داستان كوتاه discussion

42 views

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments قاب دوره ی ویکتوریایی توی دستش گرفته بود
و به چهره های خندان توی قاب نگاه می کرد
همه دور و برش نشسته بودند
خاله ها ، عمه ها ، دایی ها ، عموها
همه و همه
مامان و باباش
خواهر وبرادراش
پدربزرگ و مادر بزرگش
قاب را نزدیکتر گرفت
بعضی هاشون لبخند میزدن
بعضی هاشون دست تکون می دادن
یکی دوتا شون اخم کرده بودند
در همون لحظه
یکی یکی از توی قاب محو میشدن
و به دیوار روبروش اضافه میشدن
اما این دفعه نه با لبخند
خیلی جدی با یک روبان مشکی در کنارشون
آنقدر به قاب نگاه کرد تا
فقط خودش تنها در وسط قاب موند



message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments نوشته مستحکم و خوبی بود. لذت بردم
خوشحالم که دوباره دستت به نوشتن باز شد


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments منم خوشحالم
وقت پیدا کردم
بنویسم
ننوشتن خیلی سخته


message 4: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments : (


message 5: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
مسافراني هستيم
كه در آخر آخرين واگن قطار
قاب مي گيريم فرار ريل هاي زندگيمان را
________
لذت بردم



message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments از بهزاد و ایده و اشکان که خوندن ممنونم


message 7: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments کاش می شد بودن هم به
اندازه ء بودن در قاب عکس
زیبا و خاطره انگیز بود
.
.
.
.
یک متن بسیار زیبا
خیلی ممنون
فرزان عزیز


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments آرزو ممنونم که هر دو نوشته را خوندی


طيبه تيموري | 659 comments لطفاً از اين قاب خارج نشو، براي مهماني خداحافظي حتي مي خواهم روبان مشكي را به موهاي تو ببندم


احساس غريبي از رفتن
و از دست دادن داشت


message 10: by [deleted user] (new)

موضوع اگر در قالب احساس بیان میشد تاثیرش بیشتر بود ولی بصورت توصیفی بیان شده بود و به نظرم فاقد ایجاد احساس بود


message 11: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments خيلي زيبا يه حقيقت تلخ رو كه براي همه اتفاق ميوفته تو چند جمله ي كوتاه بيان كرديد.


message 12: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments صفورا جان این احساس نویسنده را نشون میده
شما اگر کارهای قبلی من را می خوندید
می دیدید که این سبک کارهای منه
که به صورت خاطره وار نوشته هام را تعریف می کنم


message 13: by [deleted user] (new)

فرزان عزیز ، نوشته شما باید بتونه احساس را به من خواننده از تجربه شخصی تان منتقل کنه طوری که من احساس را دریافت کنم. مغز نمیتونه همه این ادمهایی که ذکر کرده ای یکجا دریافت کنه درحالی که قصه کوتاه را باید سریع و انا در جا درک کنه و گرنه در حد یک موضوع شخصی میماند


message 14: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments صفورای عزیز
تعداد آدمها در نوشته گفته نشده
فقط من گفتم بعضی هاشون دست تکون میدادن و بعضی هاشون لبخند میزنن
درک این نوشته اینقدرها هم سخت نیست
نیاز به گفتن تعداد آدمهای داخل قاب نداره
در ضمن این یک نوشته ی کوتاهه و فرق داره با داستان کوتاه


message 15: by Mashi (new)

Mashi | 26 comments من تمام روزهای بی نفس پرکلاغی را در چارچوب گذشته های پست قاب می گیرم و فراموش می کنم...


back to top