Till We Have Faces Till We Have Faces discussion


210 views
The meaning of Orual's veil?

Comments Showing 1-38 of 38 (38 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Reyhaneh (last edited Mar 22, 2008 04:23AM) (new)

Reyhaneh *زندگی‌نامه سيد علي صالحي

۱۳۳۴/۱/۱تولد - روستای مَرغاب،ايذه بختياری،خوزستان
فرزند سوم خانواده‌ای چهارده‌نفره. پدر: کشاورز، شاعر و شاهنامه‌خوان. مادر: خانه‌دار

۱۳۵۰معرفی شعر صالحی در راديوهای استان خوزستان (آبادان و اهواز) و حمايت مهدی اخوان ثالث از شعر صالحی. چاپ اشعار ايشان در مجله‌ی بومی شرکت نفت، به اهتمام ابوالقاسم حالت.

۱۳۵۱ - شرکت در اولين شب شعر مسجد سليمان در کنار شاعران پيشکوست و دبيران شاعر اهل جنوب و استقبال مردم از شعر صالحی.

پاره‌ای از شعر "شبان" که سال ۱۳۵۰ سروده شد و سال ۱۳۵۱ در شب شعر خوانده شد:
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.

۱۳۵۳بازی در نمايشنامه‌ی "چشم در برابر چشم" اثر غلامحسين ساعدی. اين نمايش تنها دو شب در شهر اجرا و سپس گروه را از ادامه‌ی کار بازمی‌دارند.
استقبال جرايد پايتخت از شعر صالحی.

سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه تنی چند از شاعران پيش‌کسوت و هم‌نسل خود جريان "موج ناب" را در شعر سپيد پی‌ريزی می‌کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از اين جريان پيشرو حمايت می‌کنند و برای شعر صالحی ويژه‌نامه‌هايی در مطبوعات جدی و معتبر ادبی منتشر می‌کنند. (ديدار صالحی با اخوان ثالث، منوچهر آتشی، منوچهر نيستانی، نادر نادرپور و سهراب سپهری در تهران)

۱۳۵۵تلاش در راه تحکيم موج ناب در شعر

۱۳۵۶دی ماه اين سال نام صالحی همراه با هوشنگ گلشيری در داستان‌نويسی و پرويز فنی‌زاده در بازيگری، به عنوان برنده‌ی جايزه‌ی فروغ فرخزاد در شعر اعلام می‌شود
۱۳۵۷صالحی از گروه "موج ناب" فاصله می‌گيرد. او در اين باره گفته است: "حس می‌کردم همه‌ی ما شاعران موج ناب داريم شبيه هم می‌شويم. درک و دريافتم درست بود. ديگر زبان موج ناب جوابگوی احوال و خلاقيت من نبود. يکی دوبار با دوستان شاعرم درباره‌ی نقض تقطيع غلط و سطربندی سنتی در شعر سفيد بحث کردم و گفتم اين شيوه‌ی زيرهم نويسی و پراکنده کردن کلمات بر صفحه‌ی سپيد کاغذ درست نيست!"

پاييز ۱۳۵۸ با حمايت اسماعيل خويی، غلامحسين ساعدی، نسيم خاکسار و عظيم خليلی به عضويت کانون نويسندگان ايران درمی‌آيد و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود.

۱۳۵۹در جريان انقلاب فرهنگی، زخمی می‌شود و سپس در مسجد سليمان محاکمه شده و مورد کيفر قرار می‌گيرد.

۱۳۶۳نقض تقطيع سنتی و سطربندی کلاسيک در شعر سپيد، و پيشنهاد "تقطيع هموار و مدرن" و ايجاد واکنش‌های مختلف از سوی شاعران در برابر اين پيشنهاد. اما سرانجام صالحی موفق می‌شود تا امروز دستاورد او را در سرنوشت شعر سپيد ببينيم. قريب به دو دهه است که کليه آثار و کتب تازه در شعر و يا اشعار مندرج در مطبوعات، به روش صالحی تقطيع می‌شوند. (رجوع شود به کتاب "شعر در هر شرايطی" و ديگر مصاحبه‌های صالحی در اوايل دهه‌ی هفتاد.)

