داستان كوتاه discussion

167 views
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

Comments Showing 1-34 of 34 (34 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

توی این تاپیک درباره نیمه شعبان بنویسیم.حدودا ده روز دیگه مونده که آخرین حجت خدا متولد بشه
شعر ، متن ،درددل یا هر نوشته ای با هر اسم و رسمی که دوست دارین. فکر کنم میتونه پیشواز قشنگی بشه


message 2: by [deleted user] (new)

[image error]

بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید





message 3: by [deleted user] (last edited Jul 30, 2009 03:36AM) (new)

من و دل آمده بوديم به مهماني تو
هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو


دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و او همه حيراني تو


شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو


من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي
دل گرفتار همان موسم باراني تو


چشم تو خلوت خوبي است اگر بگذارند
من و دل زائر آن معبد روحاني تو


روزي سرشار تر از حس شکفتن در باد
روز آغاز من و خلوت عرفاني تو


آسمان نيز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بوديم به مهماني تو


message 4: by [deleted user] (new)

خدايا!، زنده کن شوق دعا را
شبي سرشار کن از خويش ما را

ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها را


message 5: by [deleted user] (new)

ای مدنی برقع و مکی نقاب
سایه نشین چند بود آفتاب

گر مهی از مهر تو موئی بیار
ور گلی از باغ تو بوئی بیار

منتظرانرا به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد به فریادرس

سوی عجم ران منشین در عرب
زرده روز اینک و شبدیز شب

ملک برآرای و جهان تازه کن
هردو جهانرا پر از آوازه کن

سکه تو زن تا امرا کم زنند
خطبه تو کن تا خطبا دم زنند

خاک تو بوئی به ولایت سپرد
باد نفاق آمد و آن بوی برد

باز کش این مسند از آسودگان
غسل ده این منبر از آلودگان

خانه غولند بپردازشان
در غله دان عدم اندازشان

کم کن اجری که زیادت خورند
خاص کن اقطاع که غارتگرند

ماه همه جسمیم بیا جان تو باش
ما همه موریم سلیمان تو باش

از طرفی رخنه دین میکنند
وز دگر اطراف کمین میکنند

شحنه توئی قافله تنها چراست
قلب تو داری علم آنجا چراست

یا علیی در صف میدان فرست
یا عمری در ره شیطان فرست

شب به سر ماه یمانی درآر
سر چو مه از برد یمانی برآر

با دو سه در بند کمربند باش
کم زن این کم زده چند باش

پانصد و هفتاد بس ایام خواب
روز بلندست به مجلس شتاب

خیز و بفرمای سرافیل را
باد دمیدن دو سه قندیل را

خلوتی پرده اسرار شو
ما همه خفتیم تو بیدار شو

ز آفت این خانه آفت پذیر
دست برآور همه را دست گیر

هر چه رضای تو بجز راست نیست
با تو کسی را سر وا خواست نیست

گر نظر از راه عنایت کنی
جمله مهمات کفایت کنی

دایره بنمای به انگشت دست
تا به تو بخشیده شود هر چه هست

با تو تصرف که کند وقت کار
از پی آمرزش مشتی غبار

از تو یکی پرده برانداختن
وز دو جهان خرقه درانداختن

مغز نظامی که خبر جوی تست
زنده دل از غالیه بوی تست

از نفسش بوی وفائی ببخش
ملک فریدون به گدائی ببخش

نظامی


message 6: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments سلام. ممنون بابت تاپیک

مه من نقاب بگشا ز جمال کبریایی
که بتان فرو گذارند اساس خودنمایی

شده انتظارم از حد چه شود ز در درآیی
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی


message 7: by [deleted user] (new)

از پرده برون آي دلم غرق تمناست
تقصير دلم نيست تماشاي تو زيباست
در حلقه عشاق به رحمت گذري كن
تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست



message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود
این خماری از سر ما میگساران می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا می زند
غمزه را سر می دهد، غم از دل و جان می برد


از دیوان امام خمینی ره


message 9: by [deleted user] (new)

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‏ام فالی و فریادرسی می‏آید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می‏آید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‏آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می‏آید
جرعه‏ای ده که به میخانه‏ی ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‏آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‏آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله‏ای می‏شنوم کز قفسی می‏آید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می‏آید




message 10: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod



شب و روزت همه بیدار که آید ، شاید
کور شد دیده بر این کوره ره شاید ها

شاید ای دل که مسیحا نفست آمد و رفت
باختی هستی خود بر سر می آید ها


message 11: by [deleted user] (last edited Aug 04, 2009 11:22PM) (new)

Behzad wrote: "


شب و روزت همه بیدار که آید ، شاید
کور شد دیده بر این کوره ره شاید ها

شاید ای دل که مسیحا نفست آمد و رفت
باختی هستی خود بر سر می آید ها"



در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

و

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

و
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت



message 12: by [deleted user] (new)

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش




message 13: by [deleted user] (new)

ای غایب از این محضر ...... از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر ...... از مات سلام الله

ای نور پسندیده ...... وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر ...... از مات سلام الله

