داستان كوتاه discussion

152 views
170

Comments Showing 1-18 of 18 (18 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Jul 31, 2009 11:16AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
مینی بوس که به خاطر بالا آمدن از سر بالایی نفسش بریده بود ترمز کرد. پیاده شدم.
باد سردی می وزید.
دقایقی دیگر مانده بود تا آفتاب بالا بیاید.
کنار جاده، درست چند متر آن طرف تر که مینی بوس ایستاده بود یک قهوه خانه موقتی برپا شده بود.
نگاهی به انتهای جاده که به ده می رسید انداختم.
اولین روزی بود که برای درس دادن بچه های این روستا به اینجا آمده بودم.
بوی نیمرو و سنگک داغ از طرف قهوه خانه توی هوا پخش شده بود.
تصمیم گرفتم اول صبحانه بخورم.
پسرکی یک نیم رو با تخم دوزرده جلویم گذاشت.
عجله از همه وجناتش پیدا بود.
گفتم چرا اینقدر عجله داری؟
- آخه امروز قراره واسمون معلم بیاد . بعد از این همه وقت آقا. می خوام اول همه سر کلاس باشم.



MahtaBi KhaNooM | 1782 comments Mehdi wrote: " مینی بوس که به خاطر بالا آمدن از سر بالایی نفسش بریده بود ترمز کرد. پیاده شدم.
باد سردی می وزید.
دقایقی دیگر مانده بود تا آفتاب بالا بیاید.
کنار جاده، درست چند متر آن طرف تر که مینی بوس ایستاده بو..."





آقای بهروزی....عالی بود




message 3: by ArEzO.... (last edited Jul 31, 2009 02:16PM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments قرار بود برای این عکس یک داستان بنویسم
یک مطلب
نوشتم اما دگمه دلت رو زدم روش
رفتم توی فولدرها پوشه های داستان هامو جستجو کردم
اما نشد که نشد
در ذهنم صدایی می گفت نیمرو غذای مقدسی ست
فکرم مانده بود خونه پروین خانم
که نزدیک عید برای خودش و بچه هاش آذوقه و پوشاک عید برده بودیم
منم تمام فولدرهارو بستم
و برگشتم اینجا
حالا که پروین خانم جز کارکردن تو خونه های مردم هیج جا نمی ره
من چرا اونو نیارم اینجا تو نت پیش شما
تا براتون از همون دم دم های عید بگم که رفتیم خونش
خونش فقط یه اتاق داره نه هال نه پذیرایی فقط یه اتاق یه گاز یه گوشش یه یخچال که دم به ساعت درش لق می شد یه طرف
اولش خجالت کشید
ما هم از خجالت او و بچه هاش خجالت کشیدیم
گفت تو خونه هیچی نداره
میوه نداره
تخمه نداره
و برامون نیمرو انداخت
با اینکه ما نهار خورده بودیم
برای اینکه ناراحت نشه شروع کردیم نیمرو رو خوردیم
مامانم اینارو نمی دونم ولی من با اون نیمرو کلی هم بغض فرو دادم

از اون ظهر که از خونه پروین خانم برگشتم
به نیمرو به یک غذای مقدس نگاه می کنم
چون تنها چیزی که اون می تونه بخوره
پروین خانم عزیزم
دست های پینه بسته ات را می بوسم


message 4: by Sal (last edited Aug 01, 2009 09:41AM) (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments یادت میاد اولین صبح ماه عسل رو؟
گفتم: کره و عسل
گفتی: نیمرو و نون داغ
گفتم:چای و پنیر
گفتی: نیمرو و نون داغ

قرار شد قرعه کشی کنیم یادته
تو شیر
من خط

یادته وقتی خط اومد چقدر خندیدم بهت
و تو همش جر می زدی که تقلب کردم

یادته به سکه اشاره کردم و گفتم: کره و عسل

قیافه ی اون قهوه چی پیر کاملا جلوی چشممه وقتی گقت:
"شرمنده ام جناب؛ عسل تموم شده فرستاده م بیارن"

