Anahita discussion

20 views
Iranian woman > زنان بی ادعا

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by SerA (new)

SerA Mo (saramoazamian) | 460 comments Mod
شنبه. ساعت 10 صبح،ایستگاه مترو صادقیه
مقصدم ایستگاه بهارستان بود،اونجا با دوتا از دوستام قرار داشتم.وقتی از صف گلادیاتورها- که برای سوار شدن به قطار و گرفتن جای نشستن به اندازه صیانت از جونشون میجنگند-گذشتم و وارد یکی از واگنهای بانوان قطار شدم ،هیچ فکر نمیکردم که قراره با چه صحنه ای مواجه بشم.اتفاقا همون لحظه یک دختر خانم با دیدن دوستش از جا بلند شد و رفت بیرون و من که کنارش ایستاده بودم نشستم سرجاش.درهای واگن داشت بسته میشد که خانم جوانی با یک ساک بزرگ خودشو چپوند توی واگن.آرایش غلیظش ظاهری غیر معمولی بهش داده بود.با بی اعتنایی سرمو انداختم پایین و کتابی از کیفم دراوردم و شروع کردم به خوندن.هنوز اولین پاراگراف رو تموم نکرده بودم که صدایی بلند داد زد:خانوما انواع خط چشم و ریمل و لوازم دیگه آرایش با نصف قیمت مغازه.ببینید خودمم استفاده کردم و واقعاً راضیم.سرمو بلند کردم و دیدم همون خانم با ظاهر عجیب بود که درِ ساک بزرگشو باز کرده بود و از توش همینطور وسایل مختلف آرایش در میاورد. احساسی توام با خنده و تاسف تو دلم نقش بست.پس دلیل اون آرایش غلیظ تبلیغ کالاش بود..اهمیتی ندادم و دوباره سرگرم خوندن کتاب شدم که ناگهان جعبه بزرگی روی پام قرار گرفت.با تعجب به بالاسرم نگاه کردم و دیدم خانم تقریباً30 یا 35 ساله ای لبخند زنان میگه: قربونت میشه اینو بذارم رو پات ؟ و بلافاصله شروع کرد به داد زدن که:خانوما انواع گوشواره و انگشتر و بدلیجات فقط هزارتومن... هاج و واج نشسته بودم که دیدم دختر روبرویی از قیافه من خندش گرفته.منم لبخندی زدم و سرمو به نشانه تاسف تکون دادم
داشتم به صدای همهمه ریمل و گوشواره عادت میکردم که توی ایستگاه دانشگاه شریف خانمی با یه دختربچه 9-10ساله وارد شدو ساک بزرگشو گذاشت وسط واگن و شروع کرد به تبلیغ کالای خودش:سفره های بزرگ و خوب فقط2تومن ،دمکنی جنس خوب دارم در سه سایز.ابر جادویی.سوزن نخ کن.قیچی با تیغه آلمانی....
کمی بعد خانم مسن تری در ایستگاه ازادی سوار شد و شروع کرد به فروختن ...و ... در سایزهای مختلف.خانم دیگه ای –بهتره بگم دختر خانم دیگه ای-هم با کفش آل استارش وسط واگن راه با زکرد و شالهای نخیشو تبلیغ کرد
سرتونو درد نیارم در عرض کمتر از ده دقیقه واگن شماره یک بانوان تبدیل شد به بازار مکاره متحرک.توی این بازارها همه چیز میتونی پیدا کنی از سوزن و تیغ ریش تراشی و کتاب کودک گرقته تا سبزی خشک بسته بندی شده و سه تا بیسکویت 500تومن..نمیدونم اسم این کار چیه.دوره گردی؟دست فروشی؟معرکه گیری.گرچه دلم نمیاد اسمش رو بذارم معرکه گیری اما واقعاً بازار مکاره ایه واگنهای بانوان.اکثر زنهایی که اینکارو میکردن ظاهری موجهتر از این داشتن که فروشنده دوره گرد باشن. باخودم فکر میکردم ایا فامیلاشون خبر دارن که اینا چیکار میکنن؟و ایا اگه یه روز اتفاقی با یک آشنا برخورد کنن چی میشه ..اما فقر که آبرو نمیشناسه.شکم گرسنه که خجالت نمیدونه چیه............ا

واگنهای بانوان مترو هر روز و هر ساعت از روز ،مملو از این زنهاست با بساطهای عجیب و غریبشون.عکس العملها در مقابلشون یکسان نیست.بعضیا خونسردن و بعضیا تظاهر به خونسردی میکنن،بعضیا عصبی میشن و برخی میخندن و با رضایت ازشون خرید میکنن.گاهی هم پیرزنی زیرلب غرولند میکنه که :بسوزه پدرشون با این گرونیاشون(ببخشین،خودش اینو گفت)ببین چه بساطی واسه زن مردم راه انداختن!!ا



message 2: by SerA (new)

