داستان كوتاه discussion

57 views
داستان كوتاه > نهار ساعت دو/.صبحانه ساعت هفت

Comments Showing 1-18 of 18 (18 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments سالها اززمانی که برکه هایی وجود داشت و ماهی های کوچک و بزرگ و رنگ و برنگ در آن زندگی میکردند گذشته بود
.
بله ! دنیا عوض شده بود . دیگر ماهی ها حاضر نبودند که مثل ماهی های بی کلاس در برکه های غیر بهداشتی ٬ بدون هیچ امکاناتی زندگی کنند و مثل آنها از میان سنگ ریزه ها و ماسه ها دنبال غذا بگردند و همیشه دهانشان بوی جلبک بدهد
.
بله ! این نعمت بزرگی بود که در آب تمیز و بهداشتی زندگی کنند و هر چند وقت یک بار ٬ داروهای مختلف جهت جلوگیری از بیماری بین آنها پخش شود . غذایشان درست به موقع داده شود و اصلا نیازی به گشتن در میان جلبک ها نباشد
.
آنها شبها را راحت میخوابیدند و داستان کوتاهی برای لالایی بچه ها تعریف میکردند
:

"
ماهی سیاه کوچولویی سالها پیش زندگی میکرد که با دشمن ماهی ها می جنگید و یک خنجر داشت که شکم ماهی های بزرگ و تور ماهیگیران را پاره میکرد و بیرون می آمد و بقیه ماهی ها را هم نجات میداد
.
"
بعد با همین داستان کوتاه بچه ماهی ها به خواب میرفتند .

این تنها داستانی بود که ماهی های حوضچه به یاد داشتند . ولی کسی نمیدانست این داستان از کجا آمده بود و یا تا چه حدی واقعیت داشت .ولی مثل داستانهایی که در هزاران سال پیش اتفاق افتاده بود و هنوز در بین آنسانها به شکلهای مختلف نقل میشد ٬ بین ماهی ها رواج داشت .

یک روان شناس ماهیها ٬ جدیدا نظریه ی چ{ قبض و بسط تئوریک نظریه ی ذهن جمعی یونگ در اعماق آبها } را ارائه داده بود که ظاهرا می توانست تمام آنچه در افکار ماهیها میگذرد را توجیه کند . این دانشمند گفته بود که تنها دلیل اینکه ماهی های حوضچه این داستان را نقل میکنند دقیقا همین قانون هوش جمعی و جهانی است که شامل آبها و ماهی ها هم می شود . ولی هنوز جای یک سوال باقی بود . از آنجایی که کشف شده بود ٬ ذهن یک ماهی فقط برای ده ثانیه قابلیت نگهداری هر مطلبی را ددارد و بعد از ده ثانیه همه چیز را فراموش میکند ٬ چطور ممکن بود هنوز این داستان در ذهن ماهی ها باقی مانده باشد ؟

بعد ها یک دانشمند که با مامورین امنیتی حوضچه ها همکاری میکرد ٬ کشف کره بود که ماهی ها این داستان را در ده ثانیه خلاصه کرده اند و پی در پی برای هم باز گو میکنند و حتی دلیل اینکه اینقدر دهان ماهی ها تکان میخورد را به این موضوع ربط داده بود . در واقع کشف درستی بود . واقعا ماهی های بیچاره چاره ای نداشند آنها فقط برای ده ثانیه میتوانستند اطلاعات ذهتی خود را نگه دارند و اگر آنرا یکدیگر نمیگفتند به سرعت از بین میرفت
.
خوب این یک کشف مهم برای سیستم امنیتی بود . از آنجایی که این داستان یک داستان حماسی بود و آنارشیگری را توصیه میکرد و برای صاحبان حوضچه ٬ خطربزرگی محسوب میشد ٬ باید هرچه سریعتر آنرا از ذهن ماهی ها پاک میکردند
.
مامورین امنیتی بسیار باهوش بودند و میدانستند که ممکن است زمانی دوباره آن قضایا تکرار شود . آنها فکر میکردند اگر عصر اتم هم برسد و بشر به کره ماه برود و آنجا حتی حوضچه هم بزند٬ باز ممکن است این افکار و داستانها ی خطر ناک ٬ مشکل ساز شود
.
به همین دلیل٬ آنها وارد مذاکره با دانشمندان علوم مغز و اعصاب ماهی ها شدند و به دنبال راه حلی بودند که زمان حافظه ی ماهی ها را تا حد ممکن کاهش بدهند . به طوری که فقط بتوانند سه کلمه مثل
" نهار ساعت دو "
را باز گو کنند . البته میتوانستند دنبال راه حل دو کلمه ای و یا حتی یک کلمه هم بگردند ٬ ولی میدانستند که این سه کلمه برای حفظ جان ماهی ها خیلی مهم است . چون ماهی ها با کمتر از سه کلمه نمیتوانستند برای خوردن غذا همدیگر را خبر کنند .
مامورین امنیتی همیشه میگفتند :
" ما به ماهی های بسیار خنگ ٬ بسیار احتیاج داریم .
"
. برای همین هدف بود که دانشمندان ٬داروهای عجیب و غریب زیادی که روی سیستم اعصاب ماهی ها تاثیر میگذاشت را اختراع کردند .آنها ٬ این دارو ها را با توجه به جثه ی ماهی ها طبقه بندی کرده بودند و که شامل سه تیپ :

