داستان كوتاه discussion

56 views
داستان كوتاه > معلق میان دو هیچ

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

به برگه ی توی دستم نگاه می کنم و ارتعاش خفیفی شانه هایم را می لرزاند.سریع سرم را به چپ و راست می چرخانم تا مطمئن شوم کسی لرزش تنم را ندیده است.با اینکه جمعیت زیادی دورتا دورم را گرفته ،هیچ کس حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد.اینجا کسی حواسش به دیگری نیست.شاید حتی به خودش هم. برگه ی تا شده را به دقت توی جیب مانتویم نگه می دارم و سعی می کنم انگشتان خیسم را مشت نکنم.عرق سردی روی تیره ی پشت کمرم می لغزد.مقنعه ام کشیده می شود و موهایم از اطراف آن بیرون می ریزد.آدم ها هرکدام به طرفی هلم می دهند.دارم لابلایشان فشرده و ذوب می شوم.اما هرطور شده خودم را بیرون می کشم.
آن طرف خیابان به سمت ساختمان سربه فلک کشیده سر بر می گردانم.تنها راه ارتباط با درون این عمارت عظیم فولادی همان پنجره ی کوچکیست که جمعیت ، با ورقه های تا شده ی توی دستشان ، جلویش می لولد.سفارت به هیچکدام از ساختمان های این خیابان یا خیابان های دیگر شبیه نیست. شکل ظاهریش مثل عمارتیست که وسط یک باغ ساخته باشند.پایین ستون ها با آیینه کاری و سنگ مرمر تزیئن شده که فشار جمعیت آنها را جابجا شکسته و خورد کرده .اما پشت همه ی اینها فولاد ضخیم و نفوذناپذیریست که در اصل ، عمارت را با آن ساخته اند.ساختمان هزاران هزار طبقه دارد که تا خود آسمان بالا رفته است.هیچ در و پنجره ایی نیست.هرچه هست طرح های مصنوعی از درها و پنجره های چوبی و قدیمی.انگار یادشان رفته برایش راهی بگذارند.مثل جعبه ی چوب کبریت بی در و پیکری که تصادفا به حالت عمود روی زمین افتاده باشد.با خودم فکر می کنم شاید جعبه ی چوب کبریت، آن بالا ، یک در داشته باشد. دری کشویی که رو به ابرها و ستاره ها باز می شود.
ناگهان از درد به خودم می آیم.مردی به دنبال ورقه ی تا شده اش که بازیچه ی دست های باد شده محکم به شانه ام می کوبد.چشم از آسمان خاکستری و طبقاتی که میان هیچ گم شده می گیرم و به مرد نگاه می کنم.میانسال است.کت و شلوار سورمه ایی رنگی پوشیده که با سفیدی روی شقیقه هایش ترکیب آدم جا افتاده ایی را تداعی می کند.اما خیال معذرت خواهی ندارد.مثل بچه ی کوچکی قهقهه می زند و ورقه ی تا شده اش را که از باد پس گرفته توی هوا می چرخاند.حتما مرگ نصیبش شده.به پدرم فکر می کنم که باید همسن این مرد باشد.و به نوشته ایی که روی برگه ی توی جیبم مانده. چقدر سنگین است.به اندازه ی سنگین ترین وزنه ی دنیا.مرد بالا و پایین می پرد و انگار برایش اهمیتی ندارد که سرشانه های سیخ شده ی کتش دیگر شکیل نیست.دلم می خواهد بروم خنده هایش را بغل بگیرم و یک دل سیر زار بزنم.اما به جایش به مرد ، که خنده ی گشادش را تحویلم می دهد و به رقص می خواندم، پشت می کنم.
