داستان كوتاه discussion

50 views

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments این حکایت را نه از برای مزاح و چاپلوسی و تصنع نقل می کنم، که حکایتی است از گذشتگان بس آموزنده و گرانمایه.
گویند که جمعی نامتجانس گرد آمدند از تجمیع کفار و غیر ایشان و هر یک داعیه از قوت خفیه خانه هایشان. بحث در گرفت و داشت متمم به نزاع می شد که اولیای جمع از روی ذکات فریاد بر تعیین حَکَم کشیدند. پس مصلحی را به حَکَمیت گمارده تا حُکم بر قوت یکی نماید. آن صاحب حُکم نیز شرحی وضع کرد بدین قرار که خرگوشی را نشان کرده در جنگل رهایند و هر یک از جمع که در رجعت با خرگوش تعجیل بیشتر نماید حُکم بر قوت بیشتر گیرد.
پس خفیه خانه کفار به کار اوفتاد و خفیه نیسان مشغول تا این که در یوم دوم خرگوش را یافته و نزد حَکم بردند و شعف بسیار داشتند و جشن برپا کردند.
پس نوبت به غیر ایشان رسید. آنان که در آن ایام اخوان نام داشتند و پس برادران نام گرفتند. راهی جنگل شده تا خرگوش نشان کرده را بیابند و هنوز نرفته با خرسی کت بسته رجعت کردند که فغان می داشت: «ولله من خرگوشم»

گر اخـــــــوان به همت گمارند کار
به پشــــت فلک هیچ نمــــاند قرار

فغانِ منــــم آن خرگــــوش ســـپید
از زبــــان خـــرس مشکی خواهی شنید



message 2: by M.H.R (new)

M.H.R (MHRr) | 313 comments آقا اشكان ممنون
:)


message 3: by [deleted user] (new)

من حکایت های پند آموز رو خیلی دوست دارم

منو یاد مادربزرگم میندازه

مرسی آقا اشکان


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments دوستان خیلی ممنونم از نظرتان
البته این حکایت را بر اساس گفتار افواهی نوشتم و فکر اولیه اش از آن من نیست


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments پس شما الان مادربزرگ هستی
اشکان جان
:))
;)


message 6: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments پشت پرده ماه گاه ابری گاه سرخ است
.
.
.
.
متشکرم


back to top