داستان كوتاه discussion

98 views
نوشته هاي كوتاه > وقتي قصه ام مي شوي

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

طيبه تيموري | 659 comments امروز قرار است قهرمان قصه ام را خودم انتخاب كنم. حالا كه دستم به تو نمي رسد، پس مي آورمت در اين قصه و هركاري دلم بخواهد مي كنم. مثلاً آن روز زمستاني توي خيابان وليعصر را بازنويسي مي كنم، لباس مشكي را از تنت در مي آورم و بجايش آن پيراهن صورتي را كه خودم برايت خريده ام تنت مي كنم، و بجاي اينكه سرت را برگرداني و مرا نبيني، ترا با نگاههاي خيره مي نويسم كه دستم را گرفته اي و مي بري و مي بري و ديگر هيچوقت به آخر هيچ قصه اي نمي رسيم. امروز قرار است برايم گل بخري و مدام به خط داخلي ام تلفن كني و رشته تمام اين بغض هاي كهنه را پنبه كني. امروز چها نمي كنم با اين داستان و با تو ....اگر رئيس محترم ساعتي مرا به حال خودم رها كند كه ترا بنويسم


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments و وقتی... قصه تمام شد
و وقتی...
کلاغه به خونش نرسید
و وقتی ...هرچی گفتم دروغ بود
.
.
.
من دوباره
چه تنها ترینم
.
.
.
می دانی
غنچه ای هست
که شاید هرگز نشکفد ...
.
.
.
قلمت همواره چنین زیبا


message 3: by Adelle (new)

Adelle | 43 comments کاش میشد فقط یه بار هم که شده به تن قصه ها لباس واقعیت بپوشونیم کاش دست من و تو بود


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود .
دیشب شب عجیبی بود‌
٬‌ تو نزدیک بودی و ماه دور .
من به ماه نگاه میکردم و تو به من .
میدانی ٬ من دیشب مست نبودم .
من هیچ شبی مست نبودم.
من میدانم که دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود
. من میدانم که دیشب شب عجیبی بود .
شب خیلی عجیبی
.
دیوونه

:)


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خیلی زیبا بود


message 6: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments اگه اینارو بتونیم قصه کنیم و بعد خودشونم تو واقعیت دقیقا همون بشن که خواستیم و حسابی هم راضی باشن که ما تعیین کردیم چی باشن و بعد ما هم همون بشیم که اونا خواستن و بتونیم هممون با این دیکته شدن زوری کنار بیایم...بعدش دیگه نمیتونم بگم که خوبه یا بد خوبیش اینه که از یه چیزایی خیلی لذت میبریم ولی بدیشم اینه که کم کم میفهمیم همه ربات شدیم و آدم کوکی هستیم البته دیگه اگه اون وقت همینم بفهمیم...نوشته جالبی بود


طيبه تيموري | 659 comments از همه دوستان بخاطر نظراتشان سپاسگذارم. گاهي اگر پاسخي به نظري داده نمي شود دليل بر فراموشي و ناديده گرفتن نيست. روي همه نظرات موثر فكر مي كنم و سعي مي كنم در خودم سازندگي ايجاد كنم. به هر حال باز هم سپاسگذارم


message 8: by [deleted user] (new)

خيلي خوشم اومد. مرسي واقعا.
فقط به نظرم اگه كلمه ي
مثلا
رو نداشت واقعي تر مي شد

قلمتون هميشه شيوا


message 9: by Baharan (new)

Baharan Molaie  (BaharanM) | 11 comments
کوتاه و زیبا بود ... مثل نوشته هایی که دوسشون دارم ...نمی دونم چرا با نوشتت احساس نزدیکی کردم


به آرامی بر سر بالینم بیا ... اندکی آهسته تر گام بردار که وقتی شتاب می گیری حس می کنم از من دور می شوی ... انگار تو را از دست می دهم ... و آنگاه می ترسم ... اما محکم قدم بردار که کابوس ها را می رانی ... شاخه گلی که همیشه یادت می رود را در گلدان همیشه خالیم بگذار ... و اندکی درنگ کن ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست
بعد آن دیگر من می مانم و این درد ... من می مانم و دنیایی تنهایی ... من می مانم و این گلدان همیشه خالی ... کابوس ها بازمی گردند ... راه تختم را پیدا می کنند ... حریصانه به بالینم می آیند و با من هم آغوش می شوند ...
لبخندت را نگه دار ... می دانم لازمت می شود ... قدرت باور واژه ها را از دست داده ام پس سکوت کن ... سکوت من نیز اختیاری نیست ... که همیشه نمی توان همه چیز را به زبان آورد ... فقط لحظاتی آرام کنارم بمان ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست



message 10: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments منم دوست دارم یه روز داستانش کنم چون دستم حتی اگه بهش برسه فایده نداره ...

خیلی خیلی لذت بردم!!


message 11: by Athareh (new)

Athareh (athareh_22khyahoocom) | 34 comments عالي بود


message 12: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments اي كاش مي شد هميشه همه چيزو با قلم خودمون نقاشي كنيم، ولي حقيقت غير از اينه.
زيبا بود


message 13: by Ehsase_abi_2 (new)

Ehsase_abi_2 | 8 comments خیلی دوستش داشتمو زیبا بود .


message 14: by Ehsase_abi_2 (new)

Ehsase_abi_2 | 8 comments یک کاری کن که میتونی.


message 15: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments کوتاه و زيبا بود
لايق آن هستي که نوبل رو در کارنامه ات داشته باشي
مرسي بسيار لذت بردم


طيبه تيموري | 659 comments حالا روزهای زیادی از این آرزو گذشته
دارم به این فکر می کنم که چه خوب شد قصه ام نشدی
و همان ته خاطره ها جا ماندی و هر وقت که دلتنگت شدم برگردم و تماشایت کنم
...
چه خوب شد که دست من و تو نبود و این کبودی های غم انگیز که زیر چشمانم حلقه زده را نمی بینی، مرا نمی بینی که چقدر رنگ واژه هایم تکیده شده اند و دستانم هرچقدر هم مهربان باشند لایق تو نیستند
...
چه خوب و چه بد
فرقی ندارد برای تو که چادر چروکیده ی زنی که آهسته می گذرد، چقدر عطر مرا می دهد
بگذار بگذرم....



back to top