غرق شد.

افسانه نارسیس، قصه ای است که از جهان افسانه ها به جهان انسان مدرن آمده و فضایی را به نمایش می گذارد که انسان مدرن درمنظر آن غرق گشته است. نارسیس با آنکه آنهمه در خود خیره شد، اما خود را باز نشناخت.
انسانها از نظر فرهنگی، عاطفی و جسمی با یکدیگر پیوندی عمیق داشته و درست همین بستگی متقابل است که انسان مدرن خودشیفته خود را از آن جدا می بیند. این احساس به ویژه در جامعه تبعیدی بسیار عریان و نمایانتر می شود چرا که بعلت مکانیزم هایی که در این جدایی سازی اجتماعی و حاشیه نشینی شخصیتی که ما در غرب و در تبعید پیدا کرده ایم، آن بستگی متقابل از انسان گرفته شده و هر چه بیشتر در آیینه رخ خویش غرق می شود.

برای انسان مدرن خودشیفته، کافی نیست که به او مهر ورزیده شود. او می خواهد که خدایگونه، ستایشش کنند و می کوشد چون نارسیس که افسون تصویر خویش در آینه آب شد، تصویری ایده ال در آینه خیال خویش از خود بسازد. او در خیال خویش خود را فردی توانا و با استعداد تصور کرده و هر روز در روابط انسانی ناتوان و ناتوان تر می شود. وقتی فردی نتواند نه خود و نه دیگران را حس کند و بگونه ای واقع بینانه از خود، توانایی ها و ارزش های خود و دیگران آگاه شود، توان روابط سالم انسانی را نیز نخواهد داشت و برایش تظاهر و وانمود کردن مهم تر از بودن و زیستن می شود.


message 5: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
part 6


فرد خودشیفته، رابطه حقیری با احساسات خود و دیگران داشته و اصولا در روابط اجتماعی ناموفق و دچار اختلال است. او پیوسته از دیگران استفاده و سو استفاده می کند تا به آرزوهای بیمار گونه خویش رسیده و توانایی مهرورزی و عشق را در یک رابطه متقابل نیز ندارد چرا که در درون خویش یک بی اعتمادی مزمن و عمیق به خود و به دیگران داشته و در بند و زندان گره های عاطفی خودشیفتگی اش اسیر شده است. او فردی است که به جای اینکه در محیط مهر آمیز و مستقل " من و تو " زندگی کند، هستی برایش به یک شیی بدل می شود و انسان نیز به جسمی تبدیل میشود که فقط می توان در جهان مجازی کامپیوتر با او در آمیخت.

بنابراین ویژه گی فرد خودشیفته، خودمحوری و خود خواستن اغراق آمیز به همراه نیازی اغراق آمیز به تایید و مورد ستایش دیگران قرار گرفتن بوده واز آنجاییکه توانایی درک احساسات و انگیزه های خود را ندارد از درک احساسات دیگران و احترام به دیگران نیزعاجز است.
جهان دانش ثابت کرده است که اگربا کودک ارتباط بسیار قوی بدنی ایجاد نشود، لمس نشود، بوسیده و نوازش نشود روان او بی آنکه قابل ترمیم باشد خواهد مرد.


عشق و سکس ریشه های پیوند انسان با طبیعت و هستی است.

انسان، دارای تن نیست.
بلکه انسان خود، تن است.
تنی که باید با احترام و مهر و عشق با آن رفتار کرد.
باید صورتکها را شکست،
عریان شد
و خدایگونه ای آفرید
که نا مش انسان است......

Source: http://www.farhanggoftego.com/Palmask...


message 6: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
سقراط در «فايدروس» می گويد: «نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتری بايد نهاد؛ چون عشق مبتلای ديوانگی است. اگر ديوانگی بد بود، در درستی آن ترديد نمی داشتم، ولی راستی اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگی به دست آورديم و مراد من آن ديوانگی است که بخشش الهی است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوری می کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامی داده اند، ديوانگی را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگی بخششی است الهی در حال آنکه هشياری جنبه ی انسانی دارد». (فايدروس. دوره ی آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفی.


message 7: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13).

ource: http://www.erfaneshams.com/Far/aghl-o...


back to top