داستان كوتاه discussion

60 views
داستان كوتاه > گرین کارت

Comments Showing 1-17 of 17 (17 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments الان یک هفته است که تو حال خودم نیستم . نه اینکه فقط خودم فکر کنم که حالم خیلی بده ٬ اینو همه میگن . من که دیگه اصلا به خودم فکر نمیکنم و نمیدونم تو چه حالی هستم . الان فقط به اون فکر میکنم .با خودم میگم : حالا وقتشه ! وقت اینه که به خودم نارنجک ببندم و برم وسط سفارت. فکر نکنم کار سختی باشه . نمیدونم اون ور چه خبره . شایدم به قول بعضی ها رفتم بهشت . شایدم هیچ . شایدم وقتی که مردم ٬ ازاین وضعیت راحت شدم. شاید وقتی به سفارت رفتم و گفتم که من عاشق یک شهروند شما هستم ٬ طبق قانونشون به من هم ویزا دادن . کی میدونه چی میشه ؟
باید یکی دیگه رو باز کنم . اجازه هست ؟
میدونین چرا ؟ چون دارم دوباره به اون فکر میکنم . میدونم اگه کمی بیشتر فکر کنم ممکنه کاری دست خودم بدم. اینطوری برای شما هم بهتره . شما به این حالت چی میگین ؟ ما میگیم مستی و راستی ! شما چی ؟ به آزاد شدن فکر و اینها ؟ تداعی آزاد فکر ؟ درسته ؟ فکر کنم اینطوری بهتر می فهمین تو عمق دل آدم چی هست . درسته؟ ولی در این مورد بهتره خودم بگم از کجا شروع شد . اولش فکر میکردیم شوخیه . تو سایت رفتیم و ثبت نام کردیم . ماه اکتبر بود . چه خوش میگذشت . از کافی نت که بیرون اومدیم٬ داشت برف می اومد . وقتی توی برفها راه میرفت ٬ صدای پاهاشو دوست داشتم . گاهی ام برمیگشت و منو نگاه میکرد .
این دیگه آخرین جرعه است. اجازه هست ؟
فکر کنم یک هفته شده باشه که از خونه بیرون نیومدم . جز حالا که اومدم پیش شما . یک جعبه بیست و چهار تایی سفارش داده بودم . میدونم تا این ها تموم نشه دست بر دار نیستم . شایدم دوباره سفارش بدم . الان صد و خورده ای { میس کال } دارم . هر چه بیشتر بهتر . اینجوری فکر میکنم واقعا مردم !
هر روز باهاش تلفنی حرف میزنم . اولش با حرف شروع میشه ولی آخرش فقط گریه است . اون گریه نمیکنه . فقط منم که گریه میکنم . همش میگم :
برگرد !
میگم :
به خدا ارزشش رو نداره . اگه بخوای گرین کارت بگیری و بعد منو بیاری پیش خودت ٬ سه سال طول میکشه . میدونم آرزوی هر دومون بود که بریم . ولی حالا هیچ آرزویی ندارم . فقط میخوام تو اینجا باشی . فقط میخوام ببینمت .
یک بار بهم گفت :
تو کلا شخصیت خود ویران گری داری . مهم نیست که چه کسی رفته یا که چه قدر دوسش داری . فقط بهونه ای میخوای که خودتو از بین ببری .

این کلمات رو از من یاد گرفته بود و حالا به خودم میگفت . بعد از این بود که حالم بد تر شد .
حالا نمیخوام که بهم بگین چی کار کنم یا نه ! الان اومدم اینجا و این دو قوطی رو هم باخودم آوردم . شما میل ندارین ؟

"چی؟! من......."

میدونین ! برای حرف زدن با شما باید کاملا خودمو رها کنم . به غیر از این ٬ کار دیگه ای نمیتونم بکنم . اون به من میگفت که تو این خراب شده حتی به روانپزشکها هم نمیشه اعتماد کرد ٬ ولی من به شما اعتماد کردم . پس من رو نصیحت نکنین . نظر شما چیه ؟ . برم سفارت ؟



message 2: by hasti (last edited Sep 24, 2009 08:30AM) (new)

hasti | 284 comments

من فدای تو
به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تودر افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچلچه ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
.
.


خط خطی جان
داستانت را دوست داشتم
و با خواندنش یاد این شعر زیبا از فریدون مشیری افتادم



مهدی عناصری  عناصری | 413 comments چه شعر قشنگیه هستی خانم
ممنون


message 4: by hasti (last edited Sep 26, 2009 10:26AM) (new)

hasti | 284 comments قابل شما و داستان زیبایتان را ندارد
گرچه باید از فریدون مشیری ممنون بود


message 5: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments داستان جالبی بود. نکته ی جالبش برای من این بود که از اول که آدم داستان رو می خونه دقیقن خودش به این مساله پی می بره که"تو کلا شخصیت خود ویران گری داری . مهم نیست که چه کسی رفته یا که چه قدر دوسش داری . فقط بهونه ای میخوای که خودتو از بین ببری ." و چند خط بعد اینو می خونه.
با توجه به این که از روانپزشک ها (!) اصلن خوشم نمیاد اینو دوست داشتم" حالا نمیخوام که بهم بگین چی کار کنم یا نه !"
و من یاد حرف فروغ افتادم که می گفت "مجنون عاشق نبود. به نظر من دیوانه بود."

