داستان كوتاه discussion

27 views

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments قیچی صدای کلاغ کاغذ آبی آسمانم
را درید../ بیاد آوردم که ساعت 5 قراری دارم
با دوستان در بلندترین خیابان شهر که چتر سبز درختانش سرپناه همیشگی ما بود ...و


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments و عجب زیبا بود آن شهر دود گرفته خفته در بستر غبار که من به او با دو چشم و او به من با هزاران چشم می نگرسیت و چه خالی بود جای آنهایی که ساعت پنج در روزهای پیشین با هم آنجا شهر خاکستری را می پاییدیم و او نیز ما را و افسوس...!؟


message 3: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments این قصه ء قرار
ماند همی جوان
تا هست آدمی
تا هست عالمی ..
.
.
.
چکیده ءبسیار زیبایی بود



back to top