داستان كوتاه discussion

41 views

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس میکنم. دردی سنگین که مرا عذاب میدهد.
صدف دیگر با غرور گفت: سپاس خدای آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم، خوب هستم و سلامت.
در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور میکرد و صحبت آنها را شنید. رو کرد به صدف از خود راضی و گفت: بله،تو کاملا خوب و سلامتی، اما دردی که همسایه ات را می آزارد، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای


message 2: by [deleted user] (new)

مثل
یک زن باردار


message 3: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments عجب خرچنگ فهمیده ای
!



message 4: by [deleted user] (new)

Saleh wrote: "عجب خرچنگ فهمیده ای
!
"


:دی


back to top