۱۳۶۴بنيان‌گذاری "جنبش شعر گفتار" - زبان ساده و فاهمه‌ی صالحی - و حرکت موثر و ملی او در سرنوشت شعر پيشرو پارسی، و پيشنهاد راهی تازه و فراگير در "شعر زبان" (رجوع شود به کتاب "شعر در هر شرايطی") که با آغاز دهه‌ی هفتاد به جريانی همگانی بدل و بويژه مورد استقبال نسل‌های پوياتر قرار گرفت.
بعد از اين سنت‌شکنی بود که جريان‌های جوان ديگری از دل "جنبش شعر گفتار" به در آمد. صالحی با اين جنبش به يکی از موثرترين شاعران زنده تبديل شده و با کاستِ "نامه‌ها" حقانيت اين راه را تثبيت کرد.
علی صالحی معتقد است که: "ريشه‌ی شعر گفتار به گات‌های اوستا بازمی‌گردد. معمار نخست آن حافظ است و نيما و شاملو هم چند شعر نزديک به اين حوزه سروده‌اند. اما فروغ دقيقا يک شاعر کامل در "شعر گفتار" است. من تنها برای اين حرکت "عنوانی دُرُست" يافتم و سپس در مقام تئوريسينِ مولف، مبانی تئوريک آن را کشف و ارائه کردم. همين!"

۱۳۶۴تا ۱۳۷۳ - تلاش و پويش در راه تحکيم و توسعه‌ی "جنبش شعر گفتار".

۱۳۶۹تا ۱۳۷۹ - دبير سرويس ادبی و صفحه شعر مجله "دنيای سخن".

صالحی به عنوان سردبير، يک شماره مجله "معيار ادبی" را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع‌المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم می‌شود.

* http://www.seyedalisalehi.com : برگرفته از


message 2: by Hadi (new)

Hadi زمين مبهوت از موعظه ي آسمان
به خواب رفته است
مكافات ميخك را تنها باد ميداند


"صالحي-قمري غمخوار در شامگاه خزاني"


Denise I would love to hear anyone's interpretation of the many metaphores throughout this novel. Orual's veil was particularly intresting to me. It becomes her source of earthy power and yet she cannot speak to the gods with it on. Note that she covers her face after she first sees the god of love and then he does not communicate with her until the night that she walked to the river without her veil to kill herself. I believe it represents our ability to obfuscate our weaknesses and mistakes from others but not from god. What do you think?
Brandon Pearce


message 4: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh سنگپاره ... هی سنگپاره
صبور تيپا خورده‌ی خاموش
تو تا کنار اين راه مسافر‌شمار
سکوت چند سلسله کوه را
با خود از آواز بی‌مگوی ازل آورده‌ای
که پوزخند پنهانت
هيچ ربطی به رويای مورچه‌گان بی‌خبر ندارد

ای کاش بی‌خوابی اين رود خسته نيز می‌فهميد
ماندن به حاشيه حتی
بهتر از حاشایِ نرفتن است

خُب
من از جانب اين کناره‌ی کوچک
منزلِ کدام سايه‌سارِ آسوده بگريزم؟
کجا بروم
که دشنامِ آشناترين آوازش
نيازی به ترجمانِ طعنه و
بخشش بی‌خيالِ کنايه نداشته باشد!؟
من به همين کناره‌ی مسافر‌شمارِ شب‌زده می‌مانم
اينجا ميهن من است

"...دريغا ملا عمر"


message 5: by Hadi (new)

Hadi در ايوان آفتاب گيـر
شـمعداني هاي شـمالي خواب تــو را مي بينند
امشـب باز باران خواهد آمد
.



بايد راهي شويـم
فانوس مـحتاط اين شـــــب بلند
اندوه مسافران ما را نـمي فهـمد
.


message 6: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh خطی بنويس
خبری برسان
فردای همدمی‌هامان دير
ماوای محرمانه‌ی گفتگو‌هامان دور.
خبر آورده‌اند کوچه بی‌چراغ و
خانه در خوابِ گريه بيدار است.

