داستان كوتاه discussion

95 views

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments حقش نبود . چه بر و رویی . چه نجابتی . سنگین . رنگین . چقده آرزو که به باد رفت . چقده حرف که نگفته موند . چقده لباس که تو بقچه نپوشیده موند واسه هوو. حقش نبود که مرگ انقده زود بیاد . گمونم هر کی شنید اشک رو گونه هاش موند و خشک نشد . ننم و بگو . چقده زجه. چقده شیون . . از واسه اقام بیشتر زجه می زد . گیساشو همچینی می کند خون به دلم میشد . اون زن چش سبزه هم اومده بود . می دونم اصغر اقا رو خام کرده . با اون چشاش . چه عشوه ها که نمی رفت . همچینی چایی پخش می کرد انگار مجلس خاستگاریه ننه بزرگشه . زنیکه از خدا بی خبر . حیف ... حیف که نشد بمونم و حقشو بذارم کف دستش . حالا بچه هام عین خودم زیر دست زن بابا بزرگ می شن. می گن از هر چی بترسی سرت می یاد . حکایت منه . از اجل ناغافل می ترسیدم . از هوو می ترسیدم . از بی شوهری زری . حالا کی می ره پی شوهر پیدا کردنه زری . این همسایمون بود . بغلیه . شوهرش کفتر باز بود . خودشم بد کاره . پسرش خوب بود . می خواستم تورش کنم واسه زری . حیونی دخترکم مُرد از بی شوهری . اون حاجی اَرو که می شناسی ته کوچه دومی تو بن بست . یه دعاهای کاری می نویسه نگو و نپرس . بخت فریبا رو هم اون باز کرد . خدا حفظش کنه . خدا زناشو براش نگهداره. آخریه رو دیدی . یه تیکه ماهه . مث که بیوه بوده . چه جوونمردایی پیدا می شن به خدا . همشم واسه خیر و ثوابشه . حالا کی میره پی دعا نویس . اگه بی شوهر بمونه چی . طفلکی دخترکم .



اجل که رسید هیچ نفهمیدم چی شد . اخه کی فکرشو می کرد .. من ... با اون همه برورو . اون همه ارزوهای جورواجور . والله حق نبود . مرگ باس خِر اون ثریا رو می گرفت با اون چشمای از را به در کنش . . آخه باورمم نمی شه . کی فکرشو می کرد . کی باورش میشه . فرخنده ... زن اقا اصغر . مادر پنج تا بچه قدو نیم قد . خوش قد و بالا . خوش برو رو . افتاب مهتاب ندیده . حیف... اون پارچه گل گلیه بود .اونقده زیر پای اصغر اقا نشستم انقده واسش روضه خوندم . بلاخره واسم خرید. دادم این خیاطه . هم اَرزون می گیرفت هم بدختی داشت تو زندگیش خروار خروار . پوشیدم دهن اصغر اقا وا مونده بود . همچینی نگام می کرد . اومد زیر گوشم بهم گفت (( خوردنی شدیا )) . چه خجالتا که نکشیدم . هیچ وقت از این حرفا نمی زد . هفته ای یه بار می اومد یه بچه پس مینداخت و می رفت . مردی بود واسه خودش . خدا این ثریا رو لعنت کنه .شوهرم شوهری بود . اون از راه به درش کرد . تازه می خواستم عاشقش شم . اخه یه بچه شونزده ساله از کجا عاشقی رو می فهمه . زود شوهرم دادن . همه چی از زیر دست زن بابام رد می شد . ننم طفلک دختر زا بود . آقامم نه گذاشت نه برداشت طلاقش داد . والله ما که نفهمیدیم چرا .. فقط یه بار از دهن آبجی بزرگم شنفتم ننم عیب و ایراد پیدا کرده بوده . خدا عالمه . ادم که پشت سر ننش نمی تونه حرف بزنه . حیف . ... حیف که مُردمو نتونستم ته توشو در بیارم . کی باورش می شد . من .. با اون همه نجابت ....خودمم باورم نمی شه . هیچ نفهمیدم کی اجل اومد سراغم . چشامو وا کردم دیدم اینجام .


یه خان جون داشتم نور به قبرش بباره . نمی دونم چرا میونه این همه جمعیت پیداش نمی کنم . هی اینور اونور چشم دنبالشه ها.. . چه حرفا که واسش ندارم . اون... ... نه بابا . اون که شبیه عجوزه هاست بلا نسبت . خان جونم جواهری بود . گمونم من به اون کشیدم . چی می گفتم .. اها . خان جونم می گفت : ادمی که خودش نفهمه زندهست و زندگی می کنه کل خلق الله هم جمع شن نمی تونن حالیش کنن . ادممیم که خودش ملتفت نباشه مُردهست هیش کی نمی تونه حالیش کنه . چه می دونم .. عاقله زنی بود واسه خودش. اما بین خودممون باشه زیاد باهاش جور نبودم . نمی فهمیدم که چی می گه . حیف .... . کی باورش می شه وقتی هنوز خودمم باورم نمی شه که مُردم ....



