داستان كوتاه discussion

218 views

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments "بازی"


مادر هم امروز رفت.هشتمین نفر از خانواده ی ده نفره ی ما . حالا من مانده ام و نرجس خواهر بزرگترم.
بهترین سر مشق برای تمام دختران فامیل . توی راه مدرسه اش با سعید آشنا شده بود. برای اینکه نشون بده مثله دخترای دیگه اهله دوست پسر گرفتن نیست از فرداش با چادر به مدرسه رفت . هفته بعد سعید با حاج آقا و حاج خانوم به خواستگاریش امدند و دو ماه بعدش ازدواج کرد و برای همیشه درس و مدرسه را رها کرد و الان با شوهرش در ینگه دنیا زندگی می کند.
اوایل از سر و وضع خواهرای سعید ایراد می گرفت و غر می زد که :
نسترن نمی دونی چقدر اطواریند . لیلا با اون سینه ی گاوی ای که داره لباسی می پوشه تا زیر سینش می چسبه . هر روز یه لباس و یه رنگ . آدم از این سطحی تر و یه بعدی تر ندیده بودم . غربتی ها ..
الان هر روز با آن دو پاساژ های ینگه دنیا را گز می کند.

وقتی بهش زنگ زدم خبر مامان را بدم یه جیغ بلندی زد که گوشی از دستم افتاد
- نرجس مامان هم رفت
- یعنی چی رفت ؟ کجا رفت ؟
- رفت پیش بقیه... پیش آقاجون اینا....

صدای جیغش پرده گوشم را پاره کرد یعنی واقعا اینقدر تعجب کرده بود ؟
ولی من اصلا تعجب نکردم. من می دونستم . آدم وقتی جیغ می کشه که یا خیلی تعجب کرده یا اینکه خیلی عصبانیه . در مورد نرجس حتما مورد دوم درست بود . من که بهش گفته بودم. من می دونستم مامان می میره. مثل اون دفعه ی اولی که می دونستم داداش رضا می ره همینطور حمید. برای حسین حتی می دونستم که تصادف می کنه جوری که نمی شه صورتش را تشخیص داد.
2 سال پیش بود . رضا داشت با هن و هون کفش ورزشی اش را پا می کرد.
ایستادم کنار در و تکه ام را دادم به چارچوب در :
- رضا
- هان ؟
- من واقعا دوست دارم ... هرچند که واقعا اخلاق سگی ای داری .
دهن کجی ای کرد و ادای من را در آورد : من واقعا دوست دارم ... برو پی کارت مسخره.
همانجور ایستادم و نگاهش کردم
داشت که از در می رفت بیرون یه دمپایی از روی زمین برداشت و محکم به طرفم پرت کرد . نتونستم خوب جا خالی بدم و محکم خورد به شانه ام .
در را که بست آروم نشستم روی زمین و گریه کردم .
من به اون عادت داشتم. همانطور که به زگیل گوشه ی لبم عادت کرده بودم . حالا احساس می کردم اون زگیل کنده شده و از جاش خون میاد و برای همیشه جای زشت و وحشتناکش روی صورتم باقی می مونه.
خبرش فرداش اومد. توی غذاشون توی سلف دانشگاه یه مارمولک افتاده بود ولی فقط این رضا بود که به قول خودش جلوش کم آورده بود.
مامان و نسترن همینطور هیستریک جیغ می کشیدند . ولی من آروم بودم
من می دونستم که رضا می میره.
هیچکس از گریه نکردن من تعجب نکرد . همه می دانستند که من و رضا مثله کارد و پنیر می مونیم .
اونا نمی دونستند که من می دونستم.

حمید مریض بود . ولی همه فکر می کردند که حالا که با این قلب مریضش به 28 سالگی رسیده پس بقیه اش را هم میره.
ولی من فقط از دکترش پرسیدم که چقدر وقت داره؟
- این جوون تا دلتون بخواد زمان داره فقط تا دیر نشده باید براش آستین بالا بزنیدا داره پیر می شه .. ها .. ها .. ها
- خوب اگه قرار باشه بمیره چقدر وقت داره ؟
دکتر ابروهای نداشته اش را بالا انداخت و با تعجب مادر را نگاه کرد.
- این حرفها چیه می زنی دختر ..! شگوم نداره. زبونتو گاز بگیر.
من رفتم خانه . سه ماه تو اتاقم ماندم و گریه کردم . با خودم شیشه های مربا و سس را می بردم تو اتاق و اشکهایم را توی آن ها می ریختم.
روز 26 ام از ماه سوم مادر در اتاقم را زد . تا در را باز کردم خودش را توی بغلم انداخت و های های گریه کرد :
- دیدی نسترن .. دیدی بی حمید شدم ..دیدی خواهر بی وفا یه سر نیومدی لحظه ی آخر ببینیش ..
و من دیگر گریه نکردم .