خطی بنويس
خبری برسان
گويا در احتمالِ فرصتی که پيش خواهد آمد
ما مجبوريم تمام کوچه را از چراغِ اين خانه روشن کنيم،
ما از ترسِ شکستن است
که الفبای آينه را بر سنگ نوشته‌ايم.

خطی بنويس
خبری برسان
حالا همه‌ی بادهای رهگذر می‌دانند
ما فقط به خاطرِ دزديدن نسيم نبود
که از حوالی دريا گذشته‌ايم

"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"


message 7: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh يک شب انگار عده‌ای آشنا
با بيل و کلنگ و گهواره آمدند
تمامِ روياهايم را واژه به واژه ويران کردند
تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند
و تمام آسمانِ ساکتِ دريا را با خود بُردند
اما هيچ نشانی از کودکی‌های سَرخورده‌ی من نديدند
اما هيچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند


گويا شبی از شبهای اردی‌بهشتِ عريان بود
که عده‌ای آشنا آمدند
همان ميانِ من و چراغ و ستاره نشستند
از فهمِ چيزی شبيه فاصله سخن گفتند
گفتند می‌دانيم گهواره شکسته است
روياها ويران،
کوچه‌ها خاموش،
و کتابهاتان هم...!


ما ديگر نه کتاب و نه کوچه
نه رويا و نه گهواره، هيچ نمی‌خواهيم
فقط فهمِ فاصله دشوار است...

"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"


message 8: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
:رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم
تو نديديش...!؟ -


و چيزی، صدايي...
صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو تا جست‌وجو کنيم

نفهميدم چه شد که باز
يکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم
ديدم دارد ترانه‌ای به يادم می‌آيد
گفتم: شوخی کردم به خدا
می‌خواستم صورتم از لمسِ لذيذِ باران
فقط خيسِ گريه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت‌وگو ...!؟
من هرگز هيچ ميلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رويا نداشته‌ام


"ساده بودم ،‌تو نبودي ،‌باران بود "



message 9: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh ديروز را دانسته آمديم
امروز ندانسته عاشقيم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دريا و دايره
خدا را چه ديده‌ای!

(!به کسی چه مربوط)

می‌روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد
می‌روم از ميان همه‌ی نامها
چيزی، چراغی، چيزی شبيه چراغی بيابم

هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگری‌ست

بايد به گونه‌ای از کف هفت دريا و دايره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبينند
زور که نيست، نمی‌خواهم اين صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ ساده‌ی مرا دريابند، آينه لو می‌رود،‌ ستاره لو می‌رود،
نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو می‌رود.

هی می‌رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می‌روم کتابی برای گريز از گمان گريه بخوانم
می‌روم از ميان تمام روياها
رازی، آوازی، رازی شبيه آوازی بيابم.

هی می‌رسم کنارِ خويش و
باز سايه‌سارِ صدای تو جای ديگری‌ست

زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهان گريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بی‌دليل عادت نداده‌اند !


"دير آمدي ري را ... / نامه ها "




message 10: by Hadi (new)

Hadi در اين بن‌بستِ بی ‌بامداد


بدبين، خسته، بی‌باور
گاه خيال می‌کنم
پشتِ خواب هر پروانه‌ای
عنکبوتِ پاپوش‌دوزِ دروغگويی
پنهان است
که در تبانیِ خود با تاريکی
تنها به غارتِ پاييزی‌ترين پيله‌ها می‌انديشد.


بی‌دليل نيست
که هرگز به زَمهريرِ هيچ زمستانی
اعتماد نکرده‌ام.


آيا به هيزم‌های خيسِ اين چاله‌ی بی‌چراغ
دقت کرده‌ايد؟
دَسته‌ی آشناترين تَبـرهای اين حادثه
هـمه از جنسِ جنگلِ خواب‌آلودی‌ست
که خود نيز
روئيده‌ی رويابينِ آفتاب و آسـمان‌اش بوده‌ايـم.


دروغ نـمی‌گويـم
باد را بنگريد
باد هم از وزيدنِ اين هـمه واژه
به آخرين جـمله‌ی غم‌انگيزِ جهان رسيده است:
را ... را ... راحت‌ام بگذاريد،
من هم بدبين‌ام
من هم خسته‌ام
من هم بی‌باور ...!


