غزل معاصر discussion

33 views
مريم مايلي زرين

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Hadi (new)

Hadi | 90 comments Mod


می وزد آسمان سرد و بلند از سر شاخه های کوتاهت

بوی خاک نشسته در باران می دهد برگ های همراهت


با سرانگشت های بی تابت ریشه در ریشه بغض می بافی

گونه هایت که خاک می گیرند می دهد غنچه چشم در راهت


در دل شانه هات می افتد هوس پا گرفتنت در خاک

خبر از ناگهان حادثه است طرز آرامش هرازگاهت


گر چه آغوش آسمان با توست چشمهایت که بوی من دارد

از همین خاک سر درآورده ست چشمهای همیشه خودخواهت


فکر کن فصل باد در راه ست خاک می ماند و غرور تنت

بر تن شاخه ها نخواهد ماند سر گنجشک های دلخواهت


چشم سبزینه های مشتاقت ابر صدها بهار متروک است

مثل باران کال پاییزی بر تن باغ می وزد آهت...




message 2: by Hadi (new)

Hadi | 90 comments Mod
چون رود می کشند به هر سویم این صخره های سخت گناه آلود

جز سنگریزه های پریشانی در بستری شکسته چه خواهد بود؟


اینگونه ام: که سایه ی ابری تلخ بر آسمان چشم من افتاده ست

اینگونه بی تپش که تنم را باد هر سو کشید و پای مرا فرسود


با من دهانی از تب و هذیان پر، با من خروشی از هیجان خالی

فریاد ناشیانه ای از این دست بر زخم لب گشوده ندارد سود


تا موج گریه های بلندم را آرامش سکوت تو بنشاند

جاری ست در رگارگ روزم درد، غم می شکافد از شب تارم پود


می لرزد از شکوه صدای تو انگشت دردناک دلم بر در

همچون حباب گریه ی بی رنگم دیر آمدم اگر چه شکستم زود


ای خاستگاه شوق و کرامت ای امواج پاکدامن پی در پی

چشمت ضریح آبی صد چشمه، دستت حریم سجده ی صدها رود




back to top