سر مراسمش عمه و خاله همینطور زل زده بودند به من که چرا گریه نمی کنم . من هم رفتم و تمام آن 18 تا شیشه ای که از اشکهایم پر بود را آوردم _ البته یکی را که نصفه بود در اتاق باقی گذاشتم _ و دورم چیدم . گفتم : این ها اشک های من است . هیچ کس حمید را با اندازه ی من دوست نداشت . شماها شاید دو هفته تا یه ماه یادش باشید و براش گریه کنید ولی من 2 ماه و 25 روز و 6 ساعت گریه کردم. 6 شیشه ی بزرگ و 12 شیشه ی کوچک مربا.
من می دونستم که حمید می میره.
همه ی گریه ها و پچ پچ ها قطع شد . چشم های گاوی زن دایی از اونچه که بود هم بزرگتر شد.
مامان از اون سر سالن اومد و من را از جایم بلند کرد و به سمت اتاق برد و در حالی بازوهایم را فشار می داد و گاهی هم نیشگون محکمی می گرفت مویه می کرد:
غم حمید و رضام کم نبود حالا باید دیوونگی تو رو هم تحمل کنم . ای خدا من چقدر بدبختم .. سگ بشو ولی مادر نشو..
و اشاره به دایی اکبر کرد و آروم گفت : اکبر جون قربونت برم این شیشه ها رو ببر یه جایی گم و گور کن آبرومون رفت.
آخه دختر این کارا چیه می کنی آخه کسی از تو مدرک و سند نمی خواست که سعید رو دوست داشتی یا نه.

دم در اتاق زن تازه عقد حمید که اتفاقا دختر دکتر هم بود همراه پدرش خودشو به من رسوند و گفت : خوشت باشه نسترن خانوم همینو می خواستی . که پا گشام خونه ی مادر شوهرم سر ختم شوهرم باشه آنقدر زبونه شومتو چرخوندی که : حمید می میره ...براش زن نگیرید ..تا به این روز سیام نشوندی... حالا خوشت باشه به آرزوت رسیدی .... خداحافظ خانوم کریمی ایشالا غم اخرتون باشه .




message 2: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments اون نمی دونست که من فقط می دونستم که حمید می میره.

برای حسین گریه نکردم حتی باهاش یک کلمه حرف نزدم . البته بماند من اولش فکر می کردم بعدی علی است که می رود . برای همین فقط یک روز وقت داشتم . و فقط توانستم با دوربین موبایلم ازش عکس بگیرم . چون تازه فهمیده بودم مادر هیچ گاه نمی تونه چهره ی سرد و یخ زده ی او را توی کفن ببیند و ببوسد .
دیگه حرف ها همه علنی شده بود . کسی پچ پچ نمی کرد . همه بلند بلند درباره ی اینکه نسترن یا خله یا جنی ؛ یا شومه صحبت می کردند.
زن دایی اصغر- که زهرا دخترش هم سن و سال من است و نتونسته تو داشگاه قبول شه و برای همین زن دایی جلو مامانم این ها سر شکسته شده و زهرا مجبوره هر روز از مادرش و پدرش سر کوفت بشنوه – از جایش بلند شد و با صدای نسبتا بلندی به مادر گفت :
آبجی راسته که نسترن جنی شده و از جن ها خبر مرگ برادراشو میاره؟
- وا این حرفا چیه ؟!... نگو ترو خدا آبجی ..
- خبرشو میاره یا خودشو ..؟ ماشالا 3 تا جوون دست گل . چرا سه تا شون باید بزنند و تو یه سال بمیرند و این دختره سر و مر گنده بشینه یه گوشه و دریغ از یه چیکه اشک..
مادر زن دایی اصغر این را گفت و و در حالی که یک چیزی زیر لب زمزمه می کرد و به سمت من فوت می کرد دست دختر و نوه اش را گرفت و با یه خداحافظیه نصفه نیمه پا شد و رفت .

من چون می دونستم حسین میمیره نه جیغ می زدم نه گریه می کردم . من این رو پذیرفته بودم.

