داستان كوتاه discussion

22 views
داستان كوتاه > لالایی ماهیان 1 : نارتسیس و گلدموند

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments بچه های عزیز من بدون شک هیچ کس از سیر آن چه در زمان می گذرد نمی داند. از کودکی قدم به قدم یاد گرفتم چه طور آنچه اتفاق می افتد را حدس بزنم تا در جوانی به بلوغٍ آن چه می گذرد، رسیده بودم. یاد گرفتم در گوشه ای از این برکه در کنار رودخانه اتفاقات محدودترند و من سیر این اتفاقات را می توانم حدس بزنم. اتفاق پیش بینی شده همیشه زندگی را ساده تر می کند. حتی زمستان را می توان لای به لای ریشه ی سنوبر بی هیچ حرکت و غذایی به سر برد و منتظر بهار و لقمه های لذیذی بود که آب با خود می آورد.
در همین روز ها سیمین برای اولین بار قدم به این گوشه گذاشت. پولک های نقره ایش زیر نور مورب آفتاب پاییز می درخشید. بی هیچ زحمتی با باله های بلندش چنان موزون خود را به جلو سر می داد که انگار آبی وجود ندارد و این رقص در فضایی خالی از ماده صورت می گیرد. خواستم به خاطر اتفاقات، با حضور غریبه به سمت ریشه ها پناه ببرم اما میخ کوب شده بودم در او هر آن چه در من نبود را می دیدم. پولک های خاکستری من هیچ گاه نمی درخشید و چشمان نافذ بزرگی نداشتم و شنا کردنم مثل دست و پا زدن یک خرچنگ در تند آبی بود که او را می برد. حسی جدید در من پیدا شد خواستم زندگی را از آن چه نیستم را بدانم، این بود که زنجیره ی حوادث را پاره کردم و با او هم صحبت شدم.
فهمیدم او هم سن من است و در دو سالگی تازه اول زندگی صد ساله اش است و اگر زنده می ماند تمام رودخانه را می خواست طی کند. از بالای کوه و سرما رد مسیر را گرفته بود تا این جا کنار برکه ی کوچک وسط جنگل.
کوره راه لقمه های پاییزیم را به او نشان دادم به زحمت و با حرکاتی بچگانه می توانست لقمه های کوچک را فرو دهد. چند روزی همدم هم شده بودیم تا این که یک روز صحبت این جا رسید که:
- این انصاف است که تو راحتی؟ پوست ضخیم و پولک های بزرک گرمت می کند اما من با هر جریان سرد پاییز لرز می گیرم. برای خودت خوش خوشان عرض رودخانه را می گردی و بدنت خسته نمی شود. از بچگی فکری همیشه دلداریم می داد که خوبی ها و بدی ها و سختی ها و خوشی های دنیا را به یک اندازه بین همه تقسیم کرده اند اما خودمان را ببین؟
- من هم از بچگی این عقیده را داشتم و روز های سخت را به امید روز های خوش می گذرانم. اما خوشی وسختی زندگی من را تو نچشیده ای.
- مثلا کدام سختی است که این بدن تو تاب تحملش را نداشته باشد؟
- قضیه ی مفصلی است.
- من حاضرم تمامش را بشنوم چرا طفره می روی؟ نکند چیزی نیست و داری دلداریم می دهی. من از این ماجرا متنفرم. اگر این طور است این گوشه را همین حالا بگذار و برو به سمت دیگری جایی که همسانان تو، همه کسانی که بیشتر از من دارند، زندگی کن.
- نه باور کن موضوع این نیست اگر جای من باشی. در این گوشه کنار خانه ی امنی داری و هر روز می دانی کجا باید بود و فردا کجا بهتر است. شاید من هم اگر در یک جا می توانستم بمانم. اوضاعم این نبود. همیشه این حس را دارم که باید جایی رفت و کاری کرد. هیچ وقت نشد که یک سیر حوادث را در گوشه و کناری دوام بیاورم همیشه به امید تغییری بودم و فراری به سمتی که دنیای جدیدی بسازم. شاید به خاطر این باشد که هیچ اتفاقی راضیم نمی کند. آرامشم را توی هیچ حادثه ای پیدا نمی کنم. بهترین غذا تکراری می شود و بهترین مکان من را در چند روز از خود بی زار می کند. اگر این طور باشی مجبور هر جایی که پیدا می کنی فقط ببینی و بچشی و به خود بگویی: نه من متعلق به این جا نیستم. می دانی من از بچگی فهمیدم نتوانستم بر این حس غلبه کنم...
- کدام حس؟
