داستان كوتاه discussion

34 views
داستان كوتاه > سرخوردگی خیس

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments -وای بچه جان!

این که به طرز احمقانه ای نشسته باشی وسط راهروی طولانی و نیمه تاریک و خیس، تـِی نم‌دار ِ گرد و خاک آلودی پرت شده باشه چند قدم دورتر از تو، کف دست چپت روی زمین باشه، ساعد و بازوی چپت در امتداد هم و عمود بر مچ دستت سعی کنن وزن ِ نیمی از بدنت رو تحمل کنن، دست راستت پیچ خورده باشه به پشتت و انگشت هاش روی مهره های کمرت جا گرفته باشن انگار درد تند و تیزی که تو کمرت می پیچه رو می تونن با ماساژ ِ بی رمقشون کم تر کنن و همه ی اینا مدرک سُر خوردنت باشه، اونم تو راهروی طبقه ی اول که انشعابی از اون به در ورودی آپارتمانت می رسه و خودت داشتی تـِی می کشیدیش، اونم تو یه روز ِ از-صبح-بارونی که آسمون به غمگین ترین شکل ممکن ابرهای سیاه و خاکستری ِغلیظش رو به نمایش گذاشته که دیدنش حتی شادترین آدم روی زمین رو هم افسرده می کنه بدون در نظر گرفتن این مسئله که این آدم عاشق ابر و بارون هست یا نه، به خودی خود گریه‌آور نیست.
گریه‌آور وقتیه که در همچین شرایطی یکی از راه برسه و وضعیت ِ به خیال خودت اسف بارت رو ببینه و با لحن دل جویانه ای بهت بگه «وای.. بچه جان!». این جاست که شروع می کنی به این که دلت به حال خودت بسوزه و فک کنی ظلم بزرگی در حقت شده در حالی که واقعاً استحقاقش رو نداشتی. مخصوصاً اگه آدمی که از راه رسیده، آقای همسایه ی جدید باشه که تازه به ساختمون پنج طبقه ای که توش زندگی می کنی اومده. کسی که حتی یک بار هم از نزدیک ندیدیش ولی حس مرموز و غریبی داره که تو رو جذب خودش می کنه. همسایه ای که چیز زیادی ازش نمی دونی.. جز این که کتاب خونه ی خیلی بزرگی داره و اینو وقتی داشتی یه روز پله ها رو به قصد طبقه ی پنجم و خونه ی مالک ساختمون بالا می رفتی تا اجاره ی ماهیانه اتو بهش بدی و در ِ خونه ی همسایه ی جدید نیمه باز بوده کشف کردی. جز این که چهار تا گلدون بزرگ، پر از گل های سرحال داره که اینو هر روز عصر که از سر کار برمی‌گردی، بعد از گذشتن از پیچ کوچه و نگاه انداختن به ایوون طبقه ی سوم می بینی. جز این که صدای بَم و گرفته ای داره و اینو یه روز صبح، تو فاصله ی کوتاه ِ بسته شدن در ورودی ساختمون پشت سرت کشف کردی؛ وقتی همسایه ی جدید داشته به کسی سلام می کرده با صدای جدید و نا آشنا و در عین حال پرانرژی و تر و تازه اش. جز این که یه چتر مشکی با دسته ی چوبی قهوه ای سوخته داره و اینو یه بار که پشت پنجره نشسته بودی به تماشا کردن بارون کشف کردی وقتی یه جسم غلتان و چرخان توجهت رو جلب کرد و دنبالش آقای همسایه ی جدید رو دیدی که می دویید دنبال چتری که با باد می رفت؛ نشونه ی زیادی واسه این که بهت ثابت شه این آخری، همون آقای همسایه ی جدیده وجود نداشته غیر این که چند لحظه قبلش، صدای بسته شدن در ورودی ساختمون رو شنیده بودی و این یعنی آدمی که داره دنبال چترش می دوئه یکی از ساکنین همین ساختمون بوده در حالی که ظاهرش به هیچ کدومشون نمی خورده غیر همسایه ی جدید. جز این که همیشه بوی تلخ ِ خوب ِ شکلات‌-واری می ده و اینو، وقتی کشف کردی که یه بوی غریبه و جدید توی راهروی ساختمون برای اولین بار حس کردی. و.. اینا به اضافه ی مواردی که صرفاً ساخته و پرداخته ی ذهن خودته (مثل این که فک می کنی این آدم به شدت تنهاست ولی از تنهاییش لذت می بره) همه ی چیزیه که راجع بهش می دونی.
گریه آور وقتیه که به طرز احمقانه ای نشستی وسط راهروی طولانی و نیمه تاریک و خیس در حالی که درد تند و تیزی بین مهره های کمرت می پیچه و می فهمی کسی که با لحن دل جویانه اش بهت می گه «وای.. بچه جان!» صدای گرفته ی آشنایی داره و یه چتر مشکی با دسته ی چوبی قهوه ای سوخته دستشه و وقتی دست آزادش رو با عجله به طرفت دراز می کنه تا از روی زمین بلندت کنه، بوی تلخ خوبی می پیچه توی نفست




message 2: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments مرسی . واقعا قشنگ بود .
نمی تونم بگم داستان چون از نظر من ویژگی های یک داستان رو نداشت ولی مثل یک حس غریب توی یک روز بارونی بود.
موفق باشید.


message 3: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments همیشه جالب می نویسی


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1319 comments Mod
ريتم خيلي تند و يك نفسي داره
بي هيچ مكثي
بي هيچ وا‍ه ارايي
تصوير سازي خيلي ضعيف
بيشتر شبيه تعريف كردن يه صحنه به يكي بود
اونم خيلي با عجله
داستان نيست



message 5: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments Behzad wrote: "ريتم خيلي تند و يك نفسي داره
بي هيچ مكثي
بي هيچ وا‍ه ارايي
تصوير سازي خيلي ضعيف
بيشتر شبيه تعريف كردن يه صحنه به يكي بود
اونم خيلي با عجله
داستان نيست
"


ریتم تند و یک نفس عیبه؟
به هر حال مرسی که خوندیش و نظرت رو گفتی




message 6: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments با یکی دوبار ویرایش خودت نقطه ضعف هاشو می دونی
و اونوقت
بهتر از اینی که هست می شه

موفق تر باشی


back to top