سر علی خیلی حرفه ای شده بودم . بعدش هم چون قبل از حسین منتظرش بودم – هر چی نباشه برادر بزرگتر بوده – آمادگیه بیشتری داشتم . با یکی از بهترین دوربین هایی که داشتیم عکس های قشنگی ازش گرفتم که برای مراسم ختمش همه قاب شده بود و روی دیوار زده بودند.
یک روز قبل از مرگش با هم به کافی شاپ رفتیم و باهاش در مورد دوست دختر هایش و دختر های دانشکده و خلاصه هر چی که دوست داشت گفتیم و خندیدیم . موقع برگشت به خانه یک کیلو پیاز خریدیم که من زیر تختم گذاشتم.
فرداش وقتی داشتم لباس های سیاهم را از کمدم بیرون می آوردم و اتو می کردم تلفن زنگ زد . پدر برداشت . لحظه ای نگذشت که با مشت های گره کرده بر روی سینه پخش زمین شد . تلفن را برداشتم . خانوم خوش صدا و ادایی گفت : شما خواهرشون هستید . متاسفانه باید بگم برادرهاتون توی یک تصادف کشته شدند تسلیت عرض می کنم .
لازم نبود بپرسم کدوم برادر هایم چون فقط علی و حامد باقی مانده بودند.
و من جیغ کشیدم چون تعجب کرده بودم . و گریه کردم چون برای حامد آمادگی نداشتم.

یکی از همان لباس های مشکی نیمه اتو خورده را پوشیدم و پدر را به بیمارستان رساندیم . وقتی به خانه باز گشتیم به سراغ پیاز های سبز شده ی زیر تختم رفتم . ولی نیازی به آن ها نبود . من نمی دانستم که حامد هم ......
نگاهم به تشت آب لجن زده ی کنار تختم افتاد . سینی ای را که در آن محسوب می شد برداشتم کارتی پوسیده و نم گرفته که روی آن نوشته بود " پدر " بر روی آن چسبیده بود . آن را به آرامی کناری گذاشتم .
فقط 3 کارت بر روی آب باقی مانده بود . بدنبال کارت حامد گشتم . چسبیده به کارت علی کنار تشت پیدایش کردم . در تشت را گذاشتم .

وقتی شرکت کننده های یک بازی کم می شوند تقلب مجاز است .

دو ماه بعد از به خاک سپردن پدر به سراغ تشت رفتم . بالاخره هر بازی ای باید در جایی به پایان برسد . کارت ها آنقدر نازک شده بودند که نوشته هایشان قابل خواندن بود : نرجس ..مامان..و خودم
این بار دیگر چشم هایم را نبستم . به آرامی به صورتی که آرامش آب سبز رنگ بهم نخورد کارت مادر را بیرون کشیدم . او خسته بود 6 پسر و همسرش را در عرض 2 سال از دست داده بود . مدت ها بود که لباسی غیر از مشکی بر تنش ندیده بودیم . بیش از 50 سال سن نداشت ولی 80 ساله نشان می داد. دماغش تیر کشیده و گونه هایش بیرون زده بودند . موهای کم پشتش یکدست سفید بودند . او واقعا ازین بازی خسته شده بود .

برای بار دوم به نرجس زنگ زدم . صدایش خیلی دیر می رسید و کلافه ام می کرد .
- آبجی نرجس حالا واقعا نمی تونی بیای ..؟
- نه آبجی نمی شه . به این راحتی ها که ویزا و پاسپورت نمی دن . تازه این 2 تا جن رو چیکارشون کنم ؟ ..اهه ...اهه ..اهه..
- آخه آبجی جون ! من خیلی تنهام . اهه .. اهه .. اهه ( ادای گریه در می آوردم . من گریه نمی کردم چون می دانستم مادر می رود و لازم نیست به کسی ثابت کنم که واقعا دوستش داشتم .)
- نه آبجی جون نمیشه . منم خیلی دلم می خواد بیام برای آخرین بار مامانو ببینم ... به خدا دلم برات یه ذره شده .. مگه من و تو غیر از همدیگه کی رو داریم ..؟اهه .. اهه .. اهه..

منم می خواستم او رو ببینم . می خواستم تا می تونم ازش عکس بگیرم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم . ببرمش کافی شاپ و تا می تونیم بگیم و بخندیم ......

می دانستم چرا نمی آید مادر شوهرش نمی گذاشت . اون منو شوم و نحس می دونست و می ترسید بلایی سر نرجس و بچه ی توی شکمش بیارم .