خانه بوی شاش و کربن سوخته می دهد.به آشپزخانه می روم و زیر قابلمه ی سیاه شده را خاموش می کنم.پنجره ها را باز می کنم و می گذارم باد پاییز بوی کهنه و همیشگی خانه را چند لحظه ایی درون خود حل کند.کتری می گذارم و چای دم می کنم.چند نفس عمیق می کشم و بعد پنجره را می بندم.پدر حتما سردش می شود.و حتما مدتی می شود که منتظر است.وقتی به اتاقش وارد می شوم دلم به هم می خورد.سرش را روی دست های گره کرده اش خم کرده و ملافه های زیر پایش که تا دم در کشیده و لوله شده، خیس و چروکیده و پخش و پلاست.برای نجات قابلمه تلاش عبثی بوده و فقط کار من را دوبرابر کرده است.کیسه ی پاره شده ی ادرار را برمیدارم و با یک کیسه ی نو عوض می کنم.کنارش زانو می زنم. وزنش را روی شانه ام می اندازد و کمی خودش را بالا می کشد.درد تیزی توی شانه ام می پیچد و اثر و آثار تنه ی مرد میانسال را به یادم می اندازد.اما به روی خودم نمی آورم.تا کفل پدر بین زمین و هواست ملافه ها را از زیر پایش می کشم. ملافه های تمیز و بدون چروک را زیر پای پدر پهن می کنم. مثل همیشه رویم را برمی گردانم و بی اینکه ببینم ،شلوارش را پایش می کنم.
لباس ها و ملافه های خیس و متعفن را توی لباسشویی می اندازم و بعد برای خودم و پدر توی استکان های شیشه ایی چای می ریزم.به اتاق که برمی گردم چای را کنار پایش می گذارم و روی قالی می نشینم.حالا کمتر بوی شاش می دهد.حالا روی حرف زدن دارد.اما تا من حرف نزنم چیزی نمی گوید.
"سوندت که در نیومد؟"
دستش را یک لحظه وسط پایش می گذارد و سریع پس می کشد.مکث می کند.چایش را برمیدارد و یک جرعه از آن را با یک نه ِ رقیق قورت می دهد.میخواهد خودش را مطمئن و بی خیال نشان دهد.می ایستم و می گویم"زنگ می زنم بیان درستش کنن"
دستان بی رمقش انگشتان پایم را چنگ می زند و می گوید بمانم.از بالا که نگاهش می کنم یک لحظه نگاهمان توی هم گره می خورد.به تندی چشم هایم را رو به پنجره ی بسته ی اتاق می چرخانم.می خواهد بداند این بار جواب چه بوده.ورقه ی توی جیبم دوباره سنگین شده.به طرف پنجره می روم و حس می کنم همه ی عمارت عظیم سفارت را با خودم به این طرف و آن طرف می کشانم.پنجره را باز نمی کنم.دیگر پاییز هم از بوی کثافت اشباع شده. می داند ، اما می خواهد از زبان من بشنود.اینطوری تحملش راحت تر می شود. من معجزه ی زندگی او هستم.امیدِ ادامه دادنش، دلیل رساندن خودش تا لحظه ی اکنون. قداست ساختگیی که به وجود من داده تا خودش بتواند دوام بیاورد. مثل مریم ، معصوم و پاک و فداکار.
"بخونش"
رو به پنجره دست توی جیب می برم و چشم هایم را برای یک ثانیه می بندم.نگاه منتظر پدر پشت پلک هایم مانده است.شاید این بار معجزه ایی اتفاق افتاده باشد.شاید حکم را اشتباه خوانده باشم.شاید مریم عَذرا... .تاهای کاغذ را باز می کنم و می خوانم،
"زندگی"
لبخند کم رنگ پدر آرام آرام محو می شود و اندام سایه وار و استخوانی اش زیر ملافه ها می لغزد.
چایم یخ کرده.دلم شراب ناب می خواهد.دلم می خواهد با کسی بخوابم.با یک نفر که خوشبخت است و حکم مرگش را توی دست هایش نگه داشته است.شاید بتوانم نوک انگشتان پاهایم را لحظه ایی به جایی برسانم.


