داستان كوتاه discussion

85 views

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by hasti (last edited Aug 20, 2009 01:28AM) (new)

hasti | 284 comments می گفت هیچوقت دروغ نمیگه.ولی من میدونستم با یه نگاه عاشق شده.میدونستم دختر مورد علاقه اش کیه.همونی که روژ لب قرمزش روی لبهای ظریفش خودنمایی میکرد و مانتوی بلند مشکی اش که یه کمی توی باسنش تنگ میشد توجه هرکسی رو به قدمهای آرومش جلب میکرد.توجه هرکسی مخصوصا قاسم.می گفت بار دومه که میبیندش.بار اول فقط یه نگاه گذراکرده ولی بلافاصله بعدش با تعجب برگشته و یه نگاه دیگه رو هم- از سر تحسین- نثار دختره کرده.دختره ولی نفهمیده.این بار هم نفهمید.فقط آروم از جلوی ما رد شد.با اون روژ قرمز خوشرنگ و مانتوی یکمی تنگش.

بهم گفت" (نگاش کن. نظرت چیه؟ ).نسیمی رو که از چمن های ترو تازه ی پارک بلند میشد و به صورتم میخورد دیگه حس نمیکردم.فقط به روبرو خیره شدم.چندتا پسر بچه- آزاد و شاد - داشتند توی زمین بسکتبال به نوبت توپ رو نوی سبد می انداختند.یکدفعه دلم هوای روزای گذشته رو کرد.انگار هزار سال ازم فاصله گرفته بودند روزهایی که بچه بودم و تمام دل مشغولی هام بازی بودو بچه های همسایه.حالا چی؟ کجام؟ روی یه نیمکت.با قاسم.در حالیکه اون دختر با روژ خوشگلش و صورت معصوم و بی خبرش که با یه مقنعه ی مشکی قاب گرفته شده داره از جلوی ما رد میشه.کاملا اتفاقی.برای بار دوم.

نگاش کردم.خوشگل بود و آروم.گلوم سنگین شد.چی باید میگفتم. به زور گفتم :خوبه. و به روبروم خیره شدم تا اون با قدمهای آرومش کم کم دور شد.

دستی به ریش های بلندش کشید و گفت: (زینب جان پاشو بریم دیگه.هنوز حلقه رو هم نپسندیدیم.دیر میشه.مامانت نگران میشه. ) چادرم رو روی سرم محکم کردم.بلند شدیم و در امتداد اون قدم های آروم قدم زدیم.با خودم عهد بستم دیگه هیچوقت اینجا نیایم.



message 2: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments داستان کوتاه خوبیه
ولی من فک می کنم وقتش شده از این فضاهای تکراری
از این جو تکراری بیایم بیرون

بذاریم کلمه های داستان هم نفس بکشن
به موضوعات جدید تر فک کنن




message 3: by hasti (new)

hasti | 284 comments من باور دارم مادامی که یه موضوع در جامعه هست و هنوز باشند افرادی که با این موضوع دست و پنجه نرم کنند پس باید در موردش شنید و نوشت و گفت تا توی هیاهوی مشکلات نو ظهور گم نشه.
یه درد شاید تکراری بشه ولی همیشه درد باقی میمونه

به هر حال ممنون که خوندی و نظرت رو گفتی ایده جان


message 4: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments موضوع خوب و پر از چالشیه . اتفاقا من هم موافقم که این موضوعات هر چند به ظاهر تکراری باید مدام به رخ کشیده بشن . با منطق من خواننده جور در نمی یاد یه ادم البته از نوع سالم همچین سوالی رو از همسر ایندش بپرسه : نگاش کن نظرت چیه ... فکر می کنم بهتر بود برای نشون دادن اینکه مرد حواسش جای دیگریه از پرسش دیگری یا وضعیت دیگری استفاده می کردی که غیر مستقیم این موضوع رو نشون بده.
جملات خوبن .عنوان داستان می تونست بهتر انتخاب بشه . موفق باشید. والسلام



message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments با اینکه موضوع تکراری رو نباید داستان کرد موافق نیستم تکراری ترین
موضوع رو میتوان به جدید ترین زاویه دید
مثلا در مورد همین داستان اگر وقت بیشتر روی داستان گذاشته میشد یه داستان جدید و بکر از آب در میومد
اینطور موضوع هارو باید با شخصیت سازی و فضاسازی خوب جبران کرد

به نظر من این داستان فقط باید از ذهن راوی میگفت و هیچ نقل قولی از نامزد راوی گفته نمی شد به نظر من این طور داستان قوی تر میشد

