داستان كوتاه discussion

27 views
داستان كوتاه > فال پرنده

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Samineh (last edited Aug 15, 2009 08:04AM) (new)

Samineh | 3 comments هنوز می بارد.. پسرک ، آهسته پرنده را می گذارد در جیب پیراهنش ، جعبه غزل ها را می گیرد بالای سر و از نو می خواند: « بیا فـــــــــاال.. فال حافظ.. »

***
بازی پرنده و اسکناس و غزل را هیچ گاه دوست نداشته ام.. اما تا سر پرنده ی کوچک را می بینم که بیرون مانده از جیب پسرک ، یک فکر خراب می زند به سرم!...دلم می خواهد بروم جلو، بگویم من فال نمی خواهم اما می گذاری پرنده ات یک لحظه بگیرم دستم ؟ .. از فکر خنده دارم غصه ام می گیرد ، می دانم که هرگز نزدیکی یک پرنده را طاقت نیاورده ام.
. اصلا می دانم تا نزدیکش شوم، انگار که نبض بال هایش را بشنوم ، دلم بی تاب می شود و گریه ام می گیرد. یاد همه آن جوجه گنجشک هایی می افتم که وقتی 5 سالم بود پسرک همسایه از درخت های آن حوالی می آورد پایین و می داد دست بچه ها و در عوض شکلات می گرفت! .. یادم می آید چقدر غصه می خوردم که آنقدر پرنده ها را محکم در دست می گیرد و تا خوراکی ها را نگیرد جوجه ها را نمی دهد دست کسی!..

***

یاد آن یک باری می افتم که دلم خواست یک گنجشک را بگیرم در دست.
پسرک تا شکلات های من و نگار را گرفت ، دستش را باز کرد و پرنده را گذاشت توی دامنم. قلبم به تپیدن افتاده بود.. «حالا چکارش کنم نگار؟..»ـ پرنده نیمه جان بود و تند تند بال می زد... « زخمی شده؟».... «نمی.. دونم».. اگه بمیره .. ای وای اگه بمیره دستم..خدا یا نمیره.. » داشت گریه ام می گرفت.. « ببرمش پیش مامان؟ .. من می ترسم بگیرمش توی دستم.. تو برش می داری؟».. « منم می ترسم»..«می افته ثمین.. می میره حالا.. بذارمش توی این کیسه؟ ».. «آره..بذار همینجا ..» ... پرنده را که حالا تند تر می پرید گذاشت توی کیسه ی سفید .. . کیسه را فشردم به سینه ام که حالا داشت مدام نبض می زد ..و تا دم خانه دویدم.. .پرنده کمتر تکان می خورد حالا.. « مامان.. بیردانا قوش.. قوش مامان .. آچ قاپونی مامان.. »
داشت نفسم بند می آمد .. .پله ها را تند تند رفتم بالا .. مامان ایستاده دم در.. کیسه را باز کردم تا پرنده را نشانش دهم.. . دیگر تکان نمیخورد. ..زدم زیر گریه.. « ای واای. .ا ؤلوپدی.. قوش ا ؤلوپدی..» مامان کیسه را گرفت..
« از کجا آوردی اش دخترم؟ ..این پرنده را از کجا آوردی؟.. »
« اؤلوپدی.. منیم سرچم اولدی »...

***

یادم آمد بعدها دیگر هیچ پرنده ای را دست نگرفتم و از معاوضه ی پرنده با هر چیز دیگر بدم می آمد..
از معاوضه ی هرچه مثل پرنده هم با هر چیز دیگر ..خواه غزل یا یک نشانه یا حتی یک نگاه..که تا بخواهی بگیری اش در دست، تا بخواهی نگاهش داری.. جانش را می گیری.
***
بی هوا برمی گردم..پسرک انگار می بیند و تندی جعبه را می آورد پایین، می روم جلو ..پرنده را از جیب پیراهنش می آورد بیرون.. تا صدای بالهایش را می شنوم دوباره طنین نبض پرنده در گوشم می پیچد..دلم به هم می خورد..می دانستم که طاقت نمی آورم.. نه پرنده نمی خواهم ..دلم یک فال می خواهد! اسکناس را می دهم دستش او هم پرنده را می گذارد لب جعبه. ..پرنده را تماشا می کنم که به زور پسرک گردنش را می آورد جلو و نوک میزند لابلای کاغذ های خیس ..چشم هایم را می بندم و دعا می کنم.. «خدایا.. جان پرنده ها !.. » ..یکی برمی دارد.. پسرک پاکت فال را از نوک پرنده جدا می کند و می گذارد در دستم.
***
فرقی نمی کند یک غزل ،.. یک پرنده یک نشانه، یا یک نگاه ..نمی شود بگیری اش در دست... اصلا باید همان جا توی جعبه یا بالای درخت یا در آسمان.. یا در چشم های کسی، باقی بماند
تا بخواهی صاحبش شوی جانش را می گیری .

**
پیش از آنکه برگردانمش به جعبه ی خیس ، بازش می کنم :ـ
« یاد باد آنکه نهانت نظری... »



/ثمینه – 8 خرداد 88

-------------------



مهدی عناصری  عناصری | 414 comments خوب بود و احساسی



back to top