داستان كوتاه discussion

47 views
نوشته هاي ديگران > غرور/سیمین بهبهانی

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments سالها پیش از این به من می گفتی
که مرا هیچ دوست میداری؟
گونه ام سرخ شد زگرمی شرم
شاد و سرمست گفتمت »آری«

باز دیروز جهد می کردی
که زعهد قدیم یادآرم
سرد و بی اعتنا تراگفتم
که دگر دوستت نمیدارم

ذره های تنم فغان کردند
که خدارا دروغ می گوید
جز تو نامی زکس نمی آرد
جز تو کامی زکس نمی جوید

ته گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو دانند عالمی که مرا
دردل و جان هوای دگر نیست


درنگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی زمهر خالی بود
لیک تا پوشم از تو دیده ی من
بر گل رنگ برنگ قالی بود

دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زانکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم نمیداری




message 2: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments عالی
منم لذت بردم


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


عاليه... چند بار خوندم و خوندم و خوندم

نميتونم براش نظري بدم

ممنون آرزوم





back to top