***

وقتی قهوه چی سینی رو با دوتا ظرف نیمرو و نون داغ گذاشت جلومون، یادت میاد؟
من به روی خودم نمی آوردم اما تو هنوز داشتی بهم می خندیدی
شاید راست می گفتی:
"سزای کسی که تقلب کنه همینه"

***

از اون روز هر موقع که نیمرو یا نون سنگک می بینم ناخودآگاه خنده م می گیره. اما نمی دونم چرا چند وقتیه احساس می کنم بعد از اون لبخند یه چیزی از تو چشمام سر می خوره و میاد پایین
آروم آروم از رو گونه م رد میشه
و می رسه به چونه م
اما نمی فته
اونقدر اونجا منتظر می مونه تا بخشکه


message 5: by Shahrzad (last edited Aug 01, 2009 11:44AM) (new)

Shahrzad (222225) | 43 comments هوای قهوه خانه گرفته و دم داره.
سینه ام سنگین شده و نفسم داره دوباره تنگ می شه .
اما نگاهم بی خیال از دغدغه های من پشت شیشه ،
توی خیابان برای خودش پرسه می زنه .
آنقدر این سو و آن سو می ره تا بالاخره خسته می شه و با صدای کوبیده شدن سینی بر روی میز
با عجله برمی گرده داخل .
به سینی که نگاه می کنم تلخ خندی بر لبم می شینه .
:« می بینی ، اینحا هم دو تا سفارش دادم .
چی کار کنم باورم نمی شه که رفتی .
باورم نمی شه که تنهام گذاشتی .
مگه قرار نبود تا آخرش با هم باشیم.
از تولد تا مرگ .
نمی دونم شاید همه ی دوقلوها این قرار رو
با هم می گزارن؛
ولی بعد ، روزگار آنها رو از هم جدا می کنه .»
بوی عطر نیمرو توی فضا پیچیده .
دستم رو داخل سینی می برم و یکی از ظرف ها رو می زارم جلوی خودم .
تخم مرغ دو زرده ی داخل ظرف رو که می بینم دوباره داغ دلم تازه می شه .
:« زرده هاش رو نگاه کن ،
ببین چطور به هم چسبیدن؛
حتی موقع شکستن هم دست هم رو رها نکردن .
پس چی شد که دستهای ما دو تا از هم رها شد .
نمی دونم تو دست من رو رها کردی ، یا من دست تو رو ؟»
ظرف رو پس می زنم.
چند تا اسکناس از جیبم در می آرم و کنار سینی می زارم.
بلند می شم ،
زیر چشمی نگاه حسادت آمیزی به تخم مرغ دوزرده می اندازم و بعد در میان هوای گرفته و دم دار گم می شوم


message 6: by [deleted user] (new)

بيا ولع نون رو تماشا كن...هزارتا چشم درآورده واسه ي به آغوش كشيدن تخم مرغها
واسه ي پيچيده شدن به شكل لقمه...
دلت مياد نشيني كنارم و سهمي از بوي پيازهاي پرپرشده نبري؟
شوري نمك رو نپاشي، روي زخم دوري اين زرده ها از جوجه شدن...
دلت مياد؟
آره دلت مياد. ميدونم!
تو هنوز زخمه مي زني به دلم
من ولي... الان فقط تو فكر لقمه هام
ديگه سير شدم ازت
ولع در آغوش كشيدنت توي روغن داغ سرنوشت جلز و ولز كرد و سوخت.
پيچيدم به شكل تنهايي.
نمك پاشيدم به غم دوريت كه هيچ وقت يادم نره چطوري رفتي؟
امروز تازه شروع شده... من و لقمه ها در انتظار يه دل خالي كه بياد و كنارمون بشينه


message 7: by [deleted user] (new)

ده
بیست
سی
چهل
پنجاه
شصت
هفتاد
هشتد
نووود
صدددد
تو باید اول یه بوس بدی
تا من برات لقمه بگیرم


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments چشمان زردش و اون صورت سفیدش بهمون نگاه می کردند
لبخند می زدند
نمی دونم چرا دلم نمیومد بخورمش
انگار یه چیزیم شده بود
بهش گفتم : بخوریم
گفت : قیافه اش قشنگه
بذار اول عکس بگیرم
بعد می خوریمش



message 9: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments من فقط یاد جیمی بیچاره افتادم






message 10: by [deleted user] (new)

