داستان كوتاه discussion

89 views
نوشته هاي كوتاه > اولین داستان من

Comments Showing 1-22 of 22 (22 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Saleh (last edited Dec 04, 2013 07:15AM) (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments 1
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل سبز و خرم، دو موش و یک گربه زندگی می کردند. ولی گربه با این دو موش دشمن بود و بارها برای گرفتن موش ها به آنها حمله کرده بود؛ ولی موشها از دست این گربه ی وحشی جان سالم به در برده بودند
.
2
موش ها با هم همکاری نمی کردند و به همین دلیل نمی توانستند از شر این گربه راحت بشوند. روزها و روزگارها می گذشت و وضع به همین صورت پیش می رفت تا یک روز موش ها تصمیم گرفتند همکاری کنند و شر این گربه را از سر خود کم کنند. بعد با هم دست به دست هم دادند تا با این حیوان مبارزه کنند.

1,2
http://msaleh.persiangig.com/20090801...

3
آنها به سرعت به طرف گربه حمله کردند و نظر او را به خود جلب کردند. گربه هم بدون فکر به دنبال آنها دوید. موشها هم طبق نقشه از تله هایی که مردم برای آنها گذاشته بودند استفاده کردند و دست گربه که بدون فکر دنبال آنها دویده بود در تله رفت. گربه از درد فریادی بلند کشید و این درس عبرتی برای گربه بود که دیگر بدون فکر کاری نکند. موشها هم فهمیدند که با همکاری می توان کارها را آسان تر و زودتر انجام داد.

3
http://msaleh.persiangig.com/20090801...


______________________________________________________

از سری داستان های مصور پندآموز
صالح ر.ن
1376/9

______________________________________________________



پ.ن:
از پیامدهای یافتن دفترچه های کودکی
یادش بخیر


message 2: by Farzan (new)

Farzan (PersianGuy1983) | 1379 comments راستی گربه ات آبی بوده ؟
یا از درد آبی شده بود ؟
:)
;)


message 3: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments Farzan wrote: "راستی گربه ات آبی بوده ؟
یا از درد آبی شده بود ؟
:)
;)"


نه لباسش آبی بود
;)

ولا امروز که تایپش می کردم یه سری تناقضات اساسی توش دیدم که بهتره نگم
این گربه ی آبی که پای اونا اصلا به حساب نمیاد
:))



message 4: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments ..هانمید! هانمید!
.



message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments چه خط خوبی داشته ای صالح عزیز
مرا بردی به دوران های خیلی دور
برخلاف تو من خط خیلی بدی داشتم
و بلاخره در دوران راهنمایی فرستاده شدم کلاس خوشنویسی
تا بلکه خرچنگ و قورباغه هایم تموم بشه
..
داستانت دوست داشتنی بود
درست عین نقاشی هات
مثل همیشه تو داستان هامون یه دشمن است که باید نابود شه
..
از اینکه باعث پروازم به خاطرات شدی
مرسی



message 6: by Saleh (last edited Aug 01, 2009 02:37PM) (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments Arezo.... wrote: "چه خط خوبی داشته ای صالح عزیز
مرا بردی به دوران های خیلی دور
برخلاف تو من خط خیلی بدی داشتم
و بلاخره در دوران راهنمایی فرستاده شدم کلاس خوشنویسی
تا بلکه خرچنگ و قورباغه هایم تموم بشه
..
داستانت دوس..."