- وقتی زندگی زیباست که دوباره شروع می کنی و کم کم حوادث را می شناسی و امیدی داری که این بار در همین حوالی می توانی بر اتفاق غلبه کنی. این حس که من بیشتر این چرخش روزگار دارم چیزی در آستین من هست که می توانم این بار آن چه می خواهم بشود و باز مثل همیشه "یک جای کار نمی لنگد." می فهمی این بدن غذای تکراری را نمی پذیرد و این پوست هزار نیاز دارد که با چند غذای تکراری از بین می رود.
- خوب این کجایش بد است؟ می گردی و غذا می خوری
- در این تغییرات هر روزه وقتی بر می گردم و خود را می بینم فقط هر آن چه نمی خواستم نبوده ام. هر روز هر چه خواسته ام باشم تغییر می کند. همه می آیند و می روند و فرصت با آن ها بودن برای من همین یک امدن و رفتن است. تعلق به هر کسی شخصیت می دهد. می فهمی آدم خودش را در این زندگی گم می کند. هیچ وقت به خودم نمی توانم بگویم "من این هستم" که این غذا ها را می خورد و در این جا در این گروه ماهیان زندگی می کند...
***
نمی دانم چه شد اما این ایده که شاید من می توانم اتفاق را رقم بزنم و آن چه آرزو می کنم برآورده خواهد شد بر من غلبه کرد. همان روز به دنبال سیمین برای یافتن غذایی جدید به پایین مرداب رفتیم. برگ های زیادی روی آب ریخته بودند و پرز های برگ ها آب را کدر کرده بود. نور از روزنه های لای برگ ها مستقیم توی آب می افتاد و نواری از پرز ها را روشن می کرد. هر وقت سیمین در این رد نور قرار می گرفت تلالو پولک هایش محل را روشن می کرد و چشم من را اذیت می کرد. خیلی خسته بودم مسافت زیاد بدنم را خالی کرده بود. تا نوک باله هایم درد می کرد و آب سرد تر از تصور من بود.
- همین جاست باید از آب بیرون بپریم غذای ما امروز بالای این برگ ها توی هواست.
بلافاصله جهید و من هم به هزار امید به بیرون پریدم. چیزی دیدم که تا به حال برایم معنی نداشت برکه در هوایی نامتناهی با خاکی خشک ادامه داشت. غذاهایی سیاه در هوا حرکت می کردند و رنگ ها جور دیگری بود. تا به خود آمدیم دیدیم دوباره به آب بر نمی گردیم چیزی سفید ما را خود محسور کرده بود. بلافاصله در جایی کوچک و تاریک بودیم و هر دو از ترس بی حال شده بودیم.
چشم که باز کردم گیاه شادابی را زیر نوری زیبا دیدم آب گرمای بهار را داشت و هر روز لذیذترین غذاهایی که در تصور بود روی آب می ریخت و سلانه سلانه در آن پخش می شد و ما هر کدام را که می خواستیم به دهان می گرفتیم. انتهای این بهشت همیشه بهار جای شفافی بود که به هوا ختم می شد و زیبایی و اعجاب بیرون آن را به چشم می آورد. هر گوشه گیاهی و هر نقطه منظره ای داشت که در برکه نا ممکن بود. بالاخره شده بود. با همین تلاش کوچک سختی ها تمام شده بود. این را در همان روز های اول فهمیدم که توانسته بودم بر اتفاق غلبه کنم. هر دو خوشحال بودیم. دوستان جدیدی در گوشه و کنار با صلح بی هیچ رقابتی با هم زندگی می کردند آب هیج گاه کدر نمی شد و همیشه تنفس در آن ماهی را زنده تر می کرد و به او لذت حیات را یادآور می شد.
هفته ای نگذشته بود که این ایده به ذهن سیمین رسید که این آن چه خواسته بود نیست. سیمین آب سرد و شرایط سخت شنا را به جاهای خوش ترجیح می داد باز هم به من گفت که آن حس بر او غلبه کرده است. دیگر غذا برایش خوش طعم نبود یکنواختی آب را دوست نداشت گاهی غر می زد که فضای کوچکی است.
- می دانی چیزی باعث شده که این جا دیگر اتفاق نمی افتد چیزی که ما بیرون از آب پیدایش کردیم پس من یقین دارم که از خود ما نیست.
بعد از آن هر روز از آب بیرون می پرید تا یک روز دیگر بر نگشت. من حتم دارم دیگر این روز ها به انتهای رودخانه جایی که تا بی نهایت آب است رسیده است جایی که هر روز یک اتفاق تازه وجود دارد.


