داستان كوتاه discussion

24 views
نوشته هاي كوتاه > سیزده شوالیه

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments دور میز نشستم به تک تک چهرهای شوالیه ها نگاه کردم
در پشت چهره ی هر کدومشون یک دنیا حرف بود
اول چشمم به محمد افتاد سرش را کج کرده بود و نگاهش در دور دست سیر می کرد
دوم به صورت مهتابی نگاه کردم
در پشت نقاشی های رنگی انسانها از این بوم به آن بوم میرفت
مهدی را دیدم لبخندی نامحسوس را در چهره دارد
به حمید نگاه کردم ابرویش را بالا برده بود و داشت کلاه از سر بر می داشت
به نبی خیره شدم
هیچ چیز در چهره نداشت جز سکوت
به آرزو نگاه کردم
افکارش در پشت غباری پنهان شده بود
بهزاد را در دم در دیدم
چمدان به دست با نقابی تیره بر چهره و بادی در پشت سر
ماریا ، چشمان معصومش مرا تحت تاثیر قرار داد
محمد ، آتشین اما با صدایی رسا
دلارام ، آرامشش به من هم تسلی می دهد
اشکان ، پشت به من و در کنار آبشار و در فکر آبشار
رز، دست به دعا و زمزمه ای در دل
آخر
خودم


message 2: by Farzan (last edited Aug 26, 2009 12:30PM) (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments ---------------------------
دوستان من این مطلب را بر اساس تصاویر نوشتم


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments جالب بود فرزان. فقط من به آبشار فکر نمی کردم


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
چمدان و نقابي با بادي در بكراندم
اونم درست دم در
بايد دلهره آور باشه
واي طفلكيا


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments بهزاد سعی کردم
چیزی که دیدم بنویسم
در مجموع طنز بود


message 6: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments شوالیه های دست بر قلم ...
سوار بر اسب خیال ...
در بالا و پایینی
کوههای زندگی ...

.
.
.
.
طنز خوبی بود



back to top