مثل همیشه به من لطف داری آرزوی عزیز

آره
دیروز که این دفترچه رو دیدم کلی بهش خندیدم
اما همون که گفتی
"پرواز به خاطره ها"
بدجور متاثرم کرد

انگار بچگی هامون یکی دیگه بودیم
چه میشه گفت؟


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments مثل اینکه اون موقع ها بهتر از الان داستان میگفتی
باحال بود


message 8: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments mohammad wrote: "مثل اینکه اون موقع ها بهتر از الان داستان میگفتی
باحال بود"


:))
من که الان داستان نمی گم که


message 9: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1319 comments Mod
خوندن این تاپیک ها خیلی واسم جالب بود چون دقیقا همزمان باهاش منم نوشته های کودکیمو ورق می زدم
ممنون


message 10: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments صالح عزیز
چراکه نه
داستان بنویس
پندآموز هم باشه چه بهتر
(:


message 11: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments Arezo.... wrote: "صالح عزیز
چراکه نه
داستان بنویس
پندآموز هم باشه چه بهتر
(:"


ممنون
حتما به فکرش هستم

;)


message 12: by [deleted user] (new)

آخی

چه نقاشی های باحالی

موش هاتو خوشگل کشیدی

ولی بیچاره گربه منگوله

چه بچه بااستعدای


message 13: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

به به

به به

حالا اگه من بيام و بگم من يه داستان مصور از اردکي که بالش شکسته بود و افتاده بود وسط جنگل داشتم و اينا مردم فکر بد نميکنن که اين خانوم چرا هرچي ميگيم ميگه منم همينطور؟!ا

يادش بخير بچگي هامون
نگاه که ميکنم...ميبينم ازش يه لباسِ 40سانتيِ قرمز رنگ مونده و عکسهايي با موهاي فرفر طلايي

چي شد اون پاکي و صداقت و آرامش....نميدونم

مرسي محمد صالح عزيز... من رو بردي تا اون دوردورا



message 14: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments Delaram wrote: "آخی
چه نقاشی های باحالی
موش هاتو خوشگل کشیدی
ولی بیچاره گربه منگوله
چه بچه بااستعدای"


آره
موشهام خوشکلن
اما لباسای هم و اشتباهی پوشیدن
:))
گربه ی بیچاره هم از عکس اول تا سوم گویا خیلی زجر و رنج کشیده
همه ی سبیلاش ریخته
امان از گرسنگی
:))


message 15: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments
MahtaBi KhaNooM wrote: "
حالا اگه من بيام و بگم من يه داستان مصور از اردکي که بالش شکسته بود و افتاده بود وسط جنگل داشتم و اينا مردم فکر بد نميکنن که اين خانوم چرا هرچي ميگيم ميگه منم همينطور؟!ا

..."



نه
فکر بد نمی کنیم
اردکه آخرش چی شد ؟
یه روباه پیدا شد و بالش رو از جا کند ؟
بعد هم تیکه تیکه کردش و خورد؟
ته مونده شم کفتارا و لاشخورا خوردن و لیسیدن؟

:))


MahtaBi KhaNooM wrote: "
يادش بخير بچگي هامون
نگاه که ميکنم...ميبينم ازش يه لباسِ 40سانتيِ قرمز رنگ مونده و عکسهايي با موهاي فرفر طلايي

چي شد اون پاکي و صداقت و آرامش....نميدونم
..."



اینقدر گمش کردم که هرچی می گردم پیداش نمی کنم
.
.
لباس قرمزه رو میگم


message 16: by Farzan (new)

Farzan (PersianGuy1983) | 1379 comments صالح جان معلومه از شخصیت های تام و جری الهام گرفته بودی
چون در بیشتر قسمت ها تام آبیه


message 17: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments Saleh wrote: "mohammad wrote: "مثل اینکه اون موقع ها بهتر از الان داستان میگفتی
باحال بود"

:))
من که الان داستان نمی گم که"

صالح جان جمله ی من فقط یه شوخی بود

در ضمن تو داستان میگی
نماد فرهنگ جامعه
فکر کنم مال تو بود


message 18: by Saleh (last edited Aug 06, 2009 12:24PM) (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments mohammad wrote: "
صالح جان جمله ی من فقط یه شوخی بود

در ضمن تو داستان میگی
نماد فرهنگ جامعه
فکر کنم مال تو بود ..."