سـمفونی سپيده‌دم





message 11: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh گواهی می‌دهم بر اقرارِ آب در شيبِ تشنگی
گواهی می‌دهم بر سکوت آدمی، بر آواز سنگ، بر مرگ و بر درنگ
گواهی می‌دهم بر اعتراف آينه در خواب خشت
گواهی می‌دهم بر خويش که رازدارِ حروفی از آسمانِ فردايم ...
گواهی می‌دهم که جهان را نامی نيست
آدمی را و پرنده را، سکوت را و سايه را نامی نيست

گواهی می‌دهم که اول کلمه بود و کلمه در بند نبود و
کلمه بر کلمه گواهی می‌داد

گواهی می‌دهم که خوابم نمی‌آيد،‌ اما می‌ترسم.
می‌ترسم دختری از آن روزهای دور
به دق‌الباب يادها بيايد و افسرده بگذرد
اگر او يک ترانه‌ی کوچکِ ساده باشد
تکليفِ بيداری من چه خواهد بود!؟

گواهی می‌دهم که حرفی نخواهم زد
گواهی می‌دهم که بخاطر شعر بيدار می‌مانم و
بخاطر زندگی می‌خوابم
اما خوابم نمی‌آيد

"دير آمدي ري را ... / نامه ها"


message 12: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود كه خواب ِ سرچشمه را در خيال پياله مي ديديم
دست هامان خالي
دل هامان پر
گفتگوهامان مثلا يعني ما !
كاش مي دانستيم
هيچ پروانه اي پريروز پيلگي خويش را به ياد نمي آورد
حالا مهم نيست كه تشنه به روياي آب مي ميريم !
از خانه كه مي آيي
يك دستمال سفيد ،‌پاكتي سيگار ، گزينهّ شعر فروغ ‌
و تحملي طولاني بياور
احتمال ِ‌گريستن بسيار است

"دير آمدي ري را ... / نامه ها"


message 13: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh ما سه نفر بوديم
دستهامان بی‌سايه
سايه‌هامان بر ديوار
و چشمهامان رو به ردپای پرندگانی
که در اوقات روياها رفته بودند،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای خواندن يک ترانه‌ی معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستنِ چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد، از مادران مويه‌نشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
می‌گويند سال ... سال کبوتر بود.

ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خوابهامان از دريا
و لبهامان تشنه
تنها به نام يکی پياله از انعکاسِ نوشانوش،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای ديدن يک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد،‌ از مادران مويه‌نشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
می‌گويند سال ... سال چاقو بود.

ما يک نفر بوديم
بعد هم اندکی باران آمد ...

"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"


message 14: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh "خطبه ي تدفين"

بله، حرفِ شما درست است
زمين از شنيدنِ دعای تو امشب
باز خواهد ايستاد
به ساعتش نگاه خواهد کرد
و بعد ... خيره به آسمان
در سوگِ من و شما گريه سر خواهد داد.
(گريه سر خواهد داد
همان جمله‌ی جانشينِ گريه خواهد کرد است مثلا)


سر پا ايستاده‌ايم
خسته‌ايم
خيلی وقت است.


خيالت را راحت کنم،
حقيقت از اين قرار است
که بی‌اختيار از خوابِ خاک می‌آييم
بی‌اختيار از تکلمِ بی‌هنگامِ بعضی‌ها می‌ترسيم
گاه‌گاهی نيز از سرِ اتفاق زندگی می‌کنيم
و سرانجام در فراموشیِ ناپيدایِ خاموشان می‌ميريم.
(می‌ميريم
همان به خواب می‌رويم است مثلا)


بس است برادر،
اتوبوس راه افتاد!

"سمفوني سپيده دم"


message 15: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh ...! روزگاري است

پروانه در گذرگاهِ باد
بر نعشِ خاموشِ بيد گريه می‌کند.

اصلا پروانه می‌تواند گريه کند؟

پروانه فقط يک اسم است
اما گرگ‌ها ديده‌ام
که در خوابِ مظلومِ علف
از اندوهِ آهو بازمی‌آمدند.