راوی کمبود هایی رو که تو خودش احساس میکنه تو شخصیت دختری که دو بار توجه نامزدش رو به خودش جلب کرده میبینه
نامزد دخترنباید شخصیت خودش رو هم برای ما خواننده ها و هم برای نامزدش لو بده با گفتن نظرت چیه
قطعا راوی با حس زنانه ی خود متوجه این نکته شده و فقط ذکر رفتار مرد میتونست عمق بیشتری به داستان بده

با سارا موافقم که گفتگو ها حقیقت مانندی ضعیفی دارند و باعث ضعف داستانند




message 6: by hasti (new)

hasti | 284 comments این داستان در واقع الهام گرفته از یه اتفاق هست که توی دنیای واقعی اتفاق افتاد و بعد روی کاغذ اومد.من سعی کردم به دیالوگ های واقعی وفادار بمونم که با توضیحات شما دوستان شاید تصمیم درستی نبوده وبه داستان لطمه زده.به هر حال این اولین داستان کوتاه منه و همین قدر که شما بزرگواران می خونید و نظر میدید باعث خوشحالی منه.حتی اگر سرتاپا انتقاد باشه.امیدوارم با کمک شما دوستان اهل فن بتونم کارهای بهتر و قوی تری ارائه بدم


طيبه تيموري | 659 comments سلام
كمي آدم دلش مي گيره بعد از خواندن داستان اما راستش برايم باور پذير نيست. من اگر عاشق كسي بشم نامزدم را وارد بازي نمي كنم، ساده لوحانه ازش نظرشو نمي پرسم، اونم درست زماني كه اول راه زندگيمه
انتخاب يك اسم قديمي براي زن، و مواجه كردنش با موجودي كه از نظر ظاهري زيباتر و جذاب تر به نظر مياد. اين تقابل كمي بيرحمانه است، در جايي كه به نظر ميرسه از زن داستان داشتن چنين ويژگيهايي طلب نميشه و اگر چنين ظاهري مطلوب مرد است پس چرا به زبان نميايد؟ پس نقش ويژگيهاي باطني چه مي شود؟
چالش در اين مقوله ها به موضوعاتي بر مي گردد كه قابل اصلاح نيست
رژ قرمز و مانتوي تنگ را هركسي مي تواند داشته باشد


موفق باشيد


message 8: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments کوتاه و جالب بود


message 9: by hasti (new)

hasti | 284 comments تیتی جان شما و بقیه دوستان به نکاتی اشاره کردید که من عمدا وارد داستان کردم.نمیدونم درسته که داستان بعدا توسط نویسنده برای خواننده گان توضیح داده شده و باز بشه یا بهتره اجازه بدیم تا هرکس برداشت شخصی خود را از داستان داشته باشه.
از طرفی شاید نیاز به باز کردن داستان برای خواننده در واقع ضعف نویسنده بوده که نتونسته مفهوم را در قالب کلمات داستانش بگنجانه.
اگر دوستان اهل فن منت بذارن و بیشتر در این رابطه توضیح بدن ممنون میشم.

به هر حال...

1. اینکه مرد به راحتی نامزدش را در جریان ماجرا میذاره یعنی صادقانه میگه که برای بار دوم (دختره) را مبینه ویا حتی نظر نامزدش را جویا میشه این به این خاطره که چنانچه در اول گفته شد مرد/به دلیل تیپ شخصیتیش/ اهل دروغگویی نیست و با این کارها میخواد راستگوییش را به نامزدش و مخصوصا به خودش ثابت کنه تا وجدان درد نگیره یا احساس گناه نکنه

2.گفتن اینکه (نظرت چیه) با یه حالت کاملا عادی نشاندهنده ی وقاحت مرد هست .او با اینکه نامزدش کنارش نشسته به راحتی به خودش اجازه میده در مورد دختر دیگری اظهار نظر کنه و فکر میکنه همینکه به نامزدش دروغ نمی گه کافیه و کار اشتباهی انجام نمیده به همین دلیله که دوستان در نظرات خود گفته اند (آدم دلش میگیره)یا حتی میگن(برام قابل قبول نیست.)زیرا وقیح بودن به این شدت برای هیچکس و مخصوصا زینب قابل قبول نیست و مستاصل شده و بنابراین پیش خودش فکر میکنه(چی باید میگفتم)

