داستان كوتاه discussion

43 views
داستان كوتاه > نوستالوژی

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ava (new)

Ava | 100 comments مریض این صدا شده ام.

قاب پنجره ی اتاقش چوبیه. اما آبی نیست. خاکستریه. یه پنجره ی سه لته است که به کوچه باز می شه و سه تیکه اش می کنه. به قول خودش یه فیلم سه پلان است. شیشه هاش عجیب و غریب بخار می گیرند و بعد قطره ها با هم جمع می شند و شره می کنند. چوب پایه پوسیده. طاقچه نم کشیده و کناره هاش لیسه زده. تو یه محله ی شلوغ ایم. قدیمی.
با یه دست پرده ی توری رو، با این رنگ شیری ِ کهنه اش، کشیده ام جلوی خودم و نگه اش داشته ام. دست دیگه ام رو دور لیوان شیر کاکائوم می چرخونم. یه انگشت ام سوخته و قبل از این که دومی هم بسوزه بلندش می کنم.
پشتم وایساده و بند های پیرهنم رو تک تک ضربدری رد می کنه و می بنده. انگشت هاش رو روی جای هر بند می ذاره و خیلی آروم می کشه. ویرم می گیره. روی شیشه براش می نویسم: " حسام! تا حالا بهت گفته ام عاشق شده ام؟"
خوشش می آد.
-زبون نریز. ضایع است عاشق من نیستی.
بارون تند کرده. یه کم از شیر کاکائوم می خورم و فکر می کنم که همه چیزش محو شده. فکر می کنم چون رفته عزیز شده. با اون خاطره ی محو ِ مسخره اش. ولی خوب! مریض صداش بودم... سرم رو تکیه می دم به لته وسطی. سرما می زنه تو ییشونیم. می لرزم. دستش رو قیقاج از رو سینه ام رد می کنه و شونه ام رو می گیره.
از روی خونه ها دود بلند می شه. یه یاکریم از روی شیروونی ِ روبه رو جیغ می زنه و بال هاش رو می تکونه.
-عاشق یکی دیگه.
بند آخر رو محکم می کشه. غر می زنه: "خودخواه ِ دیوونه"

نمی دونم چندمین هفته است که تو هر سه لته پنجره داره یه بند می باره.



message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
چرا نوستالژی؟ عنوان داستان و انتخاب آن همیشه بر عهده نویسنده است چرا که خالق و مالک اوست اماشاید باید به عنوان ها هنرمندانه تر نیز فکر کرد.
البته شاید.


طيبه تيموري | 659 comments وقتي هرسه پلان اين فيلم لعنتي يه تصوير داره، اونم تصوير غمگين بارش يك بند، يه جاهايي حس كردم حسامي ديگه وجود نداره، دلم گرفت
داستانتان زبان آشنايي داشت، واژگان آشناتري هم. نمي دانم كجا از اين دست حرفها شنيده ام، همزادپنداريم با عنوان داستان از اين بابته
موفق باشيد


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments آوای عزیز
منهای نامی که برای این نوشته انتخاب کرده بودی و با مهدی توافق نظر دارم، این نوشته را بسیار مستحکم دیدم.
کلمات ساده و مانوس و امروزی که با لحنی ادبی و درخور تمزیج شده بود و فضاسازی بسیار دلنشین از خصوصیات بسیار بارز این نوشته است
نکته مثبت دیگر بیان یک قطع از زندگی بود که برای همه ملموس است ولی بیانی کلیشه ای نداشت و شخصیت سازی آنچنان در متن حل شده بود که اصلا ظاهری نمی نمود ولی در روح داستان کاملا جاری بود
یکی از نکته های بارز فضاسازی استفاده بجا و نمادین از رنگها و شرایط محیطی بود که با خودش گرد ناامیدی کم رنگی بر روی همه نوشته می پاشید
و البته یک شروع جذاب و کشنده
نکته ای که به عقیده من جای کار بیشتری داشت، نماد پجره سه لت بود که در ابندا به صورت یک المان اصلی خود نمایی می کرد ولی در پایان پرفروغ نوشته بسیار کم اهمیت می نمود
ببخشید اگر زیادی نوشتم، بعضی وقتها از دستم در می رود.


message 5: by hasti (new)

hasti | 284 comments خواننده با راوی داستان یکی میشه و در کلمات او غرق میشه تا جاییکه میشه خود راوی.دقیقا همون همزادپنداری که تی تی اشاره کرد
همونطور که اشکان گفت رنگ خاکستری و پایه ی پوسیده ی پنجره یا پرده ی کهنه ی شیری رنگ و.. فضای غم آلودی به داستان میبخشه که حس راوی رو به طور غیرمستقیم منتقل میکنه

تنها چیزی که حقیقت مداری چندانی نداره و اجازه ی ارتباط نمیده دیالوگ آخر حسامه که به صورت یه غرغر ساده بیان میشه .در حالیکه انتظار میرفت عکس العمل شدیدتری رو نشون بده

گرچه قبلا دیالوگ(ضایع است عاشق من نیستی)نشان دهنده ی آمادگی حسامه واسه شنیدن (عاشق یکی دیگه)و از سورپرایزشدن خواننده_نسبت به عکس العمل حسام_ تا حدی جلوگیری میکنه

به طور کلی آوا جان از خواندن این داستان خوب و قوی لذت بردم
با تشکر


message 6: by Ava (new)

Ava | 100 comments Mehdi wrote: "چرا نوستالژی؟ عنوان داستان و انتخاب آن همیشه بر عهده نویسنده است چرا که خالق و مالک اوست اماشاید باید به عنوان ها هنرمندانه تر نیز فکر کرد.
البته شاید."


شاید به خاطره این هوا. همیشه برای من همین حس رو داره.


message 7: by Ava (new)

Ava | 100 comments فکر نمی کردم نظر اعضا در موردش مساعد باشه. خوشحال شدم.
بله، موافقم. پنحره جای کار بیشتری داره.
تو این فضا عکس العمل شدید در همین حده هستی جان:)
زینب فکر کن من قلمم عالی باشه
تی تی از شما هم ممنون. اسمتون به گیلکی به معنای شکوفه است.




message 8: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
زيبا بود
زيبا
با اينكه هست
ولي نمي دونم چرا بعضي چيزارو به عنوان داستان نمي تونم قبول كنم


message 9: by Ava (last edited Sep 02, 2009 03:33AM) (new)

Ava | 100 comments Behzad wrote: "زيبا بود
زيبا
با اينكه هست
ولي نمي دونم چرا بعضي چيزارو به عنوان داستان نمي تونم قبول كنم "


ممنون
البته من هم این نوشته رو تو فولدر نوشته های کوتاه گذاشته بودم ولی مدیرای گروه آوردنش این جا.


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من این مطلب رو جابجا کردم و معنقدم داستان کوتاه هست.


back to top