خوابِ مظلومِ علف يعنی چه؟
گرگ‌ها چه ربطی به خوابِ علف دارند؟

...!روزگاری‌ست

سنگ‌ها را ببنديد!
اين فرمانِ سرهای شکسته‌ی ماست.

روزگاری‌ست،
نه عجيب وُ
نه آسوده.


همين‌طوری يک چيزی گفتم
شما هم جهان را
چندان جدی نگيريد.

"سمفوني سپيده دم"


message 16: by Chad (new) - rated it 5 stars

Chad I didn't pick up on the symbolic value of the veil until just now but that makes sense in retrospect. Orual ultimately learns that the gods see her heart and motives. They see her in her entirety. And she has deceived herself, not the gods, in respect to what she really is. The gods knew the truth all along. It was not about them learning of her. It was about her dropping the veil and being willing to deal with the consequences of what she is, she came to be indifferent towards the consequences she might face, the suicidal attitude you mention. She had to be willing to accept that the gods could know her better than she could know herself. She had to accept she could learn something about herself. She needed a willingness to accept her face, as it was obvious to the gods, as her face. We can't approach God until we accept that God knows us better than we know ourselves, and what He sees is not flattering. How funny I should miss something as obvious and significant as the veil. I thought I had a pretty good grasp on what Lewis had going on.


message 17: by Hadi (new)

Hadi


اما نيستي تا اضطراب جهان را

كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم

اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را

در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم

اما نيستي تا در دهان داس برويم و

در پريشاني شعله پرپر شوم

...اما نيستي

(خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد)




همگان را شبيه شما ديده ام/سيد علي صالحي


message 18: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh نزديکتر ... اصلا هيچ!
خودم می‌آيم
يک جوری می‌بوسمت
که بوسه از شدتِ حسادت
حاليش نشود چه بر فهمِ علاقه رفته است!


دست بردار از اين گذشتن و گهواره
من نخواهم بود
باران‌ها بايد بيايد
آسمان‌ها،‌ آبی‌تر
ستاره‌ها ... آن بالا،
تا من شايد، چه شود اگر ميلِ‌ رفتن ام رسيد،
از رويای تو دور، از خواب اين خانه حتی هم ...!


مگر چند بار
مرا تسليمِ اين همه تاريکی ديده‌ای!؟
چند بار مگر،
که حالا مُفت از سايه‌روشنِ زندگی بگذرم؟

تا مريمی‌ها نرويند
ستاره‌ها را سرِ حوصله نشمارم
از خوابِ خوبِ اين شبِ آشنا نگذرم
غير ممکن است، امکان ندارد ...!
من ...؟!

"آخرين عاشقانه هاي ري را"


message 19: by Samineh (last edited Mar 21, 2008 01:23AM) (new)

Samineh عجيب است اين گُل
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينه‌ام.


کف بر کف مَزَن از شوق
صدايم کن
هم می‌آيم
هم می‌شکنم.


جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقی‌ست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوش‌های من از اين همه حرفِ بی‌پروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!


آخرین عاشقانه های ری را/


message 20: by Samineh (last edited Mar 21, 2008 01:23AM) (new)

Samineh ..
ما گاهی وقت‌ها کلمه کَم می‌آوريم
اما رويای دورِ به دريا رفتگان، به دادمان می‌رسد،
درست مثلِ همين الانِ عاشقانه‌ی تو
که تو بايد يک جايی
همين نزديکی‌های نماز و آينه باشی،
ورنه باد
اين همه عطرِ دريا را به عدالت
ميانِ ماه و من و اين ترانه‌ی ساده
تقسيم نمی‌کرد، نکرده است، نخواهد کرد.


