داستان كوتاه discussion

29 views
داستان كوتاه > ذهن خالي

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments هرچقدر به ذهنش فشار مي آورد چيزي براي نوشتن نداشت.نمي توانست افكارش را متمركز كند،ذهن او خالي از پر بود.
نمي دانست چگونه بايد همه ي آن حجم عظيم مطالب را جمع بندي كند و به روي كاغذ بياورد.
قلم را به روي كاغذ پرتاب كرد.از پشت ميز بزرگ قهوه اي اش كه از چوب بلوط ساخته شده بود بلند شد و به پهناي عظيم دريا از ديوار شيشه اي پشت سرش نگاه كرد.
منظره ي زيبايي بود.دريا آن روز طوفاني بود و امواج خروشان محكم و با توانايي هرچه تمام تر به صخره ها و ساحل شني مي كوبيدند، گويي مي خواستند همه ي خشم خود را در يك لحظه خالي كنند.
درب شيشيه اي را باز كرد و وارد بالكن شد. باد به شدت مي وزيد و موهاي بلند او را تكان مي داد.به دريا خيره شد،حس عجيبي داشت، مدت ها بود كه ديگر نمي توانست حتي يك كلمه بنويسد.
بعد از انتقاد عجيب دوستش از او، ديگر هيچ علاقه اي براي نوشتن نداشت. او كه مدت ها مي نوشت و يك نويسنده ي مشهور بود.اما ديگر اين توانايي را نداشت...
و امروز ناگهان بعد از مدت ها به پشت ميز بلوطي رفت ، همان حس عجيب او را وادار كرده بود، اما باز هم نتوانست. دلش مي خواست بنويسد اما نمي توانست، لغات برايش شكل نمي گرفتند.
باد همچنان مي وزيد و دريا غرش مي كرد.نگاهش همچنان به آبي بيكران ثابت شده بود.
به فكر فرو رفت.در فكر دريا بود. در فكر خروش امروزش و آرامِش شب هاي آرامَش .
چه تفاوتي بود بين اين خروش و آن آرامِش.
به ياد شبي افتاد كه بر روي اسكله ايستاده بود و به امواج آرام دريا مي نگريست.به آرامشي كه در آن لحظات به او دست داده بود.آب آرام دست در دست ساحل مي گذاشت و كف بر روي شن ها پخش مي شد.
آن شب آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود و تمام اضطرابش را از بين برده بود.
و اكنون باز هم اين دريا بود كه به او آرامش مي داد گرچه اين بار غرش مي كرد و فرياد مي كشيد.اين دريا بود كه با تمام قدرت به سمت ساحل مي آمد و با تمام توان به صخره ها مي كوبيد.
گويي مي خواست چيزي به او بگويد، گويي پيامي براي او داشت، اما او نمي دانست اين پيام چيست...
از چند پله ي كوتاه كه از روي بالكن به روي شن ها منتهي مي شد پايين رفت، كفش هايش را در آورد و پاهايش را بر روي شن هاي خيس قرار داد و آرام آرام قدم به سوي آب برداشت تا بلكه پيام را آب به او بدهد.
چشم هايش را بست و گذاشت تا آب اطرافش را فرا بگيرد.گوش هايش جز صداي دريا چيزي نمي شنيد و پاهايش تنها سرماي آب را حس مي كرد. تمام وجودش را به آب سپرد و در آن محو شد. آب به پاهايش مي كوبيد و سعي مي كرد او را به اطراف پرت كند اما او مقاوت مي كرد. او مي خواست در برابر آب بايستد و به همان حال باقي بماند.
او مقاومت مي كرد و زمان مي گذشت و او در گذر زمان به فكر فرو رفت.بار ها با خودش كلنجار رفت، فرياد كشيد، خاموش شد و از دريا خواست، خواست تا به او بگويد پيامش را.
او امروز آمده بود تا بفهمد، تا دريابد چيزي را كه او را مدت ها از همه جا بيگانه كرده بود.
اين پيام را دريا بايد به او مي داد .
همانطور كه ايستاده ود و براي ثابت ماندن با امواج مبارزه مي كرد و تمام نيرويش را به كا ر مي برد تا موج هاي خروشان او را به اطراف پرت نكنند به خودش، رفتارش و افكارش در تمام اين مدت فكر مي كرد.
و باز هم زمان مي گذشت...
ناگهان پيام دريا را دريافت. پيامش مقاومت بود.او كه به سادگي در برابر نسيم انتقاد شكسته بود و اكنون ريشه هايش از خاك بيرون آمده بود.او كه هميشه عادت به شنيدن تمجيد ها داشت...
از همان راهي كه آمده بود بازگشت.نزديك پله ها كفش هايش را برداشت ، از پله ها بالا آمد و به روي بالكن رفت. نمي دانست چه مدت در آب بوده ، تنها مي دانست زماني كه در آب قدم گذاشت روز بود و دريا طوفاني و اكنون شب بود و دريا آرام.
بعد از اينكه لباسش را عوض كرد به پشت ميز قهوه اي بازگشت.
اكنون ديگر از پشت ميز قهوه اي دريا سياه و تاريك بود و ديده نمي شد اما صدايش بوي آرامش مي داد. قلم را از روي كاغذ برداشت ، به صفحه ي سفيد نگاه كرد و آرام شروع به نوشتن كرد:
" دريا بهترين آموزگار است. امواج خروشانش تركه ي ليمو و آبي آرامَش نوازش . دريا امروز به من آموخت كه مقاوم باشم. به من آموخت كه در برابر باد هاي آرام زندگي نلرزم و بي صدا و آرام با مشكلات دست و پنجه نرم كنم. اين است درس دريا..."



message 2: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments قشنگ بود
چیز جالبی رو می خواستی تو نوشتت بگی
هوم.... وسطش رو هم که ویرایش کردی و یه چیزایی بهش اضافه کردی ، الان بهتر شده


message 3: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments ممنون از نظرت
در مورد وسط داستان هم بايد بگم حق با شماست، بهتر شده اما مي تونست بهتر بشه.


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
راستش جمله بندي هارو نپسنديدم
ميشد با حتي يك مقدار جابجا كردن فعل ها جمله هاي قشنگ تري بدست اورد
و جاي يك حادثه در داستان رو واسه نتيجه اي كه اخر ازش گرفتي رو كم ديدم
يعني اين تحول اين آموختن از دريا بايد يهجور ملموس تري بيان مي شد
ولي در كل ياد اين افتادم :

از آبها آموختم چگونه آرام بگذرم
از آبها در بادها چگونه خشماگين

با احترام
ديوونه


message 5: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments تشكر ازنظرتون
در مورد حادثه نظر جالبي دادي و فكر مي كنم حق با شماست اما در مورد فعل ها دقيقا نمي دونم منظورتون كجاست تا بتونم درست ويرايش كنم.


back to top