داستان كوتاه discussion

59 views
173

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Saleh (last edited Aug 05, 2009 05:05PM) (new)


message 2: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments اینجا پاییز است
سرد است مثل شبهای دراز زمستان
اینجا چه قدر بهارهایمان کوتاست
جوانه های نو رسته ما
خدایا تن نازکشان
زیر تیغ سرما یخ میزند
واین سالها خدایا سالهای بی باری ماست


message 3: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments نیومد
می دونستم نمی یاد
آخه منه لاقبای ژنده پوش کجا
فرشته نجات کجا
آه ...
.
.
.
گفته بود می یاد باهم می ریم کارخونه
کافیه عمویش ببینه رفیقیم استخدامم کنه
گفته بود من رفیق دوران مدرسه ام یادم می ره؟
روزهای که هم ولایتی بودیم و حسرت یه توپ پلاستیکی رو می کشیدیم یادم می ره؟
اما یادت رفت رفیق
ببین
نیومدی
.
.
.
مردم از سرما
حالا جواب این صابخونه رو چی بدم؟
بهش گفته بودم عصر خبر استخدامم رو می یارم
تا منتظر حقوقم بمونه
و خرت و پرتم رو نندازه بیرون
اگه می اومد
استخدام می شدم
با اولین حقوقم می رفتم کتاب می خریدم معلم می گرفتم
کنکور می دادم
می شدم آقا
یکی دوسال هم یه کار خوب و پس انداز
اونوقت بر می گشتم شهرستان
به ننه ام می گفتم دوران بدبختی تموم شد
بیا بریم پیش خودم چقدر می خوای کنایه های
زن داداشمو تحمل کنی
آه ...
بیچاره داداشم چیکار کنه خودش چهارتا شکم برا سیر کردن داره
یه کم هم از سرمایمو می دم به داداش
می گم بره برای خودش آقایی کنه
چقدر تو زمین این و اون کار کنه
شایدم اونم کشوندم آوردم شهر
باهم یه کارخونه زدیم
خدارو چی دیدی؟
.
.
.
.
چرا این نارفیق نیومد؟
گفته بود حتما می یام.



back to top