/لا به لای همین سکوت -آخرین عاشقانه های ری را


message 21: by Samineh (new)

Samineh
سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام


/ نامه اول-آخرین عاشقانه های ری را


message 22: by Hadi (new)

Hadi
به شـمار آمدگان زمين بسيارند
من از تكرار نام توست
كه كلمه كم آورده ام



هـمه ما، هر روز، هر لـحظه
از تدفيـن دوباره خويش
به خانه بر مي گرديـم


آب،خاك،باد،آتش
جهان را هـمين چهار واژه بيش نيست
تو با اين هـمه اسم و علامت چه مي كني



پرندگان دامنه ها
مويه هاي خزاني باد
بايد اتفاقي افتاده باشد



قمري غمخوار در شامگاه خزاني/س.ع.صالحي


message 23: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh در برابرِ اين همه ستاره‌ی عريان
اين همه بارانِ بی‌سوال،
يا چند آسمان بلند وُ
چند ترانه از خوابِ‌ کودکی،
تو حاضری باز آوازی از همان پسينِ پُر بوسه بخوانی!؟


"من دلم گرفته، خوابم خراب
گهواره‌ام شکسته است،
حالا چه وقتِ گفتن از پرنده، از قفس،
از قفس‌های دَربسته است!؟"


پس بيا به خاطرِ يک گُل سرخ،
يک لحظه‌ی دُرُست،
يک يادِ ساده از همان سالِ بوسه‌ها،
برويم بالای بالایِ آسمان،
پشتِ پيراهنِ بی‌الفبای نور،
دست بر پرده‌ی خاطراتی از ماهِ دلنشين بپرسيم:
تو حاضری باز آوازی از همان شبِ پُر گريه بخوانی!؟


"ماه هم دلش گرفته، خوابش خراب
گهواره‌اش شکسته است.
ديگر چه وقت گفتن از رودِ گريه وُ
آن رازِ سربسته است؟!"


message 24: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh هی عقلکِ فلاخنْ‌فروش
از چه به جانبِ سلسله جبالِ بلند
سنگپاره از کفِ ناروا می‌پرانی


يعنی تو
به بهای يکی کلوخ کهنه
اناالحق لاعلاجِ حلاج را پنبه خواهی کرد
تو يعنی نمی‌دانی
هر پاره ‌سنگی که به ساحتِ کوه می‌رسد
قله‌ی بی‌دست‌رسِ بارانی‌اش
به آسمانِ پُر ستاره نزديک‌تر می‌شود.


دريغا بلاهتِ بی‌تقصير
پيش از تو نيز پشه‌های بسياری
در بادهای بی‌حواله‌ی زودگذر آمدند
دمی در وِزوزِ مزاحم خويش زيستند و ندانستند
دريا به نيشِ يکی شبکورِ خسته
در نخواهد گذشت


"چيدن محبوبه هاي شب را تنها به باد ياد خواهد داد"



message 25: by Reyhaneh (last edited Mar 25, 2008 01:41PM) (new)

Reyhaneh او كه بي دليل
،مرا به درآمدن ِآفتاب اميد مي دهد
ابله دلسوز ساده اي ست
كه نمي داند
.نوميدي سرآغاز دانايي آدمي است

"سمفوني سپيده دم"


message 26: by Hadi (new)

Hadi زمين مبهوت از موعظه ي آسمان
به خواب رفته است
مكافات ميخك را تنها باد مي داند


message 27: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh غنيمت است اين دور هم نشستن و
!... يک پياله کنار پياله‌ای ديگر

همين که يادمان نمی‌رود هنوز
می‌شود از بعضی گريه‌های نابهنگام گذشت
و رفت
و هر چه داری ببَری برای باران و
،طَبَقی ترانه و ريحان بياوری
خودش خيلی است!
،خيلی خوب است دانستنِ قدرِ همين چند دقيقه‌ی دور
که روز نباشد، بود و نبود نباشد
چند و چرایِ اين وُ
حرف و حديثِ آن وُ
!چه می‌دانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام


تو بگو
واقعا چه کسی راست می‌گويد؟
!برويم سَرِِ پياله‌ی اول
عاقبتِ همه‌ی ميهمانان ِ ناخوانده همين است
که نان از سفره‌ی ستاره می‌خورند و
!مرثيه از شبِ‌ ناماندگارِ گريه می‌گويند


، گفتن ندارد اين بديهه‌ی بی‌درنگ
که چقدر از ديدنِ شما و
،خلوتِ اين آسمانِ برهنه ... بارانی‌ام
!باقیِ بيم و اميدِ آينه، بی‌خيالِ سنگ