ای صورت روحانی ...... وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر ...... از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی ...... و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر ...... از مات سلام الله

ای غایب بر حاضر ...... بر حال همه ناظر
وی بهر همه گوهر ...... از مات سلام الله

ای شاهد بی نقصان ...... وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در صدر ...... از مات سلام الله

وی جوشش می از تو ...... وی شکر نی از تو
و از هر دو تویی خوش تر ...... از مات سلام الله

مولانا


message 14: by [deleted user] (new)

مرحوم قیصر امین پور

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبز تر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی




message 15: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments
الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولها
که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل ها

دل بی بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد
حق از آیینه رویت تجلی کرد بر دل ها

اگر دانستمی کویت به سر می آمدم سویت
خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزل ها


اللهم عجل فی فرج مولانا، ربیعنا، حبیبنا، غریبنا، صاحبنا
قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم



message 16: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن ِ چلچله هاست؟
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز میپرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و ظهور تو جواب همه ی مسئله هاست



message 17: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب




message 18: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود

جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود

خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود

بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود




message 19: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments بهارهای شگفتی در راهند
فردا گلی میشکفد
که بادها را پرپر میکند


message 20: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments بیا جانا که جانان خواهد آمد
امیر شاه خوبان خواهد آمد

بر این دنیای ظلمانی سر انجام
شهی چون ماه تابان خواهد آمد

گرفتاران پریشان بیایید
که شاه غمگساران خواهد آمد

الا ای بی پناهان ناله تا کی
پناه بی پناهان خواهد آمد

بگو از ما به جمع مستمندان
که شاه فضل و احسان خواهد آمد

مریضان دردمندان مژده بادا
طبیب درد و درمان خواهد آمد

مکش ای دل زهجران آه سوزان
که دیگر غم به پایان خواهد آمد

مکن ناله تو مظلوما زظالم
که شاه دین و ایمان خواهد آمد

بسوز ای دشمن مولا که مولا
بعز و جاه شایان خواهد آمد

ملایک در رکاب و التزامش
بجاهی بس فراوان خواهد آمد

مگر صاحب ندارد دین و قرآن
به قرآن عصر قرآن خواهد آمد

بسر آن پرچم نصر من الله
به کف شمشیر بران خواهد آمد

بشارت بادت ای شیعه که مهدی
بقربانش سر و جان خواهد آمد



message 21: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي!
عجيبتر كه چه آسان نبودنت شده عادت !
چه بي خيال نشستيم !
نه كوششي نه وفائي
فقط نشسته و گفتيم: خداكند كه بيائي



message 22: by [deleted user] (last edited Aug 04, 2009 04:21AM) (new)

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت



message 23: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments یاریمان کن تا همیشه
و نگاهمان

ما بدون نگاه تو آوارگان وادیه پرفریبیم

ما را ببر


message 24: by [deleted user] (new)

خبر آمد ، خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید

با همه لحن خوش آوائی ام
در به در کوچه تنهائی ام

ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگه ات خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

*******
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
توئی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

*******

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سرو بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را

******************
مرحوم آقاسی


message 25: by [deleted user] (new)

ممنونم از همه عزیزانی که از این تاپیک استقبال کردند و همراه بودند.
عید همه دوستان مبارک
دلتون شاد و لبتون خندون
التماس دعا


message 26: by S.Parisan (last edited Aug 07, 2009 02:50AM) (new)

S.Parisan

يار شدم،يار شدم ، با غم تو يار شدم
تا كه رسيدم بر تو،از همه بيزار شدم

گفت مرا خواجه فرج،صبر رهاند ز حرج
هيچ مگو كز فرج است، اينكه گرفتار شدم





message 27: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments الغوث الغوث الغوث
ادرکنی ادرکنی ادرکنی
الساعه
الساعه
العجل
یا ارحم الراحمین
.
.
.



message 28: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی



میلاد نور مبارک


message 29: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments آن عزیزی که به جسم همه عالم جان است
یوسف فاطمه و نور دل یزدان است

من گدای توام و فخر کنم بر همه کس
هر که در کوی تو گردید گدا سلطان است


message 30: by Fateme (new)

Fateme | 44 comments

اللــهم عجـــــل لولیک الفــرج
والعافیة و النصر
و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و المستشهدین بین یدیه


message 31: by [deleted user] (new)

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید


message 32: by [deleted user] (new)

گفتم که روی خوبت، از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است


message 33: by [deleted user] (new)

نگار تازه خیز مو کجایی ؛ به چشمان سرمه ریز مو کجایی
نفس بر سینه طاهر رسیده ؛ دم مردن عزیز مو کجایی



message 34: by [deleted user] (new)

امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست
امروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمی‌گنجد
وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی‌دانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که از او عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمش
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کو برتر از این سودا سودای دگر دارد
گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد
ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می‌جست و تهی می‌شد
آگاه نبد کان در دریای دگر دارد
در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم
این جاش چه می‌جستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد


مولانا


back to top