داستان كوتاه discussion

46 views
داستان كوتاه > خوب پنهان

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by محسن (last edited Jan 28, 2015 05:13AM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments آن روز توی ماشین بابا در حالی که به زور جلوی لبخندش را می گرفت ، "چروک" پررنگ شده بود . انتهای ابرو‌هایش که معمولاً ماهی یکبار شهین‌خانم بر می‌داشت ، یک چروک بود .عصرها روی تخت، وقتی ساعتِ خواب بود ، کشفش کرده بودم . روبروی هم دراز می کشیدیم و برای این که بلند نشوم بازی گوشی کنم دستش را روی شانه ام می گذاشت. آن موقع ها که دستش را می گذشت ، حس می کردم هنوز قسمتی از بدنش هستم. وقتی دستش کم کم شل می شدو چشم هایش روی هم می رفت، من مثل مجسمه ساعت ها زل می زدم به صورتش . موهایش سیاه بود و بلندشان می کرد. صورتش سفید و صاف بود با کلی خال که جای تک تکشان را می دانستم بعضی وقت ها فکر می کردم بعضی هاشان بزرگ و کوچک می‌شوند . آن چروک آن موقع ها تنها چروک صورتش بود وقتی خواب های بد می دید پرنگ می‌شد و دندانهایش را به هم فشار می داد وقتی خواب خوب
می دید کاملاً محو می شد و لبخند می زد.

شاید پر رنگ شدن چروک به خاطر معجون بود. پاورچین پاورچین مثل مورچه ها تمام خانه را گشته بودم و هرچه پیدا می شد و به نظرم به دردش می خورد توی لیوان دایناسور دارم ریخته بودم . مثلاً یه ذره رب با چند تا پر زعفران، ادکلن بابا را برداشته بودم و فس وفس توی لیوان زده بودم . پای سوسکه را از توی حموم قرض گرفته بودم و جای دارچین را هم پیدا کرده بودم . چون بابا گفته بود دست بزنم خطرناک است، یواشکی قاشق برداشته بودم و از انبارِ بالا با قاشق تویش چنته ریخته بودم... همه را کرده بودم تو سرنگ آورده بودم تو ماشین ، انتظار داشتم وقتی روی آقای موتوری که داشت رد می شد بریزم اثر کند . ولی یک ذره هم تبدیل به دایناسور نشد . فقط سرم داد زد و یک حرف هایی گفت که نفهمیدم . مامان و بابا ناراحت شدند و مامان سرم داد کشید. به جایش پسرخاله هایم عباس و امیرحسین که کنارم نشسته بودند حسابی هیجان زده شده بودند و یواشکی می پرسیدند این بار توی معجون چه بوده و در گوشی در مورد این که دفعه ی بعد چه چیز هایی باید اضافه کنم حرف می زدیم. بعد مثل همیشه بحث به مدرسه کشید.
- امروز دیدی آقای شیرازی همه رو با روپایی دریبل می کرد حتی آقای احمدی ام دریبل کرد.
- ولی توپ که زمین خورد .
- چیه آقای ازناویان ضعیفه حسودیت می شه؟
- اصلنم ضعیف نیست یه بار ، یه بار اومد فوتبال تو نبودی آقای شیرازیم دریبل می کرد .
- دروغ نگو هیچ وقت نمیاد فوتبال .
- چرا منم دیدم آقای فاطمی ام اومده بود آقاها همه باهم بازی می کردن .
- برو بابا تو حرف نزن آقای فاطمی که چاقه اصن فوتبال بازی نمی کنه .
- نه خیر دوتاشون بازی می کردن .
- آره اون روز ، اون روز که تو غایب بودی بازی می کردن ما ریاضی داشتیم من از پنجره دیدم .
- تو که اصن جات بغل پنجره نیست .
- ولی بیرونو که می بینم . سرمو بر گردونم می بینم...

- اوه ! بچه ها ماشین قرمزه رو .
- خیلی قویه هونداست .
- نه خیر هیوندائه .
- مگه فرق دارن؟
- آره بابا ، هوندا قوی تره .
- اوه داریم می‌رسیم بهش .
- خیلی سریع می ره بابا ازش جولو بزنیم .
بابا حسابی به پژو 405 گاز داد و با جیغ و داد ما جلو زد. نگاه های کنجکاو ما از چراغ های عقب گذشت به کنار و داخل ماشین رسید و بعد همه برگشتیم تا چراغ های جلویش را ببینیم .
- دیدی توشو؟
- آره فرمونش خیلی کلفت بود . می شد باهاش صد و دویستا رفت .
- نه توش خانومه روسریی بود. آقای علایی یادته سر زنگ نماز گفت نباید با روسریی ها حرف بزنیم ؟
- نه خیر خاله نرگس مهد الزهرا روسریی بود .
- هییییییی... باهاش حرف می‌زدی ؟ آقای علایی گفت روسریی ها بدن!
مامان گوشه ی چادرش را ول کرد و سرش را رو به صندلی عقت برگرداند . چروک خیلی پررنگ بود و تازه کلی چروک دیگر کنارش پیدا شده بود .
- کی این حرف رو زده؟
- آقای علایی گفت خاله . باور کن .
- اشتباه کرده ... اصلن این طوری نیست . خانم های مانتو روسری هم خوبن . فقط خوبیشون پنهانه.
- یعنی می شه باهاشون حرف زد؟
- آره عزیزم ، باید باهاشون حرف زد و دوست شد تا خوبیشون پیدا بشه .
سکوت عجیبی چندین ثانیه در ماشین بود بعد یهو عباس گفت .
- یه خوب پنهان دیدم...