"دعاي زني در راه كه تنها مي رفت"


message 28: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh جا ماندن چتر و روشنايیِ باران بهانه بود
، می‌دانستم دوباره برمی‌گردی
... کليدِ خانه را با خود بُرده بودی

می‌دانستم که رفته‌ای، که می‌روی
می‌روی همين حدود
بعد بوی بوسه و عطر ِ علاقه را به ياد می‌آوری
چمدانت را برمی‌داری
آهسته از کنار پرچينِ پُرستاره می‌گذری
دَمی رو به دريا نگاه می‌کنی
کسی از کنار تو آهسته می‌گذرد
: و تو رو به رفتگرِ کوچه می‌گويی
"سلام يعنی خداحافظ " عمو حيات
من بايد برگردم
چلچله‌ای زير سقفِ چوبی خانه، خواب است
انار هم گل داده است
انارِ گُلْ داده از شَته‌های کور می‌ترسد
می‌دانستم دوباره برمی‌گردی
هميشه همين‌طور است
. من خواب چراغ و پرده و آوازی آشنا ديده‌ام

ما با فالِ حافظ و اذانِ گريه زاده می‌شويم
بعد بی‌جَهت می‌رويم زندگی می‌کنيم
بعد شبی ... آشنايی با چهل‌کليد کهنه می‌آيد
: آهسته آوازمان می‌دهد
، جاماندنِ چتر و روشنايیِ باران بهانه بود
! بايد برويم

، و می‌رويم
. و ديگر آفتابِ صبحِ فردا را نخواهيم ديد


"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"



message 29: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh از حوالیِ‌ همين روزهای کُندِ بی‌خودِ طولانی می‌گذريم
.و باد فقط بر سرشاخه‌های شکسته می‌وزد

ما اشتباه می‌کنيم
،که از چراغ،انتظارِ شکستن داريم
.شب ... سرانجام خودش می‌شکند

متاسفانه اطرافِ ما
پُر از آواز آدميانی‌ست
که از سرِ احتياط و به تاخير
.از دانايیِ سکوت سخن می‌گويند

حالا سالهاست
که ما از حوالی انتظار
خوابِ يک روزِ خوش را
. از شبِ شکسته می‌پرسيم

راستی اين همه چَرت و پَرتِ عجيبِ قشنگ
با ما چه نسبتی، چه ربطی، چه حرفی دارند؟
خدا شاهد است
يک شب از اين همه دريا که من گريسته‌ام
!شما تا دَمْدَمای همين دقيقه هم سَر نخواهيد کرد

!... اووف از اين روزهایِ کُندِ طولانی



"آسماني ها"


message 30: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh !سلام
حال همه‌ی ما خوب است
،ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
!نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
!شبيه شمايل شقايق نيست
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
!بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نام های کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
،بی حرفی از ابهام و آينه
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
!اما تو باور نکن



دير آمدي ري را! باد آمد و همه روياها را با خود"
" برد / نامه ها


message 31: by Gelareh (new)

Gelareh دير آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.




message 32: by Gelareh (new)

Gelareh

با آن‌ها که بالای ديوار نشسته‌اند


نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!؟


message 33: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh "سرقتِ يک سطر ساده از نامه‌های خودم"


چقدر گفتم حالِ همه‌ی ما خوب است و باز
!تو حتی باورت نشد

خُب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
،يعنی گفته بودم خوبيم، حالمان خوب است
!اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود

حالا ديدی تا تنفسِ گرمِ ستاره
!چند بوسه بدهکارِ دنيا بوديم؟
!با توام
يک وقت نروی به پروانه‌ی نازنين
،از آوازهای پاييزی چيزی بگويی
به خدا من زنده‌ام هنوز
من تا هفت مرگ وُ
!هفت کَفَن از خوابِ اين جهان ...
نخواهم رفت
مگر ما چقدر بدهکار ِ اين لحظه‌ايم؟

گريه نکن عزيزم
بابای غمگينِ تو
تا بازآمدنِ آن پرستوی خسته
.به خواب نخواهد رفت


" آخرين عاشقانه هاي ري را"


message 34: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh دنيای غم‌انگيزِ نادرستی داريم
خيلی‌ها سهم‌شان را
در اشتباهِ يک باورِ ساده از دست داده‌اند
خيلی‌ها رفته‌اند رو به راهی دور
که نه دريچه‌ای چشم به راه وُ
!نه دريايی که پيشِ رو