SerA Mo (saramoazamian) | 460 comments Mod

ادامه
....................
این پدیده اجتماعی رو از خیلی جهات میشه بررسی کرد،اما جهتی که مربوط به بحث منه،حضور زنها پا به پای مردهاشون برای تامین معاش زندگیه.و یا دخترهایی که میخوان کمک خرج خونواده باشن.آدمهایی که شاید حتی مدرک دانشگاهی هم داشته باشن
باخودم فکر کردم همینه دیگه، وقتی مردی یا پدری به زنش و دخترش اجازه نمیده تو کلاسهای مهارتی مثل کامپیوتر و زبان و... شرکت کنه و حرفه ای یاد بگیره ،وقتی برای به اصطلاح جریحه دار نشدن غیرتش نمیذاره شغلی یاد بگیره،..وقتی زنهای ما به این فکر نمیفتن که وجودشون غیر از تو خونه موندن و خونه داری کردن به درد حرفه آبرومندی میخوره،وقتی مامان جون محترم به دختر جوونش فقط شوهرداری و روش نیش زدن به خانواده شوهر یاد میده و اینارو از درس برای بچه اش مفیدتر میدونه و از طرف دیگه ،وقتی صاحب کار محترم ،«آقای» متقاضی کار رو به« خانم»_با شرایط یکسان_ترجیح میده و یا جامعه_متاسفانه بیشتر مادر شوهر ها و همسایه ها و خاله ها_به زن شاغل به یه چشم دیگه نگاه میکنن-به چشم کسیکه از وظایف همسریش کم میذاره- ،اونوقت کار به اینجا میکشه که با هجوم غول گرونی و گرسنگی ، هنگامیکه دخل خونه با خرجش جور در نمیاد، خانم خونه هم مجبوره دست به کاری بزنه..اما چه کاری؟اونکه حرفه ای بلد نیست و یا شوهرش اجازه نمیده تو هر شرکتی کار کنه و هرروز با صدتا مرد غریبه هم کلام بشه..پس چیکار کنه؟آهان.میتونه سبزی خشک کنه و بیاد بفروشه..کنار خیابون که نمیتونه بساط کنه.زشته آخه..خب واگنهای بانوان مترو خوبه.همه هم که زنن.شوهرشم اجازه میده_اینجا دیگه غیرتی نمیشه،اخه همه زنن!!ا_.اونوقت کار به اینجا میکشه که چشمها نابینا میشن تا دوست و آشنا رو نبینن و گوشها کر میشن تا پچ پچ ترحمها رو نشنون
وای خدا چه سرگیجه ای و چه قصه پیچ در پیچی!ا
................
تو همین افکار بودم که صدای خانم گوینده گفت:ایستگاه بعد،میدان بهارستان..با بی حوصلگی کتابی رو که حتی یک سطرشو هم درست و حسابی نخونده بودم توی کیفم گذاشتم و ایستادم برای پیاده شدن.موقع خروج از واگن یکی از معرکه گیرا-بانوان زحمتکش- با ساک بزرگ بهم تنه زد تا زودتر بره بیرون.بهش گفتم خانم محترم یواشتر .برگشت ، بهم نگاه انداخت و با لبخند تلخی گفت ببخشید خانوم ،میخواستم زود برم برسم به اون یکی واگن خانوما.ببین آدم واسه یه لقمه نون چه دردسری باهاس بکشه.در همین لحظه درهای قطار بسته شد و زن با نگاهی بی اعتنا اما خسته رفتن سریعشو نگاه کرد و گفت:.حالا باید تا قطار بعدی صبر کنم.البته چشم غره ای هم نصیب من شد.

سرم به حدی سنگین شده بود که به زور روی گردن نگهش میداشتم .از راهروها گذشتم و تا خواستم از پله ها برم بالا دستی به شونم خورد.برگشتم وبا قیافه خندون پری و نیلوفر مواجه شدم .سلام و احوالپرسی و توسرهم زدن و تیکه پرونیای خاص این دوتا دیوونه کمی ازون حال و هوای سنگین بردم بیرون.
توی راه نظرم به شال پری جلب شد.بهش گفتم:چه شال خوشرنگی سرت کردی،کلی رفته روت.و اون با خنده گفت:دیروز از تو مترو خریدم.دوتومن.میخوای برا توام بگیرم؟و من گفتم:نه،خودم برگشتنی یه آبی زنگاریشو میخرم.نمیدونم آبی زنگاری داشت یا نه...ا

پی نوشت:سطر به سطر این نوشته عیناً واقعیت بود با اندکی ناچیز دخل و تصرف.جان خودم.حالا اگه باور ندارین ،خانمها میتونن خودشون تجربه کنن،آقایونم خواهری مادری دوستی بفرستن براشون تجربه کنه

پی نوشت دیگر:آبی زنگاری نداشت.منم آبی آسمانیشو خریدم



message 3: by Farnaz (new)

Farnaz | 6 comments هر روز در خیابان پررفت آمد خانه ام کودکی را می بینم که روی یک زیر انداز، سرد بی حرکت نشسته و در جلویش چند بسته دستمال کاغذی جیبی برای فروش گذاشته . برخلاف بقیه این یکی نه به دنبالم می دود و نه مانتو ام را می کشد. اولین بار که دیدمش آنقدر کوچک بود که به نظرم 3 سال هم نداشت . او همانجا نشسته حتی وقتی زمستان است و برف می بارد یا آفتاب صورت را می سوزاند. اکنون 5 سال گذشته او بزرگ شده به نظرم باید به مدرسه برود اما هنوز همانگونه سرد و بی حرکت و مبهوت از سیاهبختی اش همانجا نشسته. آینده ی این کودک همانند همین زنان بی ادعای مترو خواهد بود امیدوارم بدتر نباشد .


message 4: by SerA (new)

SerA Mo (saramoazamian) | 460 comments Mod
میدونی فرنازجان من دعا میکنم که ای کاش سرنوشتش به همون واگنهای مترو ختم بشه تا جاهای بدتری که سرنوشت اغلب بچه های کار بهشون ختم میشه




back to top