داستان كوتاه discussion

60 views
نوشته هاي كوتاه > راهی بی پایان ...

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments پلکان روبه خیال،رفته بالا
چند پله بیشتر نمانده تا به سحر
نگاه می کند به آسمان بلند
که همچون پیشانی خداست ...
لاغر – سر کمی خم، رو به شانه ءچپ – گونه ها مرطوب
دختری دست زیر چانه می اندیشد ...
در7سالگی هم اندیشیده بود
"ب" با حرف کشیده "با مثل باران"
چکه های باران را دوست داشت در ناودان
در 9سالگی اندیشده بود بازی ها ها کوتاهند
جدول ضرب-بلوغ – نماز – ودست ندادن با همبازی دیروز
پانزده سالگی را دوست داشت خندیده بود
شعرهای عشق را از بر بود..رژلب مادرش را دزدیده بود
شانزده سالگی قلبش آب و آتش بود
نامه ء اورا صد بار بوسیده بود
بیشتر از آنکه مال خودش باشد مال او بود
بیست سالگی چه زود رسید سخت بود
درس دانشگاه کار نصیحت، وقت زن شدن
وداع با ناودان باران – مادر – دستان قدرتمند پدر
عشق هیچ هم پایدار نبود
مثل بلوغ، جدی محکم پر از احساس گناه بود
پله ها در مه است صبح نزدیک شده است
او زنی ست ...چادر به سر ..فربه ..با عطر ساقه پیازچه
زندگی شاید سیب گاز زده نصفه نیمه است ..
و اندیشیدن به خاطرات – خدا – گاهی فکر مرگ - سیاست
وعده ها و عشق ها -غیر از تعارف خشک چیزی نیست
شبنم گونه هایش صبح را می نوشید
چایی را هنوز دم نکرده است ..
شاید هم زندگی تفاله ءچای دیروز است
وعطر چای امروز...
.
.
.
.
صبح
ترا زنی می بینم نصفه زن نیمه رویا
تو زنده می شوی
شاید هم شعر می شوی
به صفحه ء سپید دفترم..



طيبه تيموري | 659 comments اينكه با گذشت زمان از احساس بكر بعضي علايق دور مي شويم، شايد بهانه اي براي روندي خود خواسته براي رهايي از خوشباوري هاي كودكانه ايست كه عمر كوتاهي دارند. راستي براي ادامه دادن چه انگيزه اي مي تواند هميشه سازنده باشد؟


message 3: by [deleted user] (new)

Arezo.... wrote: "بیست سالگی چه زود رسید سخت بود عشق هیچ هم پایدار نبود
مثل بلوغ، جدی محکم پر از احساس گناه بود ......"


مرسي آرزو جان.
زيبا بود ولي من نفهميدم چرا نوشتي "چایی را هنوز دم نکرده است ..
شاید هم زندگی تفاله ءچای دیروز است
وعطر چای امروز


اگر منظورت اينه كه روزهاي گذشته ي زندگي مثل تفاله چاي است و فرداهايش مثل عطر آن، كه به نظرم مطلب خيلي خوب رسانده نشده ولي اگه غير از اين است، راستش من متوجه نشدم.
در هر حال واقعا ازش لذت بردم
مرسي :)


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1319 comments Mod
ممنون آرزو جان مثل همیشه از نوشته های شمال لذت بردم

چای را هنز دم نکرده به نظر من منظور خاستگاری و ازدواج و اینا بود
ولی منم کنجکاو شدم از زبون خودتون بشنوم


message 5: by ArEzO.... (last edited Aug 02, 2009 08:30AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments آزاده عزیزم
بهزاد گرامی
متشکرم که خواندید و خوشحالم که خوشتان آمد

وقتی چایی را دم می کنیم
خیلی خوش رنگ و خوش عطره
آدم وسوسه می شه بنوشه
ولی همون چایی بعد از سه چهار ساعت بعدرنگ و بد طعم است
و دیگه آدم نوشیدنش نمی یاد
مثل ازدواج و خاطرات عشق
(البته مال این خانم نه همهء عشق ها و ازدواج ها)
تشبیه کردم به چایی
که تو زندگیش قبلا وسوسه انگیز و خوش رنگ بوده
الان تفاله ای بدطعم و تلخ
اینکه نوشتم چرا چایی را دم نکرده است
چون هرروز، زندگی ها بیشتر با دم کردن چایی و خوردن صبحانه شروع می شه
.
.
.
تی تی عزیزم
شاید با بخشیدن بشه ادامه داد
نمی دونم
مرسی از دق البابت


message 6: by Rose (new)

Rose | 449 comments همیشه زیبایی ترسیم میکنید حتی اگر از زشتی ها بگید
ممنون


message 7: by [deleted user] (new)

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته


زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند.
زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند


مرام المصري


message 8: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments مرام المصری چه تفاهی دارد
با افکارم
درست عین سنتورم
متشکرم دلارام گلم
و
رز عزیزم
من ممنونم که خواندی
.
.
.



back to top