مرسی
خسته نباشی


message 6: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments دیوانگی عالم شیرینی دارد.... ولی من فکر می کنم صبر بهتر از دیوانگیست؛ به ویژه وقتی با آبجو همراه شود
;)


message 7: by [deleted user] (new)

با اينكه خيلي تصوير سازي نشده بود ولي خوب آدم رو مي برد به عالم داستان

ممنون
:)


message 8: by [deleted user] (new)

hasti wrote: "

من فدای تو
به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تودر افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچلچه ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش"




دبيرستاني كه بودم هميشه بهار كه ميشد، صبحها از خونه كه به قصد دبيرستان مي زدم بيرون، بوي ياسها مستم ميكرد و اين شعر رو كه كامل حفظ بودم، اينقدر مي خوندم و راه مي رفتم كه ميديدم هوا داره تاريك ميشه و بايد برگردم به خونه

يادش بخير

مرسي هستي جان


message 9: by hasti (last edited Sep 28, 2009 03:47AM) (new)

hasti | 284 comments Azade wrote: "hasti wrote: "

من فدای تو
به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تودر افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچلچه ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو..."


من هم مثل شما و بقیه، با خواندنش
جریانی از همه ی حس های خوب دنیا
به قلبم جاری می شود

همه ی شعرهای فریدون مشیری اینچنین دلنشینند
قلمش همواره پایدار باد


message 10: by Ehsase_abi_2 (new)

Ehsase_abi_2 | 8 comments جالب بود


message 11: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments راستی این داستان خیلی خوب و همینطور به واقعیّت نزدیک بود؛ حالا دوستان باید بیان و بگن که بالاخره این داستان کوتاه بود یا نوشته ی کوتاه.... چون من که گفتم عمراً در این بحث شرکت نخواهم کرد

!!!

:))


message 12: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments داستان کوتاه خوبی بود
داستان کوتاه جذابی بود
داستان کوتاهی با نگاهی جذاب به یک مقوله تلخ زندگی
.
.
.
راستی تاکید بر داستان کوتاه بودنش در جواب بعضی هاست

:))


message 13: by [deleted user] (new)

بعضی عناصر داستان کوتاه را دارد:تا حدی تونسته
ذهن خواننده را روی تک تک جزئیات برای یافتن به نهایت تاثیر متمرکز کند،2_ به خاص و مشخص وابسته است، 3-شامل دریافت های حسی است که معنی شان را بدون اتلاف میرساند،4- دنیای افریده خود میماند5-رویداد داستان کوتاه در چارچوب زمانی و مکانی فشرده است6-
شخصیتها که تعدادشان اندک است و پرورانده نمیشوند و داستان از یک بزنگاه شروع میشود و با شتاب به راه می افتد این از جنبه فنی قضیه . اما چند انتقاد هم وارد است 1- نتونسته به عمق یا احساس عمق دست پیدا کنه یعنی به خواننده اجازه داده نشده که خودش چیزی را استنتاج کنه و پس زمینه را خیلی توضیح داده که به نظرباعث شده من خواننده خیلی به صداقت قهرمان داستان در مورد عشق باور نداشته باشم فقط اشارهکنم به این جمله از داستان "فقط بهونه ای میخوای که خودتو از بین ببری"
".
که بر عکس عبارات استفاده شده ، داستان حول تلاش برای حفظ خود" دور میزند تا از بین بردن خود.
و البته این صرفا دریافت حسی من است .



message 14: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments آره؛ ای کاش این آدم مست، مست تر می شد تا واقعاً « مستی و راستی » رو پیاده می کرد و بیشتر می شد باهاش ارتباط برقرار کرد


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments اینجا عدم ارتباط نزدیک رو اینطوری برای خودم توجیه کردم که چون شخصیت داستان از روان شناسی که باید محرم اسرار باشد میترسه نمیتونه راحت حرفهاشو بزنه

من طبق یک تجربه ای که از یک نفر راجع به زندگی خصوصی اش شنیدم متاسفانه این موضوع برای او ن پیش اومده بود که روان شناس اسرار زندگی اون رو با کس دیگری در میون گذاشته بود

البته یک موضوع لازم به ذکره که این داستان تا حدود زیادی واقعیت داره

در ضمن در این داستان یک سوال مهم رو میخواستم بپرسم ولی هیچ کس به جوابی به اون نداد
"آیا حوزه ی حفظ اسرار یک روان شناس در این حد باید باشد که اگر بیمارش خواست کسی را بکشد جعت چلوگیری اسرارش را فاش کند یا نه ؟"



message 16: by [deleted user] (new)

قاعدتا روانشناس باید طرف رو معالجه کنه که ادم نکشه


message 17: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments دوست عزیزم، من هم کم و بیش متوجه شدم که این داستان بسیار نزدیک به واقعیت است و آن را گفتم؛ اما سؤالی که شما قصد طرح کردن آن را در این داستان داشتید خوب هدایت نشده بود زیرا که خواننده آنقدر در روان شخصیت داستان فرو می رود که دیگر پیش کشیدن یک سؤال که آیا می توان به روانشناس ها اعتماد کرد یا نه جریان فکری ایشان را عوض نمی کند و این سؤال در پس پرده ی داستان قرار می گیرد

و اما پاسخ سؤال شما کاملاً بستگی به خود روانشناس و شیوه ی درمان وی و همچنین بیمار و دلیل اقدام به جنایت وی دارد. گاهی بیماری وجود دارد که به خاطر دلایل خاصی قصد دارد انسانی دیگر ( یا حتی خودش را ) بکشد. روانشناس در وهله ی اول سعی می کند این دلایل را از میان بردارد تا بتواند او را از این اقدام باز دارد. اما اگر به هر دلیلی این کار از عهده ی روانشناس خارج باشد، واقعاً دور از انسانیت است که او به خاطر فاش نشدن راز بیمارش حق زندگی را از کسی - حتی خود آن بیمار - سلب نماید

اگر دوست داشتید می توانید این بحث را در بخش گفت و گو ادامه دهید تا همه استفاده کنند و نظرات خود را بیان دارند

متشکرم


back to top