آره
اما یادمه که دوستان _از جمله خود شما_ جمیعآ رای به داستان نبودن اون نوشته دادن


message 19: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments Saleh wrote: "آره
موشهام خوشکلن
اما لباسای هم و اشتباهی پوشیدن
:))
"


خیلی برام جالب بود این تاپیک
اولین داستان و تصویرگریتون حرف نداشت
از نتیجه گیری معلومه تحت تاثیر داستانهای کودکی که همش قصد داشتن مارو به سوی فهمیدن ها هل بدن نوشتین و حقیقتاً در همون چارچوب عالی کار کردین در اون سن

راستی برای من هم نکته جالب نقاشی همون برعکس بودن لباس موش ها بود! با خودم گفتم یعنی چه فکری پشت این تصمیم بوده
;))


message 20: by Shahrzad (last edited Aug 06, 2009 11:40PM) (new)

Shahrzad (222225) | 43 comments خوش به حالتون که
دفترچه هایی از کودکی تان به جای مانده است .
از آثار نقاشی من در دوران کودکی هیچ نشانی در دست نیست . با اینکه زیاد نقاشی می کردم ولی با تمام شدن کاغذهای دفترم شروع به پاره کردن و قیچی کردن صفحه ها
می کردم.
نمی دانم ،
شاید من هم مثل کافکا نمی خواستم آثارم ،البته در دوران کودکی ،بر جای بماند.
(:
تاپیک جالبی بود ؛ انقدر جالب که دلم خواست نقدی برای تصویر های آن بنویسم.
تصویرگری داستانتان فوق العاده زیبا است .
همان طور که می دانید ،از نظر رنگ شناسی دو رنگ سبز و قرمز مکمل یکدیگر هستند و میزان به کارگیری این دو رنگ در کنار هم به یک اندازه است.
ولی اینکه یک کودک و قاعدتا به صورت ناآگاهانه از این فرمول پیروی کرده، و از این دو رنگ نه به صورت قرینه ، بلکه به شکل قرینه در
بی قرینگی استفاده می کند.
می تواند نشان دهنده ی
ذهنی خلاق و دیدی تیزبین در او باشد.
نکته ی دیگر ی که در تصویرها دیده می شود ؛ توجه به پرسپکتیو است. در این تصاویر درخت ها که در پس زمینه قرار گرفته اند ، علاوه بر کوچکی ،با رنگهای روشن تر رنگ آمیزی شده اند و شخصیت های اصلی داستان ، در پلان اول و با وضوح بیشتری کشیده شده اند.
این مساله نشان می دهد که به خوبی بین موضوع اصلی و ریزه کاری های فرعی، تفاوت ویژه ای قائل شده اید.
اکثر کودکان سعی می کنند سوژه ها را با توجه به آنچه در طبیعت دیده اند رنگ آمیزی کنند. ولی تعداد معدودی نیز سوژه هایشان را براساس حسی که برایشان ایجاد کرده رنگ آمیزی می کنند و این مساله در تصویرگری داستان شما مشهود است.
امیدوارم همواره بنویسید و تصویرگری کنید.

موفق و پیروز باشید


message 21: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1919 comments
Baran wrote: "خیلی برام جالب بود این تاپیک
اولین داستان و تصویرگریتون حرف نداشت
از نتیجه گیری معلومه تحت تاثیر داستانهای کودکی که همش..."


ممنون باران عزیز


Shahrzad wrote: "خوش به حالتون که
دفترچه هایی از کودکی تان به جای مانده است .
از آثار نقاشی من در دوران کودکی هیچ نشانی در دست نیست . با اینکه زیاد نقاشی می کردم ولی با تمام شدن کاغذهای دفترم شروع به پاره کردن و ق..."


:))
از نقد جالب و روانشناسی تصویرها تشکر می کنم


message 22: by roshanak (new)

roshanak | 10 comments یک نکته جالب: شما میتونی در آینده داستانهای کمیک استریپ بنویسی (اولین نشانه های این استعداد تو همین داستان پند آموز، خودشو آشکار کرده)1
نظر به "آی، آی..." 1
:D ;)


back to top