ماهور wrote: "من فقط یاد جیمی بیچاره افتادم
"


الهي........ بميرم واسه جيمي :((


message 11: by [deleted user] (new)

دلم بهم خورد


message 12: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments Hamid wrote: "

براي اين عكس يك روايت كوتاه نوشتم
ولي اول دوست دارم روايت دوستان رو بخونم
"


فکر کنم حالا دوستان دوست دارن روایت شما رو بخونن



message 13: by Elham (new)

Elham amirian | 22 comments مطلب زیر توسط ناشناسی نوشته شده است

هر نیمرو حاوی یک پیام فلسفی مهم است. در هر نیمرو، همان چیزی که بنا بر فهم عمومی، دقیقا باید «تمام رو» به شمار آورده شود، به طرزی کاملا عجیب «نیمرو» نامیده شده. پس نیمرو حامل این پیام مهم است: تنها چیزی که وجود دارد نیم روست. تمام رو وجود ندارد. رو وجود ندارد: تمام حقیقت همیشه نیمی از حقیقت است و تمام فریب همیشه نیمی از فریب.




دو نیمروی عین هم نمی توان درست کرد. هیچ دو نیم رویی در دنیا شبیه به هم نیستند. پس چیز متقارنی در جهان وجود ندارد. امر متقارن وجود ندارد. مرکز تقارنی وجود ندارد (که دو نیم رو را به تمام رو تبدیل کند). هویت وجود ندارد (تمام رو وجود ندارد). تنها رویداد (نیم رو) است که هست. که دیگر نیست (خورده شد). که رویداد (نیم روی) دیگر ی ست که هست. که دیگر نیست (خورده شد). و همین طور تا آخر.

(حالا باز) دو نیمروی عین هم نمی توان درست کرد. هر نیمرو رویدادی یکه است در تاریخ هنر. نیمرو هر بار به شیوه ای کاملا منحصر به فرد بیان (پخته) می شود و شکلی کاملا غیرقابل پیش بینی و خاص به خود می گیرد (تابه = بوم، تخممرغ = رنگ، نیمرو = اثر هنری). پختن و خوردن نیمرو نشانه ی کاملی از آفرینندگی است.




نیمرو یادآوری این نکته است که یک ماهی تابه توی آشپزخانه چقدر ممکن است از یک تابلوی هنری-تاریخی که از دیوار یک گالری آویزان شده، هنری تر باشد. نیمرو به این ترتیب ماهیت فریبکارانه ی تاریخ هنر، شیوه های آکادمیکِ تولید و نقد هنری و سبک مصرف سرمایه دارانه ی هنر در دنیای معاصر (هنر به مثابه کالا و تزیین) را به خوبی افشا می کند (جلز و ولز = موسیقی اعتراض).


message 14: by Nafise (new)

Nafise 983 | 19 comments ماهور wrote: "من فقط یاد جیمی بیچاره افتادم



"

جون دلم عزیزم.جیمی تو هم مثه جیمی های دیگه این دنیا بی وفا بود.تنهات گذاشت!!!.



message 15: by Naarden (new)

Naarden | 35 comments من فکر کردم که شاید بهتر بود توی یک ظرف نیمرو درست می کردن...غذا خوردن اشتراکی..دور هم....بیشتر می چسبه!

پ.ن:البته همیشه نه


message 16: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments باز هم!؟ این عکس آخر مرا می کشد. می روم نیمرو بخورم آن هم بعد از شام!؟


message 17: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments Ashkan wrote: "باز هم!؟ این عکس آخر مرا می کشد. می روم نیمرو بخورم آن هم بعد از شام!؟"

:))اشکان نازنین بهتون نمیومد اینهمه شکمو باشید :)) (البته جسارت من رو ببخش)


message 18: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments شکمو!؟ نه زیاد. عاشق نیمرو، خیلی زیاد!؟ جسارت؟؟ فرمایش ها می فرمایید مهتابی خانم. ‏


back to top