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments اینکه داستان قشنگیه درش شکی نیست
گرچه موضوع تا حدی تکراریه اما منو جذب می کنه
اما آیا حتی برای یک بار هم برگشتید خودتون بخونیدش؟
جمله بندی ها واقعا بده
غلط های نگارشی بیداد می کنه
فعل و فاعل و مفعول به هم نمیاد


گرچه توی یه خونه اونچه که لذت بخشه و کیفیت زندگیه گرما و محبت اعضای خونواده س
اما اون خونه اگه ظاهر درستی نداشته باشه شاید هیچ وقت کیفیت و لذتی که توی اون خونه هست به درستی دیده نشه


message 3: by Yashar (last edited Jan 26, 2015 10:35AM) (new)

Yashar (yshoraka) | 10 comments به نظر من هم، همانطور که خانوم بنفشه گفته اند، باید از لحاظ جمله بندی ها و نگارش اصلاحش کنید.

غیر از این یک مشکل دیگه که من در این داستان دیدم، مربوط به این جمله بود " این رقص در فضایی خالی از ماده صورت می گیرد." . به نظر من وقتی داستان رو از زبان یک ماهی می نویسید (من برداشتم این بود که داستان از زبان یک ماهی هست) باید ماهی چیزهایی رو بگه که در مورد دنیای ماهی ها جایی داشته باشه. مگر این که داستان در یک فضای کاملا تخیلی و سوررئال اتفاق بی افته که این داستان این شکلی نیست. برای همین من فکر می کنم کلمه ماده مشکل داره. یا کلاً عبارت فضای خالی از ماده.

از این دو موضوع گذشته، داستان جالبی بود به خصوص که از زبان یک ماهی بود و فضایی داشت که در ادبیات داستانی ایران زیاد بهش پرداخته نشده. این که راوی داستان یا روایت بخشی از داستان از زبان یک حیوان و یا براساس دریافت های یک حیوان باشه.

یک نمونه خوبش در ادبیات ما که من خوندم "سگ ولگرد" صادق هدایت بود. به نظرم مرور اون داستان می تونه در بازنویسی این داستان خیلی کمک کنه، به این خاطر که فضای ذهنی یک سگ رو در اون جا خیلی باور پذیر ترسیم کرده

در ادبیات جهان هم باز یک نمونه خوبش که من خوندم، "دل سگ" بولگاکف بود. اون هم به نظر من می تونه در نوشتن این مدل داستان خیلی کمک خوبی باشه


message 4: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments banafshe wrote: "اینکه داستان قشنگیه درش شکی نیست
گرچه موضوع تا حدی تکراریه اما منو جذب می کنه
اما آیا حتی برای یک بار هم برگشتید خودتون بخونیدش؟
جمله بندی ها واقعا بده
غلط های نگارشی بیداد می کنه
فعل و فاعل و مفعو..."




دقیقا حرف شما درست است شرمنده حتی درست از رویش نخوانده بودم. واقعیت یک داستان خوب بیش از بیست بار بازنویسی می خواهد. زمانی این کار را می کردم اما این روز ها بیش تر از یک ساعت نمی توانم بنویسم و اکثرا بازنویسی نمی کنم برای همین نشر هم نمی دادم
اما سعی می کنم این یکی را باکمک نظرهای دوستان این جا بازنویسی کنم


message 5: by محسن (last edited Jan 28, 2015 03:20AM) (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments Yashar wrote: "به نظر من هم، همانطور که خانوم بنفشه گفته اند، باید از لحاظ جمله بندی ها و نگارش اصلاحش کنید.

غیر از این یک مشکل دیگه که من در این داستان دیدم، مربوط به این جمله بود " این رقص در فضایی خالی از ماد..."


آقای یاشار ممنون از راهنماییتان مخصوصا این که سگ ولگرد را خیلی وقت پیش خوانده بودم و اصلا یادم نبود که چه نمونه ی خوبی است و چه قدر کمک می کند.
از لحاظ نگارشی واقعا نیاز به کار دارد.
در مورد اون جمله هم حرف شما صحیح است اتفاقا خیلی دوست دارم هر چه سادهتر و هر چه بیشتر از زبان یک ماهی باشد. این اولین داستان از مجموعه ای است که در حقیقت لالایی ای است برای ماهیان آکواریومم :) باز هم اگر در مورد لحن داستان یا هر چیز دیگری ایده ای دارید که کمکم می کند خیلی خیلی خوشحال می شوم با من در میان بگذارید.
یک نگاهی هم به داستان خوب پنهان که گذاشتم بکنید خیلی خوشحال می شوم خیلی ممنون


back to top