X وXX و XXX

بود . آنها شروع به امتحان دارو ها کرده بودند . دارو ها کم کم اثر خودش را میگذاشت . کم کم داستان ده ثانیه ای آنها کوتاه تر میشد . وقتی دیگر ذهن آنها نمیتوانست ده ثانیه را به خاطر بسپارد و فقط گنجایش هفت ثانیه را داشت ٬ داستان را اینگونه تعریف میکردند
:

"ماهی سیاه کوچولویی سالها پیش زندگی میکرد که با دشمن ماهی ها می جنگید و یک خنجر داشت که شکم ماهی بزرگ و تور ماهیگیران را پاره میکرد . "

بعد از مدتی گنجایش ذهن آنها به سه ثانیه رسید و داستان را به این صورت نقل کردند
:

"ماهی سیاه کوچولویی سالها پیش زندگی میکرد که با

دشمن ماهی ها می جنگید و یک خنجر داشت .
"

بعد از تاثیر کامل داروها داستان آنها به همان سه کلمه ای که دانشمندان پیش بینی کرده بودند رسید :

"ماهی سیاه کوچولو . "

بعدها ماهی هایی که باهوش تر بودند ٬ فهمیدند که این سه کلمه به هیچ دردی نمیخورد و فقط برای اینکه یک داستان قدیمی برای ماهی ها باقی بماند و تصور نکنند که چه موجودات بی اصل و نصبی هستند ٬ آنرا تکرار میکردند .ولی دیگر کسی نمیدانست که آن ماهی کوچک ٬ که بود . خنجر داشت و یا با دشمنان میجنگید . آنها مدتها بود که حتی نمیدانستند خنجر چیست و یا دشمن چه کسیست . مدتها بود که تنها جمله های معنی داری که بکار میبردند ٬ اینها بود :

" نهار ساعت دو. "
" صبحانه ساعت هفت . "



message 2: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
داستان خیلی خوبی بود
تاحالا از هیچ کدوم از داستان هات انقدر لذت نبرده بودم
فلسفه ای پشت این نوشته بود که دوسش داشتم
ضمن اینکه خیلی روون بیان شده بود
واقعا خسته نباشی
واسه دادن نظر دقیق تر باید دوباره بخونمش


message 3: by سحر (new)

سحر | 381 comments با دیونه موافقم
:)
خسته نباشی خوب بود


message 4: by مهدی عناصری (last edited Aug 18, 2009 09:19PM) (new)

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments ديوونه wrote: "داستان خیلی خوبی بود
تاحالا از هیچ کدوم از داستان هات انقدر لذت نبرده بودم
فلسفه ای پشت این نوشته بود که دوسش داشتم
ضمن اینکه خیلی روون بیان شده بود
واقعا خسته نباشی
واسه دادن نظر دقیق تر باید دوباره بخونمش

ممنون از لطفت ديوونه!



message 5: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments داستان بسیار جالبی بود
اونچه مقصود نویسنده بود خیلی ساده و روان بیان شده بود
و من ِ خواننده رو به سمت پایانی تلخ می کشوند که حتی بعد تموم شدن داستان به ماهی سیاه کوچولو فکر می کردم و گذشته ای که پاک شده بود
به نظرم این داستان یه سقوط دسته جمعیه
و میتونه یه تراژدی باشه، زندگی بی افسانه، بی اسطوره و بی قهرمان که خلاصه بشه به خوردن یعنی هیچ