این اخریا دلم می خواست از این بشقابا بگیرم. یه گوشه تو حیاط جا می کردیمش یه پارچه هم می کشیدیم روش. کی می فهمید ماهوارست . می خواستم مدل مو ازش در بیارم . مدل لباس . عین این جنتل زنا . تازه میخواستم جوونی کنم . خودمو واسه اصغر اقا خوشگل کنم . دِ آخه اجل امونم داد ...؟ من شاکی ام . به کی باس بگم . برا کی باید عریضه بنویسم کجا ببرمش. ...
اونجا صفه چیه . خیراتی نباشه . ...؟ گشنمم نمی شه اخه . هیچ نمی دونم چند روزه اینجام . حیف ... حیف.



message 2: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments سلام
از خوندن این شوخی لذت بردم !!!!
موفق باشی!


message 3: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments سلام
ممنونم و خوشحالم
شما هم موفق باشید



message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
ايده ي جالبي داشت داستن
ولي نقص بزرگش اين بود كه همه اين اموات گويششون يه جوره
يعني همه مثه هم حرف مي زنن و حتي اگه دقيق تر بخوام بگم حتي يه جور فكر مي كنن
يعني همه جا رد پاي نويسنده بيشتر ديده ميشه
بايد ويرايش بشه
بنظرم ارزشش رو داره



message 5: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments ممنون که وقت گذاشتید جناب دیونه.
امواتی وجود نداره فقط یه متکلم وجود داره . بقیه دوستان تو این دنیا تشریف دارن
نمی دونم کودوم قسمتش رو منظورتون بود .
فکر می کنم چون با فاصله نوشتم این طور به نظر اومده .
و اگر نه تذکر بدید متوجه شم


message 6: by Behzad, دیوونه (last edited Aug 11, 2009 07:54AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
عواقب ساعت 6 داستان خوندن همین میشه
راستش من هر پاراگراف رو از زبون یکی خوندم
و الان که دوباره خوندم متوجا اشتباهم شدم
از شما عذرخواهی می کنم و حتما دوباره داستان رو با دقت بیشتری می خونم


message 7: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments البته قبول دارم کار ضعیفی شده این مدل نوشتن یعنی گفتن همه چیز از زبون یه نفر به نظر کار راحتی می یومد اما فقط به نظر..



message 8: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments روون بود و زیبا بدجور به دل میشینه


message 9: by احسان (new)

احسان | 11 comments سلام

لذت بردم از خوندنش ، آرزوهای زن جالب بود، طعم زندگی رو میشد تو حرفهاش حس کرد، جملات خیلی کوتاه و نقطه های زیاد تو داستان گیج کننده است


message 10: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments قشنگ بود.از طرز مکالمات لذت بردم.البته آخرشو دوست نداشتم.موفق باشی دوست من


message 11: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments اینو یادم رفت بگم.فضا به چندین سال پیش میزد،صحبت از ماهواره یکم خوب نبود.البته اینا نظرات منه


message 12: by مهدیه (new)

مهدیه | 51 comments دلنشین بود...
در مورد ماهواره با امیر و درباره ی غلط های املایی با حمید موافقم.

غم انگیز بود دنیای کوچک زنی که مادر 5 نفر بود...
دنیاهای کوچیک... آرزوهای کوچیک...

مرسی و خسته نباشی


message 13: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments من با امیر و مهدیه در مورد ماهواره موافق نیستم؛ هنوز اون پایین پایینا خیلیا بقوله من و تو قدیمی زندگی می کنن هنوز هستن کسایی که شخصیتایه داستان آبجی خانم هدایت و ساختن.


message 14: by hasti (new)

hasti | 284 comments سارا جان
محو خواندن داستانت شدم و بسیار لذت بردم

فقط ای کاش قضیه را همان اول لو نمی دادی و اجازه می دادی تا خواننده خودش کشف کند که راوی در واقع یک شخص مرده است

راستی از جملات کوتاه خوب استفاده کرده بودی و مناسب با حال و هوای داستان بود
منتظر کارهای بعدیت هستم

با تشکر


message 15: by Kimiya (new)

Kimiya Nik | 2 comments جالب بود، آخرش بهتر می‌تونست باشه.


message 16: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments ممنون از دوستانی که وقت گذاشتند .
در مورد غلط دیکته ای ها حتما دقت بیشتری می کنم البته بعید می دونم موفق شم .
در مورد نقدی که جناب حمید و احسان گفتند باید بگم با توجه به موضوع داستان ترجیح می دادم داستان ریتم تندی داشته باشه . که البته فرق است بین نابلدی نویسنده و با عجله نوشتنش با داشتن ریتم تند داستان .
انتهای داستان برای اینکه بگم زن می خواسته اهل تجدد شه . می خواسته به روز شه . شاید هم خوانی اون چنانی نداره ولی این پایان برام اهمیت داشت .
در مورد ماهواره و اون پایین پایینا باید بگم ماهواره که سهله گاهی یه لقمه نونشون به قیمت کل زندگیشون تموم می شه .
در مورد نقد هستی عزیز هم خودم هم دوست داشتم کمی مرده بودن زن رو پنهان کنم اما شنیدی داستان از دست نویسنده در می ره . اینجا همین قضیه ست .
بازم از لتفتون ممنون
. والسلام



back to top