ودر جواب سارای عزیز احتراما باید گفت از کجا معلوم که این آدم به ظاهر سالم در باطنش هم سالم باشه.اصلا جایی اشاره نشده که این آدم سالمه یا نه و خود خواننده باید اینو از دل داستان دربیاره.
3.دختری که توجه مرد رو جلب کرده در واقع تیپ و شخصیتی امروزی داره و اونقدرها زننده نیست که توجه کسی رو اینطور جلب کنه به غیر از قاسم.در واقع نامزد قاسم از نظر ظاهری کاملا هم تیپ خودشه و به همین دلیله که دارن با هم ازدواج میکنن ولی در باطن میبینیم که قاسم خودش رو نزدیکتر به اون دختره میدونه ولی به هرحال برای قاسم و آدمای اطرافش ظاهر مهمتره.شاید اگر ظاهرسازی این افراد اینقدر براشون مهم نبود و اینقدر خودشون رو اسیر اعتقادات ظاهری نمیکردن الان به جای زینب اون دختره کنار قاسم نشسته بود چنانکه زینب هم اینو حس کرد و این نکته ی اصلی داستانه.

با تشکر از همه ی دوستان خوبم که زحمت کشیدن و داستان رو خوندن و مخصوصا اونای که نظرات خوبشون رو گفتن.



message 10: by hasti (new)

hasti | 284 comments راستی آقا محمد شما اشاره به فضاسازی و شخصیت پردازی بهتر کردین.اما به نظر من این داستان میطلبید که کوتاه و خلاصه گفته بشه و اگر توصیفات اضافی آورده میشد داستان بی علت به درازا کشیده میشد. اگر اشباه میکنم خوشحال میشم در این مورد بیشتر توضیح بدین

در مورد دیالوگ ها هم که دیالوگ اول رو توضیح دادم.دیالوگ دوم هم باید باشه تا خواننده متوجه ی رابطه ی قاسم و زینب بشه و همینطور گفتن (زینب جان) بعد از این همه وقایع دردناک برای زینب ظاهرسازی کاذب مرد رو بهتر بازگو مینه

در ضمن گفته بودم که سعی کردم تا حدودی به دیالوگهای واقعی وفادار بمونم.

با تشکر


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب البته با توضیحاتی که شما برای داستان دادید این دیالوگ ها لازم و حیاتی هستند

اینجا درون مایع داستان این جملس
خیلی ها خیای پستند
و در واقع هر طرز فکری داشته باشی هر طور به داستان فکر کنی چیزی بجز پستی شخصیت قاسم گیرت نمییاد

منظور من از اینکه گفتم دیالوگ از زبان قاسم گفته نمیشد جمله نظرت چیه بود و بس
این جمله هرچند ممکنه واقعی باشه ولی داستان رو محدود میکنه و برای خواننده هیچ راهی نمیمونه جز قبول داستان

حالا فرض کن قاسم این جمله رو نمیگفت
بسته به من خواننده بود که چطور فکر کنم

ممکنه که بگم این زینبه که بیخودی حساسه و این حس تقریبا تو زن ها مشترکه
یا بگم
عجب مرد خریه حد اقل جلو زنش اون جوری اون دختره رو نگاه نمی کرد
یا بگم زینب درست فکر میکنه قاسم عاشق اون زن شده

به همین راحتی با نیاوردن جمله نظرت چیه میشه به خواننده حق فکر کردن داد و داستان رو عمیق کرد

در مورد فضاسازی باید بگم صدای خنده های پسرهایی که بسکت بازی میکردند و نسیمی که به صورت زینب میخورد عالی بود
و اگه کمی بیشتر به پیرامون این دوتا میپرداختی بهتر بود تا اینکه به فکر هایی که تو ذهن زینب بود رو توضیح بدی

.یکدفعه دلم هوای روزای گذشته رو کرد.انگار هزار سال ازم فاصله گرفته بودند روزهایی که بچه بودم و تمام دل مشغولی هام بازی بودو بچه های همسایه

به نظر من اینها هیچ ربطی به خواننده نداره
خواننده وقتی میخونه که زینب بعد از نظر بازی قاسم خیره شده تو صورت خندان و بازیگوش پسر ها
دقیقا خودشه که با مقایسه دوران بزرگ سالی و بچگی دلش هوای سادگی بچگی رو میکنه

توی اینطور داستان ها به نظر من نباید توی ذهن شخصیت ها رفت در واقع حیفه که ما بدونیم زینب به چی فکر میکنه

باز میگم خواننده اگه شخصیتی مثل زینب داشته باشه خوب مثل اون فکر میکنه
و اگه شخصیت دیگه ای داشته باشه به چیز دیگه ای فکر میکنه

من برای این داستان راوی دانای کل رو پیشنهاد میکنم
ممنون که به نقد ها اهمیت میدید





طيبه تيموري | 659 comments اگر دوستان اهل فن منت بذارن و بیشتر در این رابطه توضیح بدن ممنون میشم.