م ت ش ک ر


message 6: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments خط
خطی
.
.
اگر قبلا ها بود خیلی چیزها برای داستانت می نوشتم
اما الان تنها چیزی که بیاد دارم
اینست که بنویسم
نوشته ات عالی بود
عالی بود
عالی
لی
ی
.
.


message 7: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments مثل همه داستان هایی که از شما خوندم خوب و راحت الحلقوم . بهترین چیزی که از طرز نوشتن شما اموختم راحت نوشتن بوده . پشت نوشته شما چیزی بوده که خیلی خوب پوشانیده و البته گفته شده . بیشتر یاد داستانی که ادمی خودش رو مدام جای حیونات مختلف می گذاشت افتادم. اواسط داستان مثل مقاله های علمی شده . اونقدرها به کیفیتش لطمه نزده ولی میشد کمتر باشه . و ممنون از این همه خوب نوشتن . والسلام


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments Baran wrote: "داستان بسیار جالبی بود
اونچه مقصود نویسنده بود خیلی ساده و روان بیان شده بود
و من ِ خواننده رو به سمت پایانی تلخ می کشوند که حتی بعد تموم شدن داستان به ماهی سیاه کوچولو فکر می کردم و گذشته ای که ..."


آرزو جان
متوجه نمیشم اگه قبلا بود چیز زیادی مینوشتی

تو رو خدا بیشتر توضیح بده



message 9: by hasti (new)

hasti | 284 comments واقعا لذت بردم.
با تشکر


message 10: by Baran (new)

Baran | 16 comments خیلی جالب بود


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments آرزو دیونه شوم
چی میخ ...ای بگی؟


طيبه تيموري | 659 comments سلام
خيلي زيبا نوشته ايد، از خواندنش لذت فراواني بردم. منتظر بودم كه ببينم جمله هاي بعدي تان چه مي آفرينند. اين اولين حسن كار شماست. كشش داستان تا آخرين خط. اما دنياي ماهيها...انتخاب خوبي بود. با ويژگي حافظه كوتاه مدت. احساس نياز به داشتن ماهيهاي خنگ و ... بسيار زيبابودند. دومين حسن كار شما، خلق دنيايي باور پذير و تشبيهاتي ملموس. اما سومين و مهمترين حسن كار شما موضوع داستان است. به عنوان يك خواننده، احساس كردم با بازي كلمات ذهنم به بازي گرفته نشده و انديشه اي پشت كلمات و جملات وجود دارد. انديشه اي كه با تمام شدن داستان همچنان با من خواهد ماند
به شما براي استعداد و تعهدتان تبريك مي گويم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments مثل اینکه این این داستانم گل کرده حسابی
از همه ممنونم که چطور نکات مثبت ومنفی داستانو گفتین



message 14: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نوشته کامل و البته منحصر به فردی بود
تمثیل اونچه که میخواستی بگی رو به طرز زیبایی از زبان تمثیل گفتی و چقد قشنگ گفتی

فکر کنم این طور نوشتن بهترین نوع برای خفقان حاکم باشه




message 15: by hasti (new)

hasti | 284 comments دقیقا با محمد موافقم.تو شرایط موجود چاره ای نیست جز به سبک خطخطی نوشتن!
البته همونطور که بارها گفتم هیچکس جز خود خط خطی نمیتونه اینجوری بنویس.
آفرین


message 16: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
من قرار بود داستانت را دوباره بخونم و نظر دقيق تري بدم
ولي هرچي مي خونم ميبينم همون نظري كه اول دادم دقيق ترين نظريه كه مي تونستم بدم
واقعا اين داستانت يك شاهكاره
خيلي وقتا بهش فكر مي كنم و حتي براي تك تك ماهي ها شخصيتي در ذهنم ساختم
قلمت استوار
ديوونه


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments hasti wrote: "دقیقا با محمد موافقم.تو شرایط موجود چاره ای نیست جز به سبک خطخطی نوشتن!
البته همونطور که بارها گفتم هیچکس جز خود خط خطی نمیتونه اینجوری بنویس.
آفرین"



ممنون دوستم



message 18: by Maryam (new)

Maryam | 28 comments از داستانت لذت بردم خسته نباشی
ولی واقعا نفهمیدم که ناهار ساعت 2 از کجا اومد


back to top