من خیلی تنها بودم . حوصله ام سر رفته بود . توی آن خانه ی درندشت که روزگاری 10 نفر در آن این ور و آن ور می رفتند ، الان من تنهای تنها بودم و فقط ازین اتاق به آن اتاق می رفتم و یادگاری جمع می کردم . خیلی کلافه شده بودم .
تصمیم گرفتم به بازی ادامه بدم .
سینی را از سر تشت برداشتم . دو کارت پوسیده هر کدام در یک سوی تشت شروع کردند به آرامی حرکت کردن .
نرجس را خیلی دوست داشتم . او دو بچه ی یک و سه ساله داشت ، یکی هم داشت در شکمش ساخته می شد.
بچه ها زود به همه چیز عادت می کنند . همانطور که من به از دست دادن خانواده ام عادت کرده ام . سعید پسر خوس قیافه و پولداریه و دست روی هر دختری بذاره نه نمیشنوه .
ولی نسترن همیشه غر می زنه . از سر و شکل سعید و دختر بازیاش تا خواهراش و حرفای مادر شوهر و شیطنت بچه ها و غم غربت و ...

چشم هایم را بستم . یعنی تقریبا بستم . نیمه ی چشم راستی را باز گذاشتم . به آرامی کارتی را بیرون کشیدم و کنار بقیه گذاشتم .

من به تازگی با یاسر آشنا شده ام . و تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم.

بازی تمام شد . من بردم.



message 3: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments واقعا زیبا بود.خسته نیاشید


message 4: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments ممنون که خونديد!
اين داستان ماله خيلي وقت پيشه و فکر کنم اولين و متاسفانه آخرين کاريه که اينجا گذاشتم .
با کامنت شما اين حس که دوست دارم بنويسم يادآوري شد اميدوارم بتونم اينبار کارهاي بهتريو بذارم که قابل توجه دوستان باشه!!!!!!:)


message 5: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments من فکر کنم به خاطر کمی طولانی بودن، بیشتر دوستان رغبتی به خوندنش نشون ندادن.
به نظر من این داستان در تمام بی نظمی ها و بی دلیلی اتفاقاتش، کلی نظم و دلیل داره!


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments داستان داری محاسن و معایبی هست که من سعی می کنم خلاصه بیانشون کنم


عدم صحنه سازی در داستان و روایت محض
مثلا اگه صحنه ای که پدر می افته رو با جزئیات بیشتر صدا ها و توصیف صحنه آوده میشد خواننده کمتر احساس غربت توی داستان میکرد

عدم فضاسازی
به عنوان مثال اگه راوی کمی خودش رو توصیف میکرد و مثلا بازی رو که برای خودش انجام میده رو بیشتر و با جزئیات هرچه بیشتر توصیف میکرد فضای دلهره آوری به داستان داده میشد
این داستان من رو یاد داستان های آلن پو انداخت
یکی از داستانهای آلن پو به اسم قلب رازگو به شدت به این داستان شما نزدیکه
اون داستان اینطوری شروع میشه
میگن من دیوونه ام اما دیوونه نیستم کمی عصبی هستم نه خیلی عصبی هستم
ببینید راوی با معرفی خودش به این نحو چه فضایی رو برای خواننده ایجاد میکنه
خواننده منتظره یه کار فجیعی از این شخصیت رخ بده همین فضا رو دلهره آور میکنه.
باید روی فضا بیشتر کار میشد و فضا به سمت وهم آلود و دلهره آور پیش میرفت که نرفت

شخصیتهای پرت در این داستان زیاد بودند
به جز شخصیت خواهر و تا حدودی مادر. نه پدر و نه هیچ کدوم از برادر ها معرفی نشدند

داستان درونمایه ی زیاد عمیقی نداره
و همین این داستان رو در حد سرگرم کننده نگه میداره
البته این به هیچ عنوان عیب نیست

داستان به هم پیوستگی خوبی داره
و جملاتی مثل من میدونستم
یا من گریه نکردم
به این پیوستگی کمک کرده و ما رو به سمت هرچی بیشتر شناختن شخصیت راوی یعنی گرداننده بازی سوق میده

داستان شفاف هست و این خوبه
اما به نظر من داستانی باچنین موضوع و تمی و باچنین راوی ای باید کمی گیج کننده می بود.


message 7: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments برداشت من از فضای این داستان فضایی هذیان گو بود. در فضای هذیانی هیچ نیازی به توصیفهای دقیق و فساسازی جزء به جزء نیست


back to top