داستان كوتاه discussion

30 views
داستان كوتاه > آقاي جيرجيرك و آقاي شبتاب

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Arman (new)

Arman Mohammadi Yazdi | 8 comments هربار که ماه کامل می‌شد، درست زمانی که قرص کامل ماه می‌رسید وسط آسمان، آقای جیریرک و آقای شب‌تاب، جدا از هم، از دو سوی دشت می‌آمدند و می‌رفتند داخل بوته‌ی کتیرایی که در شیب بالای تپه بود. جایی برای خودشان، کنار هم در آن بوته‌ی معمولاً خشک پیدا می‌کردند. آن‌گاه آقای شب‌تاب بوته را روشن می‌کرد و آقای جیرجیرک که با کلاه سیلندری‌ و آن لباس‌های خاکی و پاره‌پوره‌اش قیافه‌ی مضحکی پیدا می‌کرد، پایش را بالا می‌برد و آرشه را روی بال می‌کشید و آوازی می‌خواند که دشت را ساکت می‌کرد و دل‌ آقای شب‌تاب را می‌برد به روزهای شاد جوانی‌اش. خانم جیرجیرک که در خانه‌اش دور از تپه سوپ می‌پخت، لحظه‌ای دست می‌کشید، لبخند می‌زد و این‌بار هماهنگ با آواز آقای جیرجیرک سوپش را هم می‌زد. ماه همچنان می‌تابید و آقای جیرجیرک دشت را خواب می‌کرد. سپیده که می‌زد، آقای شب‌تاب و آقای جیرجیرک از هم جدا می‌شدند. تا یک قرص کامل دیگر ماه، درست زمانی که می‌رسید وسط آسمان.


message 2: by Hamideh (new)

Hamideh (hamidehhasanzadeh) صدای جیرجیرک و اعصاب خوردی


message 3: by Arman (new)

Arman Mohammadi Yazdi | 8 comments چرا خانم شبتاب؟ چرا آقای شبتاب نه؟ متوجه‌ منظورتون نشدم :دیی


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments نه منم دوس داشتم آقای شبتاب باشه
داستانت خیلی قشنگ بود
خیلی زیاد


message 5: by Arman (new)

Arman Mohammadi Yazdi | 8 comments آهان به اين دليل؟ سه چهار بار خوندم گفتم نكنه سوتي-اي چيزي دادم :ديي

مرسي بنفشه جان :)


message 6: by Somaye (new)

Somaye | 7 comments خیلی جالب بود


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments چقدر شیرین و لذت بخش بود این داستان. شبیه یک ویدیو کلیپ با یک ترانه ی عالی که در انتها فقط لبخند روی لب آدم باقی می مونه. فقط کلمه "دل" در اون جمله که آقای شب تاب را می برد... حذف بشه فکر کنم بهتر میشه. مرسی که نوشتید


message 8: by Roshana (new)

Roshana | 53 comments با اینکه داستان در فضای شب اتفاق می افته ولی با خوندنش یه حس روشن و رنگی به من دست داد -بر خلاف داستانهای اینروزای گروه که اکثرا تو فضا های سیاه و تاریک یه کافه برای ادمای افسرده و بی انگیزه که دارن مراحل فسیل شدن رو طی میکنن چرخ می زنه-(البته با پوزش از دوستان)داستان شما خیلی شاد و ساده و شفاف بود ممنونم**


message 9: by Arman (new)

Arman Mohammadi Yazdi | 8 comments ممنون از شما :)


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments قشنگ بود
لذت بردم


message 11: by Arman (new)

Arman Mohammadi Yazdi | 8 comments ممنون :)


back to top