هستي جان ازاينكه جسارت كردم عذر خواهي مي كنم


message 13: by hasti (new)

hasti | 284 comments تی تی جان مثل اینکه ناراحت شدین ولی نمیدونم چرا. منظورم این بود که کسایی که در این رابطه تجربه و مطالعه دارن و میتونن نظر کارشناسی بدن و یا نقادان حرفه ای در برطرف شدن ابهامات و سوالاتمون بهتر میتونن کمک کنن(مثل آقا حمید و آقا مهدی و تعداد دیگری از دوستان که فکر می کنم گروه داستان کوتاه به همت اونا پایه ریزی شده) .چراکه من خودم هم اصلا تجربه ی زیادی ندارم ولی شده گاهی در مورد داستان بقیه نظرات شخصیم رو بدم.
به هرحال من قصد بی احترامی به هیچکس رو ندارم و از نظرات همه ی دوستانم هم استقبال میکنم و به خودم و بقیه توصیه میکنم برای پیشرفت بیشتر کارمون اینقدر دل نازک و زودرنج نباشیم.

نظر شخصی آرش خان هم محترمه

با تشکر


message 14: by hasti (new)

hasti | 284 comments آقا محمد حالا متوجه شدم چرا اصرار بر اضافه بودن جمله ی (نظرت چیه)رو داشتین.واقعا ممنون از توضیحات کارشناسیتون.اگر باز قسمت شد و دست به قلم بردم از تمام نکاتی که گفتین استفاده میکنم.مثل حق فکر کردن خواننده- فضا سازی- کندو کاو ذهن شخصیت ها و...
باید چندین و چند بار نظرتون رو بخونم تا حسابی آویزه ی گوشم بشه.منم از شما ممنونم که وقت میذارین و با این دقت نوشته های من و بقیه رو نقد میکنین

پایدار باشین(مخصوصا تو گروه داستان کوتاه




طيبه تيموري | 659 comments هستي جان دل نازكي در اين مقوله معني نداره، تنها خواستم يادآوري كنم پيشداوري انسانها رو دچار سوء تفاهم مي كنه. ملاك توجه و اهتناي ما به نظرات ديگران نبايد بر اساس عناوين و موقعيت ها باشه. در ضمن وقتي امكان گذاشتن كامنت براي همه باز باشه اين سوء تفاهم ها پيش مياد. در ضمن در مقابل انتقادات حتماً نبايست توضيحي داده شود هستي جان، برات آرزوي موفقيت دارم و منتظر كاراي بعديت هستم


message 16: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
به نظرم داستان خيلي زياد دخترونه بيان شده
پس چيز زيادي ندارم كه براش بگم
ولي به نظرم اكثر بحث هايي كه اينجا شده بيشتر راجع به اخلاق دختر و پسره تا طرح و نقشه و نوع عنوان كردن داستان
كه فقط محمد جان مقداري به قالب اصلي داستان و نوع نوشته اشاره كردن كه مثل هميشه كامل و خوبه
در مورد توضيحات بعدي بايد بگم داستان بايد خودش گوياي همه چيز باشه چون نويسنده نمي تونه هرجا داستانش ميره دنبالش بره و توضيح بده
ولي صحبتي كه دارم در مورد نقد پذيريه
و خيلي كوتاه و شايد در لفافه مي گم
چيزي كه ما مي نويسيم داستانه نه عريضه
و ما سعيمون بر اينه كه نويسنده باشيم نه وكيل مدافع
پاينده باشيد
ديوونه


message 17: by hasti (new)

hasti | 284 comments دیوونه جان متوجه ی حرفات شدم.
به روی چشم


message 18: by hasti (new)

hasti | 284 comments دوستان خوبم:

ایده جان
.
سارا جان
.
.
محمد خان
.
علی آقا
.
.

تی تی جان
.
آرش خان
.
.
دیونه جان


از نظرات همتون تک تک سپاسگذارم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments راستش من هیچی از داستان نفهمیدم
با اینکه 3 بار خوندم .منظور واقعی نویسنده رو متوجه نشدم
ولی دیالوگها خوب بیان شده بود


message 20: by Shaghayegh (new)

Shaghayegh tabatabaei | 2 comments سلام من عضو جدیدم راستش 1 ساله دارم روی داستان کوتاه و مستند سازی جدی کار می کنم و از نظر من این نوشته یه طرح اولیه هست و ازاین راهنمایی ها می شه استفاده کرد تا یه داستان کوتاه کامل ایجاد بشه و در این گروه راهنماییهای خوب زیاد هست
همیشه
پیروز
باشید


back to top