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments چقدر زیاد هنرمندانه بود
اول باید بگم که بی هیچ تعارفی واقعا زیبا نوشته شده بود
دوم
توی پاراگراف اول وقتی سردشه نمی تونه ذوب شه
سوم
اینکه توی برگه نوشته بوده زندگی و این جمله ی آخر "شاید بتوانم نوک انگشتان پاهایم را لحظه ایی به جایی برسانم" خیلی خیلی نافرمه
یعنی تمام زیبایی داستان رو از من گرفت
و جمله ی آخر رو اصلا نفهمیدم


message 3: by [deleted user] (new)

مرسی بنفشه جان.لطف داری
فکر نمی کنم سردش بوده؛عرق سرد لزوما نشان دهنده ی محیط سرد نیست.

جمله ی آخر میتونه ارتباط داشته باشه به اسم داستان.شاید بتونی اینطوری بین مفهوم کل داستان،اسم،آغاز و پایان نسبت برقرار کنی.
خیلی ممنون از خوانشت و از نظرت


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments سلام. داستان شما را دو سه باری خواندم. بعضی جملات و توصیفات ماهرانه بود، اما در کل نمی شود خوب ارتباط گرفت. یک جای کار می لنگد. به نظر می آید نویسنده مجبور به پیچیده نویسی شده است نه اینکه درون مایه پیچیده باشد. ذهن من خواننده درگیر تک تک جملات می شود. اگر منطقی نباشد، آزار دهنده می شود. مثل آن عمارت فراواقعی با توضیحات و توصیفات فراوان که حکم مرگ و زندگی را صادر می کند. هیچ جوری نمی توانم موجودیت اش را درک کنم. نه در واقعیت است نه در رویای راوی، چرا که پدر هم منتظر نتیجه اش است. چرا وقتی که راوی می داند که آنجا هیچ کس حواسش به کس دیگری نیست و حتی به خودشان هم نیست، می ترسد که دیگران لرزش شانه هایش را ببینند؟ چرا آن مرد زن را دعوت به رقص می کند؟ از خوشحالی؟ بهتر نبود کار دیگری می کرد یا اصلن کار دیگری نمی کرد؟ اسم داستان اگر فقط "معلق" بود بنظرم بهتر بود. ممنون که نوشتید و به اشتراک گذاشتید.


message 5: by پری (new)

پری | 100 comments سلام ممنونم که نوشتی
از لحاظ جمله سازی و چیدن کلمات کنار هم نوشته ی تقیبا ماهرانه ای بود و قلم خوبی داری
موضوع داستان هم عمیق بود و جای فکر داشت و ارزش نوشتن هم داشت
روی هم رفته زیاد جذاب نبود . فکر میکنم شاید زیاد مشغول
به کار بردن توصیف های ماهرانه شدی .اگر مابین این همه توصیف کمی هم ساده نویسی اضافه کنی دلنشین تر میشه


message 6: by Negin (new)

Negin | 21 comments خواندم و لذت بردم.ممنون


message 7: by [deleted user] (new)

دوستان نظراتتون رو خوندم.همه برام قابل احترام و مهم اند.
مهدی اجباری در پیچیده نویسی نبوده،برعکس تلاش کردم حسم رو ساده منتقل کنم.در مورد اسم داستان،به نظرم حذف هر کلمه ش لطمه ی زیادی به فهم داستان میزنه.
پری ممنون که فکر می کنی ماهرانه بوده و متاسفم که جذبت نکرده.
نگین خواندن همین چندتا کلمه ی کوتاهت واقعا برام لذت بخش بود.
محسن حرفات واقعا دلگرم کننده بود.خیلی خوشحالم کرد.اما تا رسیدن به قله... . جمله ی شراب ناب رو باید بهش فکر کنم.