عبور از اين همه هياهو
دشوار است
معلوم نيست اين قهقه‌ی کدام کباده‌کشِ کور است
که نمی‌گذارد حتی باد
.هق‌هقِ خاموشِ زنانِ سرزمين مرا بشنود
!حيف که شاعرم

چقدر دلم برای سردادنِ يک شعارِ ساده
:لک زده است
زنده باد پرندگانی که نيم‌ساعتِ پيش
از بالای اين باديه
سمتِ سايه‌های بالادست
(!نمی‌دانم رفتند يا بازآمدند)

!گريه کنيد رويانديدگانِ جنوبی‌ترين ترانه‌های من
کسی نيست
کسی نيامده
کسی نمی‌آيد
.من اين راز را از مويه‌های مادرم آموخته‌ام

خسته‌ام کرده‌اند
:ديگر از هيچ کسی نخواهم پرسيد
اين که اين همه خسته
اين که اين همه تن‌فروش
اين که اين همه نااميد
...اين که
!اين که ... قرار ما نبود

"چيدن محبوبه‌هاي شب را تنها به باد ياد خواهد داد"



message 35: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh .صبوریِ سکوت از وحیِ واژه پيدا بود

دارم از صحبتِ ساده‌ی مردمان )
(.هی به مضمونِ مبهم يک سوالِ پُرسايه می‌رسم

خط می‌خوريم و باز به خاطرِ اعتقادِ به آينه
.از نو نوشته می‌شويم
حالا بگو فلسفه چيزی غريب شبيه چشمْ به راهیِ دريا
!نيست

،خانه‌ای خاموش، چشم به راهِ چراغ
،پيراهن زنی بر بند، چشم به راهِ باد
،يک شي‌ءِ شب‌زده، چشم به راهِ روز
،و من، بی‌خانه، بی‌چراغ
چشم به راه تو بودم که باران آمد
و بعد، شاعرانی که از کاروانِ ياس و کبوتر جدا شدند.

ديدی در آن دقيقه‌ی دور
!چطور قطره‌ی آبی از آوازِ دريا شيدا شد
حالا بگو فلسفه چيزی غريب شبيه چشمْ به راهی دريا
!نيست

،حالا زاده می‌شود ذهن، زاده می‌شود زمان
،زاده می‌شود تفاهمِ جُفت
و بعد، صبوریِ سکوت که از وحیِ واژه و من از آوازِ
...آدمی
!چه کارها که نمی‌کند اين کلمه

"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"



message 36: by Reyhaneh (new)

Reyhaneh ما مشغولِ گفتگویِ گُل و سلام آينه بوديم
که شبی دريا خوابِ دريا را ديد
که شبی آب آمد و از سرِ گريه گذشت.

حالا دعاتان مستجاب و
!تعبيرِ خوابتان به خير

راستی شنيده‌ايد که هيچ آسمانِ صافی
دليل باران نيست!؟
نه،‌ هر آسمانِ گرفته‌ای هم
!بی‌سوال از بغضِ تشنگی نخواهد باريد

حالا تنها کسانی به تعدادِ سرانگشتانِ گريه مانده‌اند
که هنوز رو به آسمانِ مهتابْ‌مُرده‌ی مغموم
هی در شمارشِ رويای ستارگانِ صبور
.نماز شکسته می‌خوانند


:بگذريم،‌ فقط همين پرسشِ ساده، آخرين سوال من است
شما که از بيم باد و باورِ باران سخن می‌گفتيد،
حالا يک پياله‌ی شير و پاره‌ای نانتان کجاست!؟

"سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت"




Giedra I want to "like" these comments! I think I was on the edge of Chad's interpretation but hadn't thought it all the way out, and love the observation that the god only communicated with her when the veil was gone.

This book has so many layers!


message 38: by Tom (new) - rated it 5 stars

Tom F For such a simple story, it is a very complex book. Seeing this conversation makes me want to re-read the book.


back to top