message 2: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments همه ی جامعه ی نویسنده ها فیلم ساز ها و غیره را دعوت به پرداختن به این موضوع (یعنی دو قطبی شدن جامعه) می کنم


message 3: by Zakaria (new)

Zakaria hode (zakaria20) | 1 comments عالی بود
http://www.aks20.ir/


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments داستان احتیاج به بازنویسی داره. یک دست نیست. دو نیمه است. می شد مثلا اون توضیحات نیمه ی اول رو لابلای نیمه دوم آورد. نیمه دوم منظور از شروع شدن دیالوگ ها است. مرسی که به اشتراک گذاشتید.


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments میشه راجع به این دعوتتون بیشتر توضیح بدین؟


message 6: by Roshana (new)

Roshana | 53 comments چقدر اسم شخصیتها اشنا بود،جایی میشناسم با همه این ادمها کنار هم،واقعی بودند؟


message 7: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Roshana wrote: "چقدر اسم شخصیتها اشنا بود،جایی میشناسم با همه این ادمها کنار هم،واقعی بودند؟"

اون جایی که می شناسید واقعیه ولی این داستان نه. فقط اسم ها بازیچه ی دست نویسنده بوده و مشابهت های اسمی ربطی به شخصیت های حقیقی ندارد.


message 8: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Mehdi wrote: "میشه راجع به این دعوتتون بیشتر توضیح بدین؟"

حتی می شه گفت داستان سه تکه یا چهار تکه است. علاقه شخصیم بوده توی این داستان که به قول کوروش اسدی از تکنیک بقچه ای استفاده کنم حول یک محور "چروک" وقایع داستان رو تا اواخرش دور هم جمع کنم
در مورد دعوت: چیزی که هر روز بیشتر می بینیم این است که قطب مذهبی و غیر مذهبی جامعه روز به روز از هم فاصله می گیرند. این توی فرهنگ یک جامعه وحشتناکه و عواقب واقعا بدی داره...


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments کلیشه ای تموم شد!
یه خوب پنهان دیدم؟!
کدوم بچه ای یه همچین چیزی میگه؟
باید باهاشون دوست شد؟!
کدوم مادری به پسرش یه همچین چیزی میگه؟!
بچه ای که کنار پنجره نشسته که به موتوری آب می پاشه چطور دید داره چروک کنار چشم پدرشو ببینه؟


message 10: by محسن (last edited Feb 15, 2015 02:53AM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments banafshe wrote: "کلیشه ای تموم شد!
یه خوب پنهان دیدم؟!
کدوم بچه ای یه همچین چیزی میگه؟
باید باهاشون دوست شد؟!
کدوم مادری به پسرش یه همچین چیزی میگه؟!
بچه ای که کنار پنجره نشسته که به موتوری آب می پاشه چطور دید داره..."


اولا که چروک برای مادر بوده تو داستان ای کاش داستان رو درست می خوندی و این طوری نظر می دی. کسی که در وسط ماشین در فسمت پشت می نشیند به نیم رخ کسی که جلو نشسته دید دارد.
دوما اتفاقا در مورد همین داستان جریان مشابهی اتفاق افتاده بود. اگر می گویید یک بچه هیچ وقت این حرف رو نمی زنه بدونید که هنوز همون بجه از همین لغت استفاده می کنه (الآن سنش 25 سال هست )
سوما یک درصد احتمال بده جامعه اون چیزی که می بینی نیست و آدم های متفاوتی هم هستن که شاید از نظر شما کلیشه باشن حتی اگر کامنت های بالا رو می خوندی می فهمیدی اسامی مربیان هم غیر واقعی نیستن!!

با تمام این تفاسیر اگر یک لطفی بکنب برای من داستان رو غیر کلیشه ای همین این جا تموم کنی خیلی خیلی خوشحال می شم چون با تمام این اوصاف نظر شما برای من محترمه


message 11: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments آن روز توی ماشین بابا در حالی که به زور جلوی لبخندش را می گرفت ، "چروک" پررنگ شده بود .

از وسط ماشین نمی شه روی موتوری آب ریخت

من یه خواننده ام نباید انتها بنویسم

این بچه 25 ساله استثنای نادریه که اگه اینطور باشه باید توی داستان اشاره کنی این بچه بچه ی خاصیه


و بعدم

چرا اینقدر عصبانی شدی؟!
:)
آشتی


message 12: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments banafshe wrote: "آن روز توی ماشین بابا در حالی که به زور جلوی لبخندش را می گرفت ، "چروک" پررنگ شده بود .

از وسط ماشین نمی شه روی موتوری آب ریخت

من یه خواننده ام نباید انتها بنویسم

این بچه 25 ساله استثنای نادریه ..."


توی همون پاراگراف در مورد چروک کذا توضیح دادم
وای واقعا از وسط ماشین نمیشه روی موتوری مهجون ریخت :)
باور کن یک درصد اگه عصبانی شده باشم
شما فقط یک خواننده نیستی خودت نویسنده ای


back to top