ممنون از خوانشتون


message 8: by Thomas (new)

Thomas | 1 comments عذر میخوام ولی به نظرم آنچه نوشته اید تا داستان شدن فاصله دارد و پردازشی بیش از این می خواهد


message 9: by Hessam (new)

Hessam | 129 comments هنوز نخوندم...ولی خیلی خوشحال شدم دیدم که بازم نوشتی مریم جان


message 10: by Hessam (new)

Hessam | 129 comments مریم جان...ایده ت خیلی عالیه گرچه من با این جهان بینی تو موافق نیستم.
به نظرم خیلی خوب تونستی فضای غیر واقعیه داستان رو طوری بنویسی که واقعی به نظر بیاد. ضمن اینکه توصیفاتت قشنگ و خوندنیه. خیلی جاهای داستانت تصویر رو به ذهن آدم منتقل می کنه که من این نوع نوشتن رو خیلی دوست دارم.
اما به نظرم استفاده از کلمه "سفارت" ذهن خواننده رو از منظوری که داری دور می کنه...وقتی داری ساختمانش رو توصیف می کنی، به نظر می رسه راوی به خاطر خستگی و دشواری ورود به عمارت اونو به این صورت تصور می کنه.
آخر داستان خیلی دوست داشتنیه...اینکه نوشته ی"زندگی" باعث ناراحتی اش میشه، ایده ی خوبیه و یکباره من رو به عنوان خواننده غافلگیر کرد.

در نهایت از لحاظ توصیفات و فضاسازی از نوشته های قبلیت بهتر بود، اما از لحاظ مضمون مطمئن نیستم اینطور باشه.

بعدی رو زودتر بنویس لطفا :)


message 11: by [deleted user] (new)

حسام حتما به مواردی که تذکر دادی فکر می کنم.اما اینکه به مضمون اشاره می کنی به نظرم جایی در نقد نداره.منظورم اینه که اندیشه ی داستانی که پشت داستان قرار داره رو نمیشه نقد کرد.
به نظرم با ارزش ترین چیز برای کسی که می نویسه این هست که داستانش با دقت و تامل خوانده و نقد بشه و تو این کار رو کردی.
خیلی ممنون


message 12: by [deleted user] (new)

جناب توماس بازنویسی و پردازش حتما لازمه.اما خوشحال میشم بگین چه مشکلاتی داره که نمیتونه به عنوان یه داستان در نظر گرفته بشه.در حال حاظر شما اسمش رو چی میذارید؟


message 13: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1521 comments سلام دوست من چه خوب که داستانی زیبا ازت میخونم
بعد از مدتها.
.
نود درصد با نقد مهدی موافقم
.
ارتعاش خفیفی شانه هایم را می لرزاند
این جمله رو حذف کن و ببین ابتدای داستان چطور میشه
به نظرم بهتر میشه
.
قبلا نوشته هات به کافکا میزد
حالا رگه هایی از جهانبینی کامو رو دارم میبینم .
.
در کنار توصیفات نو که دیده شد ترکیبات و توصیفات کلیشه ای کمی تو ذوق میزنه مثل:
بازیچه ی دست های باد شده
به اندازه ی سنگین ترین وزنه ی دنیا
لبخند کم رنگ
.
.
دلم شراب ناب می خواهد
اگه میگفتی دلم شراب میخواهد بهتر بود.


message 14: by [deleted user] (new)

سلام محمد.خوشحالم که نقدت رو می خوانم.با قسمتی از حرفات موافقم(مثل عبارات کلیشه ایی و اینکه کلمه ی ناب رو بهتره حذف کنم).در مورد بقیه اش هم حتما فکر می کنم.
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی و نقد و نظرت


message 15: by Amir Hossein (new)

Amir Hossein Mokhtari (AmirOmid) | 7 comments خواننده رو همراه نمی کرد...ولی خوب بود!


message 16: by [deleted user] (new)

ممنون از توجهتون


back to top